بازگشت
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
احسان عبدی‌پور:مرا به داستان‎نویسی بشناسید نه کارگردانی
اخبار و رویدادها

هنروتجربه: فیلم«پاپ» به کارگردانی احسان عبدی‌پور که این روزها در سینماهای گروه هنروتجربه اکران می‎شود، در بوشهر می‎گذرد و روایتی متفاوت است از آدم‎های این دیار.عبدی‎پور خود اهل بوشهر است.او در یادداشتی که خبرگزاری مهر امروز(چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت) منتشر کرده‌ از جنوب نوشته است از دوران کودکی و مدرسه و تئاتر و سربازی و سینما. بخش‎هایی از این یادداشت و روایتِ یک جنوبی که داستان نویس و فیلم‎ساز شد، را با هم می‌خوانیم:

نامه‌هایی برای کسی که نمی دانم کیست 
سال ۵۹ به دنیا آمدم. دقیق‌ترش می‌شود ۱۸ آبان ۱۳۵۹. خانه پدربزرگم بودیم؛ یک خانه خیلی‌ بزرگ که همه عموهایم هم آن‌جا با ما زندگی‌ می‌کردند. پدرم دانشجو بود چند وقتی را هم در شیراز گذراندیم. اما من بیشتر محله‌ مادری‌ام بزرگ شدم. همین محله شِکری که اسمش را زیاد می‌آورم و درباره‌اش می‌نویسم. کودکی‌های ما پر ماجرا بود. ما دیم رشد کردیم. صبح‌ها زودی از خانه بیرون می‌زدیم و تا غروب که برگردیم، درگیر حادثه بودیم. پدر و مادرها هم کاری به ما نداشتند. فقط نگران بودند که جایی از تو زخمی و خونی شکسته نباشد. دیگر کاری نداشتند. دستشان به ما نمی‌رسید. ما هم برای خودمان حسابی می‌چرخیدیم.
از وقتی یادم می‌آید کارهای عجیب و غریب می‌کردم. شاید شبیه همین رنجرو. مثلا وقتی با مینی بوس از بوشهر به مشهد می‌رفتیم توی راه همه تابلوها را با دقت می‌خواندم. با دقت حفظ می‌کردم یعنی می‌خواندم: «راهنمایی فروغی بسطامی» بعد که بر می‌گشتیم برای یک دانش آموز بی‌نام و نشانی توی آن مدرسه نامه می‌نوشتم. روی نامه هم بزرگ می‌نوشتم: «لطفا مدیر دبیرستان باز کند!»بعد برای مدیر می‌نوشتم: «سلام. من این نامه را برای کسی نوشته‌ام که نمی‌دانم کیست. اما با توجه به خصوصیانی که ذکر کرده‌ام، کسی را با این خصوصیات پیدا کن و بده این نامه را بخواند!»
آن وقت نامه دوم را پر می‌کردم از کم و کسری‌های زندگی‌. درباره چیزهایی که می‌خواهی به رفیقت بگویی. ولی نمی‌توانی. بعضی‌هایش خیلی خنده‌دار بود. مثلا تشریحی نوشته بودم روی یک ترانه. یا گله می‌کردم که من چرا نباید در خانه شجریان به دنیا می‌آمدم!

سینمایی که دلم را زد
سال ۸۰ که شد با رفیقم یک مغازه زدیم. رنگ می‌فروختیم. آن زمان تئاتر دانشجویی‌مان را هم به جشنواره فجر فرستاده بودیم. یک روز یکی در مغازه آمد و گفت می‌خواهیم یک فیلم کوتاه بسازیم. گفت دوستش تئاتر مرا در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیده‌است و حالا آمده بودند که من در فیلم‌شان بازی کنم. گفتم نمی‌توانم. گفتم من تا به حال سه پایه دوربین را هم از نزدیک ندیده‌ام چه برسد به اینکه بروم جلوی دوربین بازی هم کنم. اما رفتم و بازی کردم! تجربه خوبی بود، اما حسابی توی ذوقم خورد. دروغ‌هایش برایم بیرون زد. دافعه شد. دوست نداشتنی شد. گفتم دیگر نمی‌خواهم این کار را انجام بدهم. تئاتر همه چیز واقعی بود. اما یک ماشین وقتی توی فیلم به دیوار می‌خورد، واقعا توی دیوار نمی‌خورد در واقع یک نفر می‌آید با چوب ماشین را درب و داغان می‌کند. یا اینکه صحنه‌ها را جا به جا می‌گرفتند و بعد کنار هم مونتاژ می‌کنند. برایم درکش سخت بود. دوستش نداشتم.

بعدها تهران سرباز شدم که کارگردانش زنگ زد و گفت بیا فیلم را روی پرده ببین. رفتم. دیدم. خوشم نیامد. فیلم خوب شده بود اما از دیدن خودم خوشم نیامد آنقدر که از سالن بیرون زدم. رفتم.

یک روز با من تماس گرفتند و گفتند: «برای شبکه بوشهر می‌خواهیم یک سریال بسازیم که تو بازی کنی. گفتم نمی‌دانم.» گفتند «نقش یک است.» رفتم. سه قسمت از فیلمنامه را خواندم و بازی کردم. باز نشد. باز توی ذوقم خورد. خسته شدم. قسمت چهارم که رسید؛  دیدم فیلمنامه خیلی بد است. گفتم: «نمی‌خواهم. می‌خواهم بروم. اصلا مادرم حالش خوب نیست. من باید بروم.» گفت:«برو فقط باید خرج این ۴قسمت را بدهی!» حالا دستمزد من مگر چقدر بود؟۹۵هزارتومان! گفتم: «پس اجازه بدهید من فیلمنامه را اصلاحش کنم.» قبول کردند. کارم شده بود که شب‌ها می‌نوشتم و صبح‌ها آنها فیلمبرداری می‌کردند. سکانس‌های مرا هم نگه می‌داشتند که من از خواب بیدار شوم. بعد از یک مدت به خودم گفتم:« من چه خوب و تند می‌نویسم!» از خودم خوشم آمده بود.

سینما مهم‌ترین چیز زندگی من نبود، نیست
سینما مهم‌ترین چیز زندگی من نبود. نیست. به جایش داستان است. ادبیات است. داستان جگرم را حال می‌آورد. مثلا یک شب باهم داستان خوب بنویسیم. داستان خوب بخوانیم. داستان‌هایی که آدم را درگیر کند. داستانی که وقتی کسی تو را دید بگوید:«فلانی من تحت تاثیر داستان تو قرار گرفتم. یک داستان ایرانی به نام «نیمه غایب» حسین سناپور مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد. کتابی سراغ ندارم اینطور مرا زمین زده باشد. اما همیشه می‌گویم قلعه حیوانات را چه آدم خداگونه‌ای نوشته‌است. مدار صفردرجه نیز همیشه کنار تختم هست و هرازچندگاه تیکه‌هایی از آن را دوباره می‌خوانم. داستانی گیرم بیندازد دیگر انداخته‌است. توی همین نوشتن هم معاشرت با آدم‌ها مرا تقویت می‌کند. دوست دارم بروم بیرون معاشرت کنم و دوباره به خانه برگردم و تنها باشم. در کل صفر و صدی هستم. بروم داخل شلوغی و برگردم توی تنهایی خودم و بنویسم. برای همین دوست دارم مرا به نویسندگی و داستان‌نویسی بشناسند تا کارگردانی. دوست دارم به جای جایزه کارگردانی نویسندگی به من بدهند و حتی داستان‌هایم را کس دیگری بسازد. مثلا دوست دارم داستان‌هایم را «امیرنادری» یا «داریوش مهرجویی» ۱۰ سال قبل بسازد. پس مرا به داستان نویسی بشناسید.

دیــدگاه ها و نــظرات

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>