بازگشت
۱۴ مرداد ۱۳۹۷
گفت‌وگویی با جان کرازینسکی، کارگردان فیلم ترسناک «یک مکان آرام»
زندگی‌ام را روی این فیلم گذاشتم / نگران ترساندن تماشاگران نباشید!
اخبار و رویدادها

هنر و تجربه، رضا حسینی: جان کرازینسکی که بیش‌تر به عنوان بازیگر شناخته می‌شود، فیلم‌نامه‌نویس، تهیه‌کننده و حالا کارگردانی شناخته‌شده هم هست. او بجز سه قسمت از مجموعه تلویزیونی موفق «اداره» (از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۲) دو کمدی معمولی را هم در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۶ کارگردانی کرده است که اعتبار خاصی را برایش به ارمغان نیاوردند. انگار مشکل کار در ژانری بوده است که کرازینسکی در آن طبع‌آزمایی می‌کرد چون حالا با فیلم ترسناک «یک مکان آرام» که با بودجه‌ای حدود بیست میلیون دلار ساخته شده، هم در گیشه غوغایی به‌پا کرده است و تا امروز بیش از ۳۳۰ میلیون دلار فروخته و هم نظر عموم منتقدان را جلب کرده است و با امتیاز میانگین ۸۲ از ۱۰۰ در «متاکریتیک» بر اساس آرای ۵۵ منتقد و ۸۱ از ۱۰۰ در «راتن تومیتوز» بر اساس نظرهای ۲۶۹ منتقد و نویسنده سینمایی، نقطه عطفی را در کارنامه‌اش به جا گذاشته است. در ادامه بخشی از گفت‌وگوی مفصلی را می‌خوانید که سایت «ددلاین» با او انجام داده است.

وقتی اولین صبح دوشنبه بعد از اکران فیلم با این خبر از خواب بیدار شدی که «یک مکان آرام» در اولین آخرهفته نمایش عمومی‌اش پنجاه میلیون دلار فروخته است – که فراتر از تمام انتظارها و پیش‌بینی‌ها بود – چه واکنشی داشتی؟

واقعاً باورکردنی نبود؛ درست مثل زمانی که در دبیرستان کار خوبی انجام می‌دهید اما نمی‌دانید دیگران نیز همین فکر را درباره آن خواهند کرد یا نه. صادقانه می‌گویم که من و همسرم (امیلی بلانت) هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم برای پانزده دقیقه به هم زل می‌زنیم و می‌گوییم: «این‌ها واقعی‌ست؟» ما واقعاً غافلگیر و مات و مبهوت شده‌ایم.

مارا به شروع کارت و زمان نگارش فیلم‌نامه ببر. همه چیز از عشق در یک نگاه شروع شد؟

اولین روزهای کارم در پروژه «جک راین» بود که اندرو فورم و برد فولر که از تهیه‌کنندگان فیلم بودند از من پرسیدند که تا به حال در فیلمی از سینمای ژانر بازی کرده‌ام یا نه. من هم بلافاصله دست‌شان را خواندم و گفتم فیلم ترسناک بازی نمی‌کنم و آدم مورد نظر آن‌ها نیستم. آن‌ها گفتند اگر ایده خوب باشد چی؟ و بعد توضیح دادند که داستان درباره خانواده‌ای است که نمی‌تواند صدایی از خودش درآورد و تو باید بفهمی چرا. این واقعاً بهترین داستان تک‌خطی بود که شنیدم و حسابی درگیرم کرد. آن‌ها فیلم‌نامه بک و وودز را برای من فرستادند که خیلی پرمایه بود و مصالح زیادی برای شروع کار داشت. فیلم‌نامه آن‌ها با فیلم‌نامه من در جزییات تفاوت‌های زیادی دارد اما قلب هر دو یکی است. در ضمن سه هفته پیش از خواندن فیلم‌نامه بود که دومین دخترمان به دنیا آمد و من در حالی که او را بغل کرده بودم این فیلم‌نامه را خواندم؛ فیلم‌نامه‌ای درباره پدری که برای بچه‌هایش هر کاری می‌کند و منم فقط با خودم گفتم باید این فیلم را کار کنم. تجربه عجیبی بود. هرگز این قدر سریع و در مدت ده تا دوازه ساعت به تصور روشنی از یک پروژه نرسیده بودم. وقتی به امیلی گفتم که می‌خواهم در بازنویسی چه کنم، گفت: «واقعاً جالب است… خیلی هیجان‌زده به نظر می‌رسی. هرگز تو را این طور ندیده بودم. با ایده‌هایی که برای فیلم داری باید خودت آن را کارگردانی کنی…» که من ابتدا گفتم نمی‌توانم و از پس کارگردانی یک فیلم ترسناک برنمی‌آیم!

امیلی گفته است که برای انتخاب بازیگرِ نقش مادر، پیشنهادهایی به تو داده بود اما در نهایت وقتی فیلم‌نامه را خواند، به‌سرعت طالب همکاری با تو در فیلم شد. اما با در نظر گرفتن این موضوع که تو از جایی شروع به کار کردی که حسابی ریشه در خانواده داشت، آیا بلافاصله نمی‌خواستی او نقش مادر را بازی کند؟

البته که این طور بود. من به محض شروع نگارش فیلم‌نامه فقط به او فکر می‌کردم. راستش آدم بااعتمادبه‌نفسی هستم اما مطمئن نبودم که او پاسخ مثبت بدهد. اول از همه به این خاطر که سرش حسابی شلوغ بود. او در حال بازی در «مری پاپینز» بود و ما تازه صاحب دومین فرزندمان شده بودیم. برای همین زمان خوبی نبود. از سوی دیگر موضوعی که خیلی از آن می‌ترسیدم این بود که او بگوید: «باشه، این نقش را به خاطر تو بازی می‌کنم.» واقعاً نمی‌توانستم این حرف را تاب بیاورم چون شاهد هوش و ذکاوت و تعهدی بوده‌ام که او صرف فیلم‌های کارنامه‌اش می‌کند؛ مثلاً به خاطر دارم که او قرارداد بازی در «صید ماهی آزاد در یمن» (لاسه هالستروم، ۲۰۱۱) را امضا کرد ولی پروژه دو بار (ابتدا چهار ماه و بعد هشت ماه) به تأخیر افتاد و او تا آخر پای آن ایستاد. برای همین نمی‌خواستم اولین نفری باشم که از او می‌شنوم: «باشه، بازی می‌کنم اما واقعاً چنین نقشی را دوست ندارم.» برای همین اصلاً از او تقاضا نکردم و آن قدر ترسیده بودم که نمی‌توانستم درباره‌اش صحبت کنم. وقتی برای ارائه فیلم‌نامه به لس‌آنجلس پرواز کردیم تا آن را به «پارامونت» عرضه کنم، نه‌فقط به عنوان فیلم‌نامه‌نویس بلکه در مقام کارگردان، امیلی در هواپیما فیلم‌نامه را خواند و بعدش جوری به من نگاه کرد که احساس کردم حالش بد شده است. داشتم می‌رفتم سراغ کیسه تهوع که به من گفت: «تو نمی‌توانی اجازه بدهی کس دیگری این نقش را بازی کند.» واقعاً مثل یک کمدی رمانتیک عجیب‌وغریب شده بود و او به من پیشنهاد کرد که «این نقش باید برای من باشد. اجازه می‌دهی آن را بازی کنم؟» من هم فریاد کشیدم و گفتم: «بله»؛ آن هم در پروازی به لس‌آنجلس.

پس فیلم‌نامه را با دیدن بچه‌هایت خواندی و سپس همسرت را برای بازی انتخاب کردی، آیا کسب آمادگی برای ساخت این فیلم، برای تو به شکل عجیبی از خوددرمانی بدل نشد تا فکر کنی اگر خانواده‌ات در خطر باشد چه خواهی کرد؟

یک میلیون درصد! اگر کاملاً صادق باشم باید بگویم که این فیلم بی‌تردید پروژه‌ای بود که انگار همه زندگی‌ام را روی آن گذاشتم. همیشه به خانواده‌ام گفتم که می‌خواهم کارها و چیزهای تازه را تجربه کنم. پس فکر می‌کنم اگر از پس کاری برنیایم هرگز دوباره نمی‌توانم آن را تجربه کنم. فارغ از موجودات درون تاریکی، این بزرگ‌ترین ترس هر پدر و مادری است که فقط خودشان می‌توانند از بچه‌های‌شان آن طور که باید محافظت کنند. همه این ترس‌های بزرگ به فیلم راه پیدا کردند و برای من استعاره‌ای به‌مراتب بزرگ‌تر را ساختند. می‌دانستم که اگر بتوانم به این استعاره وفادار باقی بمانم همه چیز درست پیش خواهد رفت. به خاطر دارم که این‌ها را از یک نفر دیگر هم شنیده بودم؛ درو گادرد که گفته است: «اگر دقیقاً همان چیزی را فیلم‌برداری کنید که روی کاغذ آورده‌اید، جواب می‌گیرید چون استعاره از کار درمی‌آید. نگران ترساندن تماشاگران و موجود عجیب‌وغریب فیلم‌تان نباشید چون همه چیز جواب داده خواهد شد و اساساً از ارتباط عمیق شما با استعاره نشأت می‌گیرند.»

  • ددلاین
دیــدگاه ها و نــظرات

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>