بانی فیلم آنلاین:
بانی فیلم – آرش ملکی – «من از سپیده صبح بیزارم»، دومین فیلم بلند کارگردان جوانش علی کریم است. فیلم به دو بخش تقسیم می شود. در بخش اول، دستیار کارگردان جوانی به اسم امیر (امیر عزیزی) دنبال بابک سپهری (بابک کریمی) کارگردان مستقل و باسابقه می رود تا با هم سر صحنه فیلمبرداری بروند. تقریبا تمام این بخش در ماشین بابک می گذرد. امیر بی حال است و علت را بی خوابی ناشی از کار کردن روی ایده ای می داند که در طول راه برای بابک تعریف می کند. ایده امیر، داستان پسری به اسم آرش است که بعد از شروع دوستی با یک دختر، می فهمد او متاهل است. حالا اینکه آیا دخترقضیه تاهل را برای دست به سر کردن پسر گفته یا واقعی است و اگر دختر واقعا متاهل بوده به چه دلیلی به پسر نزدیک شده، دغدغه ذهنی کاراکتر قصه امیر است. بیننده از همان ابتدا بو می برد که آرش قصه امیر، در واقع خود اوست. در نیمه دوم هم چند سرنخ دیگر از این موضوع به بیننده داده می شود، ولی فیلم با زرنگی جلوی پیش دستی بیننده را می گیرد ولذت گفتن «آها من اینو می دونستم» را در لحظه اعتراف امیر، از بیننده می گیرد.

این نیمه ابتدایی داخل ماشین که حدود ۴۵ دقیقه از یک ساعت اولیه فیلم را می گیرد، از همان المان های «ده» کیارستمی استفاده می کند. همان مستندنمایی ظریف با چند نمای ثابت که درام را از دل کارهای روزمره (مثل خرید از سوپرمارکت) و برخورد محدود با آدم های بیرون از ماشین (مثل پیرمرد بیرون سوپرمارکت یا ماموری که خیابان را بسته) بیرون می کشد. البته بعد از «ده»، فیلم های زیادی با الهام یا تقلید از آن ساخته شدند که شاید «بیست انگشت» مانیا اکبری یکی از شاخص ترین های شان باشد، ولی «من از سپیده صبح بیزارم» به مراتب نمونه موفق تری است. اجرای روان امیر عزیزی و به خصوص بابک کریمی در نقش کارگردان کمک شایانی به کیفیت فیلم کرده. هر دو کاراکتر در همین بخش، به خوبی معرفی می شوند. کاراکتر عارف گونه بابک و مهربانی، خوش ذاتی و آشفتگی و گیجی امیر، در برخوردهای ساده ای مثل صحبت درباره درست کردن آینه ماشین بابک یا رانندگی امیر در خیابان یک طرفه، به بیننده معرفی می شوند.
بابک کریمی در نمایش چهره ای پدرگونه و مرشدی آرام، دانا و فروتن با دید وسیع به زندگی و کائنات، موفق است و آرامش کاراکترش به تم اصلی فیلم بدل می شود. از آنجایی که علی کریم از شاگردها و دوستداران کیارستمی است و در جلسه نمایش فیلم در خانه هنرمندان هم فیلم را رسما به او تقدیم کرده، کسی متعجب نمی شود اگر بگوییم که نیمه دوم فیلم هم شبیه «زیر درختان زیتون» است. کارگردان و دستیار، سر صحنه می رسند و سپهری در مقام کارگردان،‌ با انعطاف هرچه تمام تر، همه تهدیدها را به فرصت تبدیل می کند. حضور همزمان دو بازیگر مسن برای یک نقش را که می توانست به دلخوری یکی منجر شود،‌ با یک تغییر آنی در فیلمنامه و میزانسن، به صحنه ای پخته تر و بهتر تبدیل می کند و موقعیت سر و کله زدن با نابازیگرها را که اینجا دو تایشان به سندرم داون هم مبتلا هستند، به یک تفریح جمعی تبدیل می کند.
علی کریم در «من از سپیده صبح بیزارم» توانسته«ده» و «زیر درختان زیتون» را به زیبایی و ملایمت با هم ترکیب کند و لحن و بیان خودش را هم به آن بیافزاید. نتیجه، فیلمی گرم و نسبتا منسجم است که فرمالیستی بودن آن در محدودیت مکانی بخش اول و فیلم در فیلم بودن بخش دوم، با قصه می آمیزد و اصلا توی ذوق نمی زند.
البته نباید فراموش کرد که فیلم نسبتا و نه کاملا منسجم است. استفاده از خرده پیرنگی مثل خودکشی جوان همسایه یکی از بازیگرها ودیدن فیلم صحبت های پیش از خودکشی اش که در شبکه های اجتماعی پخش شده به انگیزه تاکید بر ارتباط آن با موقعیت عاطفی و زندگی پادر هوای امیر، زیادی بزرگ شده و پرداخت خوبی ندارد. سر فیلمبرداری، بعد از گرفتن هر برداشت، یکی از عوامل، از مدیر فیلمبرداری تا منشی صحنه به بیان نظرشان درباره خودکشی مرد جوان می پردازند که کمی زیادی و زورکی به نظر می رسد و نه تنها به ریتم فیلم صدمه می زند که بیننده را هم از فیلم دور می کند.
دیدگاه فیلم به این موضوع، جایی دیگر و در قالب بازگویی یک خاطره کوچک به بهترین نحوی به بیننده منتقل می شود. خاطره ای که در آن، بابک در جوانی و در پی یک شکست عاطفی، در یک لحظه تصمیم می گیرد جلوی یک کامیون عبوری بپرد و ۱۵ سال بعد، موقعی که داشته جایزه ای برای اولین فیلم اش می گرفته، به یاد آن تصمیم آنی افتاده و آن مشکل به نظرش بسیار ناچیز آمده.
در یکی از لحظه های شیرین فیلم که مشابه موقعیتی در «زیر درختان زیتون» هم هست، وقتی حسین، نابازیگر معلول ذهنی،‌ به خاطر حضور دختر دلخواهش در این سکانس، تمام حرکات و دیالوگ هایش را به میل خودش عوض می کند، بابک دو بار سر موفقیت آمیز بودن صحنه، با امیر شرط بندی می کند. شرطی که انگار بابک نه برای گرفتن کلاه و شام از دستیار جوانش، که برای باختن شرط نوشتن فیلمنامه ای از روی مشکل عاطفی امیر به او می بندد تا به آرامی سرنوشت امیر را از پریدن جلوی کامیون، به بالا رفتن از پله ها برای دریافت جایزه اش (انگیزه) بکشاند.
منبع: