بازگشت
۱۵ آذر ۱۳۹۶
یادداشت محسن آزرم بر فیلم «ائو/خانه»
برای رسیدن به «خانه» باید از دالان تاریکی گذشت
اخبار و رویدادها

هنروتجربه:فیلم سینمایی «ائو/خانه» به کارگردانی اصغر یوسفی‌نژاد این روزها در سینماهای گروه هنروتجربه در حال اکران است. محسن آزرم در ماهنامه سینمایی ۲۴ نقدی بر این فیلم نوشته است.

«همه‌چیز شاید از دالان تاریکی شروع می‌شود که برای رسیدن به خانه باید از آن گذشت و چشم‌ها تا بخواهند به تاریکی‌اش عادت کنند دوباره به نور می‌رسند یا به روشنایی روزی که در کسری از ثانیه جایش را به نور دل‌مرده‌ خانه می‌دهد.

خانه‌ای که قرار است جنازه‌ پیرمرد را دوباره به آن برگردانند و این‌بار روی زمین اتاق دختری بگذارندش که حرف پدرش را گوش نکرده و دل به مردی باخته که از دید او آدم درستی نیست و سر درآوردن از این‌که پیرمرد چرا هیچ‌وقت چشم دیدن دامادش را نداشته اصلا آسان نیست به‌خصوص در خانه‌ای که آدم‌هایش یا فراموشی دارند، یا حرفی را که سال‌ها پیش باید به زبان می‌آورده‌اند نگفته‌اند یا حرفی که می‌زنند واقعا ربطی به حقایق سال‌های دور و نزدیک ندارد و صرفا راهی است برای عوض کردن بحث و فرار از جوابی که می‌دانند اگر به زبان بیاورند همه‌چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود.

آرامشی که قاعدتا سراغش را باید از خانه گرفت اصلا وجود ندارد و عصبیت و تنشی که از همان ابتدا در کوچه شکل می‌گیرد، درست مثل آدم‌هایی که مرده‌ بخت‌برگشته را روی شانه‌هایشان به خانه برمی‌گردانند پا به چهاردیواری‌ای می‌گذارد که هرچند در این سال‌ها رونقی نداشته اما رنگ آرامش را دیده و بی‌حافظگی پیرمرد هم فرصت خوبی بوده تا همه‌‌ آن اتفاق‌های ناخوشی که پشت هم افتاده‌اند زیر فرش‌های کهنه‌ خانه پنهان شوند و فقط آدم‌های کنجکاو ممکن بوده حس کنند چیزی زیر این فرش‌ها هست که صافی معمول را ندارد.

بعد گوشه‌اش را بزنند بالا و برسند به ماجرای عروسی سایه با نادر و تصادف سعید که هیچ‌وقت معلوم نشده راننده‌ای که او را زیر کرده، کی بوده و کجا رفته است. وقتی از همه‌چیز می‌شود سر درآورد و هر پرونده‌ای بالاخره روزی به سرانجام می‌رسد چرا این تصادف این‌همه سؤال‌برانگیز است و سؤال‌ها درباره‌ این خانه‌ و آدم‌هایی که یکی‌یکی غایب شده‌اند، تازه از اینجا شروع می‌شوند.

این‌که یک‌ جای کار سایه می‌لنگد اصلا عجیب نیست و معلوم است آدمی که درست مثل اسمش در این سال‌ها نبوده و با تلفن پسرعمه‌اش مجید سروکله‌اش پیدا شده و چنان گریه‌وزاری‌ای راه می‌اندازد که عصبیت و تنش را به کوچه و خانه می‌کشاند دارد چیزی را زیر فرش پنهان می‌کند. آدم‌ها را از کنار فرش دور می‌کند که کسی خیال بالا زدن گوشه‌ فرش به سرش نزند و البته اصرار عجیب و پافشاری بی‌حدش بر این‌که مهم نیست پیرمرد در آخرین سال‌های زندگی چه وصیتی کرده و مرده‌ها بالاخره مرده‌اند و زنده‌ها هستند که باید حواس‌شان را جمع کنند. مراقب باشند کسی سرشان را کلاه نگذارد و اصلا چرا باید جنازه‌ای را که می‌شود زیر خروارها خاک گذاشت و هفته‌ای چندبار به مزارش سر زد و فاتحه‌ای برایش خواند به کف باکفایت پزشکان تیغ‌به‌دستی سپرد.

هیچ نمی‌دانند پیرمرد واقعا کی بوده و در زندگی‌اش چه کرده و همین تأکید بی‌حد سایه است که شک ما را برمی‌انگیزد.

دست‌آخر وقتی زن و شوهر کنار جنازه‌ پیرمرد می‌نشینند و با صدایی که قرار نیست به گوش دیگران برسد پرده از راز بزرگی برمی‌دارند که قرار نبوده کسی سر از آن درآورد می‌فهمیم که آن گریه‌وزاری و آن عصبیت و تنش واقعاً بی‌دلیل نبوده است.

هر حرکت دانشجوهای پزشکی‌ای که می‌خواهند جنازه‌ پیرمرد بخت‌برگشته را تشریح کنند و اعضا و جوارحش را بیرون بکشند ممکن است دست سایه و نادر را رو کند و هیچ بعید نیست بعدِ این پای تصادف سعید هم به این داستان باز شود و اینجا است که یادمان می‌آید آن کسی که ماجرای سال‌های کودکی نادر را برای پدر سایه تعریف کرده همین برادر بخت‌برگشته‌ای‌ است که هیچ‌کس نمی‌داند چرا تصادف کرده و چه‌کسی او را زیر کرده و خانه را خالی‌تر از قبل کرده است.

اینجا است که خانه را می‌شود به چشم فیلمی دید که شکل معمایی‌اش شبیه هر داستان معمایی/ جنایی‌ای است که پیش از این دیده یا خوانده‌ایم…»

 

دیــدگاه ها و نــظرات

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

*