هنر و تجربه/امیر محقق: بر هیچ کس پوشیده نیست که آل پاچینو یکی از بزرگ‌ترین بازیگران تاریخ است. اما بزرگ‌ترین‌ها هم گاهی بی‌گدار به آب می‌زنند. این بازیگر بزرگ هم بین سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۲، دوره بی‌فروغی را سپری کرد و در فیلم‏هاینه چندان با کیفیتی  بازی کرد اما در سال گذشته، چرخشی هنرمندانه داشت و در دو فیلم مستقل بازی کرد که او را به دوران اوج کاری‌اش برمی‌گرداند. این دو فیلم عبارتند از «منگلهورن» ساخته دیوید گرین و «فروتنی» اثر بری لوینسون، که هر دو در رقابت‌های جشنواره‌ای سال پیش حضور داشتند.
در «فروتنی» که به تازگی اکران شده است. آل پاچینو نقش سایمون آکسلر را بازی می‌کند که در فیلم، یک بازیگر از یاد رفته‌است و دوران پریشانی و زوال عقل را طی می‌کند. بعد از یک خودکشی نافرجام، زندگی‌اش دچار تحول می‌شود. این بازیگر بزرگ در مورد همکاری مجدد با بری لوینسون و همچنین دوران کاری‌اش، با ایندی وایر مصاحبه‌ای انجام داده که در زیر متن آن آمده‌است.
همکاری مجدد با بری لوینسون که مدت زیادی هم از کار مشترک‌تان در «تو جک را نمی‌شناسی» نمی‌گذرد، چگونه بود؟
می‌دانید که او را خوب می‌شناسم و کارهای زیادی با او کرده‌ام. دوست دارم همیشه با او کار کنم چون خیلی خوب است که با کسی کار کنید که با او خوب کنار می‌آیید. کسی که همه ابعاد شخصیتی او را دیده‌اید و او را از همه لحاظ می‌شناسید. به این دلیل فکر می‌کنم همین موضوع است که باعث شد فیلم را طی۲۰ روز فیلم‌برداری کنیم. یک جورهایی فیلم را بدو بدو ساختیم، به این شکل که رفتیم سر صحنه، چند روز فیلم‌برداری کردیم، چند هفته دوباره فیلم‌نامه‌خوانی کردیم، یک هفته فیلم‌برداری کردیم، دوباره برگشتیم و به همین منوال. بدون تمرین هم این کار را کردیم. بری تمایل داشت این گونه فیلم را بسازد. اعتقاد داشت این گونه، فیلم، حسش را منتقل می‌کند و بافتی را که فیلم نیاز دارد به آن می‌دهد. وقتی کتابی که فیلم از آن اقتباس شده را خواندم دوست داشتم در فیلم بازی کنم. مدیر برنامه‌هایم این کتاب را به من معرفی کرد و حین خواندنش با خودم فکر کردم: «این شخصیتی است که دوست دارم با همکارانم آن را بسازم». چون از چیزی حرف می‌زند که آن را می‌شناسم. فیلم ساختن به اندازه کافی سخت هست اما اینکه بخواهید از صفر شروع کنید و فیلم بسازید، تقریباً غیر‌ممکن است. می‌دانستیم که باید فیلمی را بر اساس یک کتاب اقتباس کنیم. باید کمی آن را تغییر می‌دادیم تا فیلم را از آن بیرون بکشیم.

 
سایمون در «فروتنی» در موقعیت بد و نزولی  دوران کاری‌اش قرار دارد. علاقه به حرفه‌اش را از دست داده، دیگر نمی‌تواند دیالوگ‌هایش را حفظ کند. شما خودتان بازیگر هستید. چطور توانستید با اینها ارتباط برقرار کنید؟
می‌توان گفت وقتی ورزشکاری از دوران اوجش فاصله می‌گیرد کار راحت است. چون قضیه روشن است، کارهایش کند است، زانویش جوابگو نیست، سنش بالا رفته است. بازیگر هم ابزاری دارد که ممکن است از کار بیفتند. یک‌هو از پا می‌افتید. بخشی از آن به حافظه برمی‌گردد. بخشی به قوه جسمانی مربوط می‌شود. بنیه جسمی خیلی مهم است، خصوصاً وقتی نقش‌های طاقت‌فرسایی را بازی می‌کنید. فکر می‌کنم دلیل این که سایمون به فروپاشی عصبی می‌رسد هم همین باشد. فکر می‌کنم اگر قصد خودکشی داشته باشید این موضوع برایتان کافی باشد. به همین دلیل، احساس گیر افتادن در چیزی که نمی‌تواند از آن خارج شود او را به اینجا رساند.

 
سایمون زمان زیادی را صرف می‌کند تا دوبار برگردد. این چیزی است که فکر نمی‌کنم شما به عنوان بازیگر انجام داده باشید.
من بین سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۹، ۴ سال از سینما دور بودم. آن سالها برای من خیلی مهم بودند چون فکر می‌کنم باعث شد تا ارتباط خودم با کارم را درک کنم. دوره بسیار با‌ارزشی برای من بود. وقتی برگشت، شروع به کار کردم و زیاد هم کار کردم به شکلی که حتی این نوع کارکردن با سلیقه من خیلی سازگار نبود. برای این پرکاری دلایل خودم را داشتم. در دنیا شناخته شدم و به موفقیت رسیدم و باید خودم را با آن سازگار می‌کردم. قاعده‌اش هم همین است. لی استراسبرگ زمانی به من گفت: «عزیزم ما باید خودمان را وفق بدهیم» (می‌خندد) . باید این کار را بکنیم. وقتی خودت را سازگار می‌کنی همه چیز رو‌به‌راه می‌شود. یک جور درمان است. فکر می‌کنم بسیاری از آن اتفاقات، جزء لاینفک این پروسه است که به لاک خود فرو بروی و به کارت ادامه دهی و با همه اینها کنار بیایی. همه اینها برای من هم اتفاق افتاد. دوره جالبی است و باید از آن سالم بیرون آمد. اینکه با پیروزی حرف بزنی و خودت را سالم بیرون بکشی خیلی مهم است.

 
به اعتقاد بسیاری از منتقدان، شما به لطف بازی در «فروتنی» و «منگلهورن» که اتفاقا استقبال خوبی هم از آنها شد، بازگشتی به دوران اوجتان داشته‌اید. نظر خودتان چیست؟
خوب خیلی خوشحالم که همه اینطور فکر می‌کنند. بهتر از این نمی‌شود. ولی من اینطور فکر نمی‌کنم. تنها حسی که دارم خستگی است.
خسته هستید؟
بله. خسته‌ام. و فکر می‌کنم اگر بقیه این قضیه را درک کنند خوشحالی بی‌حدی سراغم بیاید. در آن صورت برای همه کارهایی که کرده‌ام پاداشم را می‌گیرم. ولی بله، فکر می‌کنم که قضیه بازگشت به دوران اوجم خیلی خوشحال کننده است. اما در کل، فکر می‌کنم این قضیه به شانس برمی‌گردد. همچنین زمانی پیش می‌آید که به خودتان می‌گویید که «چقدر خوب می‌شود با این آدم که کارگردان خوبی هم هست یک فیلم بسازم.» یا «چقدر خوب می‌شود اگر در مورد چیزی که حرفی برای گفتن در مورد آن دارم یک فیلم بسازم.». وقتی چنین اتفاقی می‌افتد شانس به شما رو کرده است. من با خودم فکر کردم اگر در این فیلمها بازی کنم و زمان مشخصی را به آنها اختصاص بدهم شاید بتوانم نشان دهم که قصد چه کاری را داشته‌ام وچه چیزی در ذهنم بوده است.

منبع : ایندی وایر