بازگشت
۲۱ آبان ۱۳۹۶
گفت‌وگو با ریچارد لینکلیتر به بهانه‌ فیلم جدیدش «آخرین پرچم افراشته»
این فیلم اتفاق نادری در کارنامه‌ام است/ تجربه آرامش و سبکباری را به همراه می‌آورد
اخبار و رویدادها

هنروتجربه- ترجمه رضا حسینی: ریچارد لینکلیتر بیش‌تر زندگی و فعالیت‌هایش را در شهر آستین و پیرامون آن سپری کرده است، جایی که اولین فیلم مستقل خود با نام «از زیر کار در رو»/ «اِسلَکِر» را هم در سال ۱۹۸۹ فیلم‌برداری کرد. این فیلم‌ساز برجسته‌ ۵۷ ساله که فیلم‌های «مات و مبهوت» (۱۹۹۳)، «نوار» (۲۰۰۱)، سه‌گانه‌ «پیش از» (۱۹۹۵، ۲۰۰۴، ۲۰۱۳) و «پسر بودن» (۲۰۱۴) را در کارنامه دارد،با جو لیدن از «ورایتی» درباره جدیدترین فیلم به‌نمایش‌درآمده‌اش یعنی «آخرین پرچم افراشته» صحبت کرده است؛ فیلمی با بازی استیو کارل، براین کرنستن و لورنس فیشبرن در نقش سربازان کهنه‌کار جنگ ویتنام که در سال ۲۰۰۳ پس از مرگ پسر یک از آن‌ها، در جنگ عراق دوباره دور هم جمع می‌شوند.

اگر بگوییم «آخرین پرچم افراشته» اولین فیلم شماست که از حساسیت‌های یک مرد میانسال متأثر شده است، منصفانه است؟
قطعاً… کاملاً هم متوجه این موضوع بودم و این همراهی با هم‌دوره‌ای‌هایم خیلی سرگرم‌کننده بود. همه‌ ما در دهه‌ پنجم از زندگی‌مان به‌سر می‌بریم. البته فکر می‌کنم براین کرنستن به‌تازگی شصت ساله شده است. اما نهایت فاصله‌ سنی ما هفت‌هشت سال است. ناگفته نماند اولین بار که این ایده به نظرم رسید، شخصیت‌ها کمی سن‌ و سال‌دارتر از من بودند که آن‌ زمان من چهل‌وچند سال داشتم. اما وقتی سرانجام شروع به ساخت فیلم کردیم، من هم به این سن‌وسال رسیده بودم و شرایط ایده‌آلی مهیا شد.

به نظرتان امکان ساخت این فیلم بلافاصله بعد از مثلا «مات و مبهوت» برای شما وجود داشت؟
هرگز. اما حالا که یک فرزند بزرگ دارم و گاهی وقت‌ها تصادفی با هم‌دانشکده‌ای‌هایم برخورد می‌کنم، موضوع خیلی فرق می‌کند با زمانی که در دانشکده بودم و تصادفی با همکلاسی دوران ابتدایی‌ام روبه‌رو می‌شدم. متوجه منظورم که هستید؟ در این مورد، فاصله‌ زمانی مهم است چون این آدم‌ها سال‌ها بعد در کنار همدیگر قرار می‌گیرند؛ زمانی که زندگی‌های‌شان شکل گرفته و ماجراهای کوچک و بزرگ مختلفی را پشت سر گذاشته‌اند و شما می‌بینید که چه‌طور این گذر زمان، زندگی و روابط آن‌ها را متأثر کرده است. در این شرایط بازگشت و مرور گذشته لطف خاص خودش را دارد؛ به‌خصوص که اتفاق نادری در کارنامه‌ من بود که معمولاً شخصیت‌هایم رو به آینده دارند. در واقع آدم‌های جوان همیشه به‌نوعی چشم به آینده دوخته‌اند.

جالب است که اگر «آخرین پرچم افراشته» در بستر کارنامه‌ شما دیده شود و درست بعد از فیلم‌های «هر کس سهمی می‌خواهد!!» و «پسر بودن»، برخی خواهند گفت: «خب، این طور به نظر می‌آد که لینکلیتر با جوانی‌اش وداع کرده است. او حالا یک مرد بالغ است.»
(می‌خندد)  مطمئن باشید، آن‌ها را ناامید خواهم کرد چون فیلم‌های دیگری هستند که دوست دارم درباره دوران جوانی‌ام بسازم. اما در کل دوره‌ جالبی است. همان طور که می‌دانید در حال حاضر، مرحله‌ پس از تولید فیلم بعدی‌ام را پشت سر می‌گذارم که درباره یک زن میانسال است. کیت بلانشت در این فیلم اقتباسی با نام «کجا می‌روی برنادت؟» بر اساس کتابی به همین نام بازی کرده‌است و این فیلم هم بیش‌تر از نقطه نظری زنانه روایت می‎شود

زمانی حتماً باید بیست‌سی هزار دلاری جمع‌وجور می‌کردی تا بتوانی یک فیلم مستقل بسازی که پول خیلی زیادی بود و همین باعث شد خیلی‌ها سراغ فیلم‌سازی نروند. اما امروز خیلی‌ها دست به چنین تجربه‌هایی می‌زنند

در «آخرین پرچم افراشته» سه بازیگر بسیار متفاوت، سه نقش بسیار متمایز را بازی کرده‌اند؛ با این وجود شما به‌زیبایی آن‌ها را در کنار هم قرار داده‌اید. آیا پیش از شروع فیلم‌برداری زمان زیادی برای تمرین داشتید؟
خوش‌بختانه تا حدودی. سر همه خیلی شلوغ بود و برای همین می‌آمدند و می‌رفتند. به عنوان مثال کرنستن درگیر تور کتابش بود و… اما به هر حال وقت گذاشتیم و جدی تمرین کردیم که نتیجه‌های خوبی هم در پی داشت. در واقع زمانی که فیلم‌برداری شروع شد، ما اعتمادبه‌نفس خیلی خوبی داشتیم و واقعاً آماده بودیم. ما ۳۳ روز فیلم‌برداری داشتیم که در ۳۰ روز کار را جمع کردیم. همه چیز خیلی خوب و بی‌اصطکاک پیش رفت. می‌خواهم بگویم به‌نوعی در فاز سیدنی لومت قرار گرفتم. هر روز کارمان سر فرصت و بدون کوچک‌ترین مشکلی به پایان می‌رسید و این طور نبود که بگویم من هیچ جا نمی‌آیم و… با وجود این، همه‌ ما تلاش کردیم که فراتر از محدوده‌های‌مان برویم.

این اعتمادبه‌نفسی نیست که زندگی کردن و کسب تجربه برای شما به ارمغان می‌آورد؟
بله. همان طور که مربی‌ای گفته است: «شما نمی‌توانید اعتمادبه‌نفس را جعل کنید.» و شما فقط به‌واسطه‌ تجربه، به آن دست می‌یابید. شما در جوانی که شور و اشتیاق خاصی دارید، انرژی‌تان را دو برابر می‌کنید چون تجربه‌ خاصی ندارید؛ و تجربه همان عاملی است که آرامش و سبکباری را برای‌تان به همراه می‌آورد؛ و به همین خاطر راحت‌تر کار می‌کنید و مثلاً با خودتان می‌گویید: «آسمان به زمین نمی‌آد. ما می‌توانیم این مشکل را حل کنیم. همه چیز درست خواهد شد.»

اگر به اولین فیلم کارنامه‌تان «از زیر کار در رو» برگردید، فکر می‌کنید ساختن آن فیلم در این روزگار، کار راحت‌تری است یا دشوارتر؟
خب، اگر امروز می‌خواستم فیلم‌سازی را شروع کنم، از نظر فنی راحت‌تر می‌شد آن فیلم را ساخت و البته ارزان‌تر. من آن سال ۲۳ هزار دلار نیاز داشتم. اما امروز شما می‌توانید با شش‌هفت هزار دلار چنین فیلمی را بسازید. پس در روزگار بهتری به‌سر می‌بریم. آن زمان حتماً باید بیست‌سی هزار دلاری جمع‌وجور می‌کردی تا بتوانی یک فیلم مستقل بسازی که پول خیلی زیادی بود و همین باعث شد خیلی‌ها سراغ فیلم‌سازی نروند. اما امروز خیلی‌ها دست به چنین تجربه‌هایی می‌زنند. برای نمونه فقط کافی است به فیلم‌های ارسالی به جشنواره ساندنس نگاه کنید. وقتی من اولین فیلمم را فرستادم، دویست فیلم دیگر در رقابت حضور داشتند. تازه با خودم فکر می‌کردم چه‌قدر تعداد فیلم‌ها زیاد است! دست‌آخر هم حدود چهارده فیلم پذیرفته می‌شدند و خیلی‌ها ورشکسته می‌شدند.

به عنوان سؤال آخر، فکر می‌کنید اگر الان جوان بودید و در ابتدای راه، در این دوره و زمانه با توجه به دسترسی گسترده به دی‌وی‌دی‌ها و ویدیوهای آنلاین، تحصیلات سینمایی بهتری می‌داشتید؟
این طور فکر نمی‌کنم. در آن زمان اگر برنامه‌ نمایش فیلم سینماتک یا مرکز خاصی را به دست می‌آوردیم، حسابی هیجان‌زده می‌شدیم و با فهرست‌هایی سروکار داشتیم که کسی آن‌ها را با دقت و هدف تدارک دیده بود. اما در این روزگار همه‌ فیلم‌ها در دسترس قرار دارند و در واقع هر چیزی را که ساخته می‌شود می‌توان تماشا کرد. پس باید از کجا شروع کرد؟

  • ورایتی
دیــدگاه ها و نــظرات

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

*