بانی فیلم – گروه سینمای ایران- عظیمه کنعانی: «آشنایی با لیلا»، فیلم خوبی است که قرار گرفتن آن در گروه هنر و تجربه، به سبب خلاقیتهای موضوعی و محتوایی که دارد اتفاق به جایی است اما این سؤال را به وجود میآورد که وقتی امکان یک اکران ایده آل در بخش اصلی وجود دارد، چرا باید فیلم را در گروهی به نمایش گذاشت که نسبت به اکران اصلی، به محدودیتهایی دچار است. اولین فیلم عادل یراقی، یک قصه شهری را به درستی تعریف میکند و با اینکه ریتم ملایمی دارد، تماشاگر خسته نمیشود. حضور لیلا حاتمی به عنوان یکی از دو بازیگر اصلی، امتیاز خوبی برای فیلم به حساب میآید اما میتوان گفت بازیگر نقش مقابل او که کارگردان اثر هم هست، چیزی از او کم ندارد. با عادل یراقی به بهانه اکران اولین فیلمش گفت و گویی داشتیم:

فیلم شما هم قصه خوبی دارد و هم از حضور یک بازیگر ستاره بهره میبرد. چرا اکران در گروه سینمایی را تجربه نکرد؟
-این را باید از مسؤولان سؤال کرد. پروانه «آشنایی با لیلا» ابتدا ویدئویی بود. قبلاً این امکان وجود داشت که فیلمی به این شکل ساخته شود و بعد به شرط بهرهمندی از کیفیت به جشنواره فیلم فجر هم راه پیدا کند. به محض اینکه ما فیلم را ساختیم قوانین تغییر کرد و گفتند نمیشود فیلم ویدئویی را تبدیل به فیلم سینمایی کرد. این چیزی بود که تنها در همان سالی که ما فیلم را ساخته بودیم، اتفاق افتاد و پس از آن باز همه چیز به روال قبل برگشت و آثار ویدئویی هم توانستند در فجر حضور پیدا کنند. البته فیلم در جشنواره ویدئویی فیلم تهران شرکت کرد و جایزه اول را هم گرفت.
شما قبلاً چه فعالیتهای سینماییای داشته اید؟
-من فوق لیسانس سینما دارم. قبل از این، بیشتر فیلم کوتاه کار کرده بودم و قبل از آن در فیلمسازی تبلیغاتی و مستند هم تجربههایی داشتم.
شنیدهام عباس کیارستمی فیلمنامهاش را به این شرط به شما داده که حتماً خودتان بازیاش کنید. چرا؟
-ایشان بازی مرا دوست داشت. من در کارگاههای ایشان شرکت کرده بودم و فیلمهای کوتاهی را هم با بازی خودم ساخته بودم که او دیده و پسندیده بود. ایشان این طرح را در ذهن داشت و به من گفت بازیگری برایش پیدا نکردهام اما دوست دارم کامل شود و کسی آن را بازی کند و فکر میکنم تو کسی هستی که از پس آن بر میآیی. ایشان گفت این طرح را برای کارگردانی به تو میسپارم به این شرط که حتماً خودت هم بازیاش کنی.
تناقض جالبی بین شخصیتهای اصلی فیلمتان وجود دارد. لیلا دقیقاً به چه کاری مشغول است؟
-لیلا تستر یک شرکت عطرسازی است. آنان اسانس عطر را از گل و گیاه میگیرند و بعد آن را میبویند تا کیفیتش را ارزیابی کنند و بعد هم به شرکتهای خارجی صادر میکنند. ما اشاره مستقیمی به چند و چون شغل او نداشتیم اما در آزمایشگاهی که در آن مشغول کار است، کم و بیش نشانههایی وجود دارد که ماهیت شغل او را برای مخاطب آشکار میکند.
ریزهکاریهای موجود در فیلمنامه به شما مربوط میشود یا آقای کیارستمی؟ برای مثال سکانس آشنایی لیلا و نادر قاب بندی فوق العاده ای دارد: یک خیابان برفی، دو فولکس زرد قرمز.
-آن فولکسها پیشنهاد خودم بود. نمیخواهم به تفکیک بگویم چه چیز را من نوشته ام و چه چیز را کیارستمی. همه چیز توأمان بود. ایشان طرح را به من داد و من هم نوشتمش و به ایشان ارائه دادم. بعد آن را با هم بازنگری کردیم. به این دلیل که شخصیت مرد قصه را خودم بازی میکردم، جزئیاتی را بر اساس ویژگیهای شخصی خودم به فیلم اضافه کردم. درباره فولکسها هم باید بگویم قبلاً از آنها در یک فیلم کوتاه استفاده کرده بودم و بعد دیدم برای «آشنایی با لیلا» هم، میتواند جذاب در بیاید. شغل و زندگی هر دوی این شخصیت ها جالب است و میتوان نوعی فانتزی را در آن کشف کرد. لیلا تستر اسانس عطر است و نادر ایدهپرداز یک شرکت تبلیغاتی. هر دوی آنان به آرامش ذهن و فکر کردن نیاز دارند و باید صاحب سلیقه باشند. مشابهتهایی درونی هم بین آنان وجود دارد که هر دو به سراغ ماشینهایی قدیمی مثل فولکس رفتهاند که شکل و شمایلش طراحی خاصی دارد.
بعد از پیوستن لیلا حاتمی به گروه بود که این نام را برای فیلم و شخصیت زن قصه انتخاب کردید؟ اصلاً چطور شد که از ایشان برای فیلم دعوت کردید؟
-نه اسم کاراکتر از اول لیلا بود. خانم حاتمی ابتدا به سختی با ما ارتباط برقرار کرد. چون به هر حال داشتم فیلم اولم را میساختم و کسی مرا نمیشناخت. مجوزمان هم ویدیویی بود. بازیگر نقش مقابل ایشان هم خودم بودم که قبلاً تجربه بازی سینمایی نداشتم. البته در ذهنم برای این نقش همیشه خانم حاتمی را تصور میکردم، اما امیدوار نبودم که همکاری شکل بگیرد. دست آخر با ایشان تماس گرفتیم و فیلمنامه را به دستش رساندیم. بعد از آن هم گفت یک قرار ملاقات بگذاریم. فیلمهای کوتاهم را نیز به ایشان نشان دادم. ایشان به من گفت از این قصه فهمیدم که تو یک فرد علاقمند به سینما هستی و من هم طرفدار سینما هستم. بعد از صحبت حضوریمان مرا به عنوان بازیگر نقش مقابلش ارزیابی کرد و گفت نامزد لیلا را در این فیلم دوست دارم و به این ترتیب، «آشنایی با لیلا» شروع شد!
پرستار نادر در فیلمنامه هم همین ویژگی هایی را داشت که در فیلم می بینیم؟ یعنی خودتان هم می خواستید رگه هایی از علاقه او به نادر دریافت شود؟
-نقش پرستار دقیقاً همان چیزی است که در متن وجود دارد. تنها نکته ای که اضافه شد، جملهای بود که خود خانم رهنما پیشنهاد کرد؛ همان دیالوگی که به نادر میگوید تو شبیه کسی هستی در گذشته دور من. به نظرم دیالوگ خوب و به جایی هم بود. او هم از این آدم بدش نمیآید و شخصیتش برایش جالب است. او یک کارمند است که در کار خود بسیار هم جدی است اما اینطور آدمها هنرمندان را دوست دارند چون فکر میکنند آدمهای خلاق و جالبی هستند و کسانی متفاوتتر از خودشان.
شما برای پرداخت فیلمنامه به منابع علمی هم رجوع کردید؟
-من سالها قبل به دو نفر کمک کردم سیگارشان را ترک کنند. آنان دو تا آدم کاملاً متفاوت بودند. از نظر اعتقادی گرفته تا قومیت و … . یکی ۴۵ ساله بود و دیگری ۵۵ ساله و هر دو از دوران نوجوانی سیگار میکشیدند. برای کمک به آنان من با پزشکی آشنا شدم که همه مراحلی را که در فیلم میبینیم برای این دو دوست پیاده کرد؛ مثلاً یک آمپول به پشت گوش آنان تزریق میکرد یا قرصی را در اختیارشان میگذاشت که وقتی هوس سیگار میکردند آن را بخورند. تصاویر مشمئز کنندهای از معدههای سیگاری را هم به آنان نشان میدادند. هر دوی آنان سیگار را ترک کردند. یک نفرشان اما سه ماه بعد، در نیمه شبی که دسترسی به همه جا سخت بود، با من تماس گرفت و درخواست کرد یک پاکت سیگار برای او ببرم و دوباره سیگاری شد. آن دیگری هم بیست و چند سال است که دیگر سیگار نمیکشد.
نادر روی تصمیم خودش باقی میماند؟
-در فیلم نشانههایی هست مبنی بر اینکه او سر قولش باقی میماند و دیگر سیگار نمیکشد، اما نمیخواهم اشارهای به آن داشته باشم.
این روزها هم دارید فیلم میسازید؟
-بله. این بار هم فیلمنامهای را با آقای کیارستمی نوشتهایم و طرح اولیه از ایشان بود. نام فیلم «امتحان نهایی» است. ابتدا قرار بود خودم و خانم حاتمی بازیاش کنیم اما شرایط عوض شد. حالا بازیگران دیگری در آن در حال بازی هستند. فیلمبردارمان هم حسین جعفریان است.
درباره چگونگی آشنایی خودتان با کیارستمی صحبت نکردید.
-من اصلاً تصورش را هم نمیکردم روزی ایشان را ببینم چه رسد به اینکه با این کارگردان کار کنم. به قدری برایم دوردست بود که حتی برایش به عنوان یک آرزو هم برنامهریزی نکرده بودم. فیلمهایش را دیده بودم و دوستش داشتم. فیلم «کلوز آپ» برای من یک معجزه بود و «زندگی و دیگر هیچ» را هم بینهایت پسندیدم و همچنین فیلم «مسافر» را. به طور اتفاقی شنیدم که ایشان جایی در نزدیکی خانه من یک کارگاه فرش به راه انداخته و سه ماه هم ادامه داشته. من تنها توانستم در سه جلسه آخر آن شرکت کنم. ابتدا فکر میکردم میروم و میبینم خودش حضور ندارد و مثلاً کلاس را شاگردش میچرخاند و …. . اما همینکه وارد شدم ایشان را دیدم. آن جلسه را خود آقای کیارستمی هم با جزئیات به خاطر میآورد و بعدها که با هم دوست شدیم برایم تعریف کرد. چند دوره از کارگاهها را شرکت کردم و ایشان هم چند فیلم از من دید که موضوع آن فرش بود. من تلاش کردم فیلم اولم یک فیلم داستانی و سر و شکل دار باشد اما ایشان اصلاً دوستش نداشت. مثلاً بازیها را نپسندیده بود. او به من میگفت در مسیری افتادهای که نباید میافتادی و من هم ناامید شدم، چون در آن کلاس، هنرجوهایی بدون تحصیلات سینمایی هم حضور داشتند که فیلمشان را آقای کیارستمی پسند کرده بود. ابتدا میخواستم همه چیز را کنار بگذارم اما بعد گفتم حالا که تا اینجای مسیر را آمدهام، باز هم بروم و ببینم چه میشود. یک برنامهریزی انجام دادم و با خودم گفتم بعد از هر جلسه یک فیلم چند دقیقهای میسازم تا ببینم چه میشود. تأکید خود استاد این بود که فیلمها بدون هزینه باشد و من هم با خودم گفتم هر بار فیلمی میسازم که با دیگری متفاوت باشد. به قولی گفتم آنقدر سنگ میاندازم تا یکی به نشان بخورد و بفهمم منظور آقای کیارستمی چیست. از معدود برنامهریزیهای زندگیام بود که با موفقیت روبرو شد! بعدها فیلمی ساختم که خیلی دوستش داشت و به همان بهانه ، از من برای یک دیدار حضوری دعوت کرد.
و حالا درباره «آشنایی با لیلا» چه نظری دارد؟
-او بارها فیلم را دیده است. دفعه آخر با اینکه تازه از سفر آمده بود؛ به اکران خصوصی فیلم آمد و دوباره کار را تماشا کرد. «آشنایی با لیلا» را خیلی دوست دارد و من هنوز نفهمیدهام چرا. خودم فکر می کنم خدا را شکر فیلم، خیلی واقعی از آب در آمده است؛ یعنی یک صداقت و روراستی و سادگی در آن وجود دارد که همان زندگی واقعی است. البته برخی از مردم هم هستند که سینما را برای دیدن اتفاقات عجیب دوست دارند و به همین دلیل از چنین فیلمهایی استقبال نمیکنند. یادم هست این فیلم را به زوجی از میان دوستانم نشان دادم و اینطور که از ظاهرشان معلوم بود، اصلاً کارم را دوست نداشتند! خمیازه میکشیدند و کلافه شده بودند و انگار در رودروایسی گیر کرده بودند که فیلم را میدیدند. بعد یادم آمد این دو نفر در گذشته، دقیقاً همین مشکل را خودشان هم داشتند؛ یعنی آقا سیگار میکشید و خانم معذب بود. گاهی اوقات آدمها حتی وقتی واقعیت زندگی خودشان را هم میبینند باز ممکن است دوستش نداشته باشند.
راستی خودتان هم سیگار میکشید؟سیگار واقعا به فکر کردن آدم کمک می کند؟
-سیگاری نیستم و جوابتان را نمیدانم. خود من وقتی هرازگاهی این کار را میکنم عصبی میشوم. آقای کیارستمی هم همیشه در حال ترک و رجعت به سیگار است و یک بار بعد از تماشای فیلم گفت دیگر سیگار نمیکشم و واقعاً برای مدت قابل توجهی هم سر حرفش ایستاد.
منبع: