هنر و تجربه: به روز پایانی جشنواره فیلم فجر نزدیک می‌شویم و تقریبا بیشتر فیلم‌های شرکت کننده در جشنواره به نمایش درآمده‌اند، به همین دلیل، تعداد مطالب رسانه‌ها درباره این فیلم‌ها بیشتر شده‌است و در این میان فیلم‌های بخش هنر و تجربه هم سهم قابل توجهی را در رسانه‌ها به خود اختصاص داده‌اند. امروز (سه شنبه۲۱ بهمن) تعدادی از رسانه‌ها مطالبی را درباره فیلم هایی که در بخش هنر و تجربه جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمده‌‌اند، منتشر کرده‌اند که بخش‌هایی از آن‌ها را مرور می‌کنیم.
سهام‌الدین بورقانی در روزنامه شرق یادداشتی بر فیلم «احتمال باران اسیدی» نوشته است: «اشاره ظریف کارگردان به فشارهای هنجاری موجود در جامعه که در عمل باعث می‌شوند تا رفتار، طرز فکر و اندیشه آدم‌ها را تحت کنترل خود در‌آورند و مناسبات فردی و جمعی آن‏‌ها را تحت‌تاثیر قرار دهند،از نقاط‌ قوت فیلم‌نامه است.» محسن سیف نیز یادداشتی بر فیلم «من دیگو مارادونا هستم» در همین روزنامه نوشته و عنوان آن را سمفونی جنون آمیز صداها انتخاب کرده است. او در بخشی از این یادداشت می‌نویسد:«بهرام توکلی تصویر هولناک و هراس‌آوری از یک جهان تیره‌وتار و خالی از روابط احساسی و انسانی ترسیم کرده است که به شکل جنون‌آمیزی خنده‌دار به نظر می‌رسد. همه ما دیگو مارادوناهایی هستیم که دغل‌کاری و پلشتی‌های روح و رفتار خود را در آستین پنهان کرده‌ایم برای روز مبادا.»
محمود رییسی در خبرگزاری ایرنا نقدی از منظر جامعه شناسی تصویری بر فیلم خداحافظی طولانی نوشته است که در آن اشاره می کند: «قاب‌های پشت پنجره خداحافظی طولانی، روایتی شاعرانه است که این بعد روانشناختی فیلم را برای مخاطب برجسته می‌کند.»
محمد فهیمی نیز یادداشتی بر فیلم «روز مبادا» در خبرگزاری هنرآنلاین نوشته و فیلم روز مبادا، ساخته فائزه عزیزخانی را از بکرترین‌های این بخش دانسته است:«اگر بخش هنر و تجربه را در قالب آزمون تجربه‌های نو تعریف کنیم، به جرات می‌توان گفت فیلم روز مبادا، ساختهٔ فائزه عزیزخانی، از بکرترین‌های این بخش است. نه این‌که قبل از این فیلم، تجربه‌ای در این سبک نداشته باشیم، نه. جسارت سازنده این فیلم در آزمون مجدد سبکی است که مدت‌ها، یا زیر بار انتقادهای بی‌پایه و غرض‌ورزانه خاک خورد یا از فرط ساده‌انگاری گروهی از فیلم‌سازان در تجربه این نوع از سینما، به دور تکرارهای سطحی افتاد.روز مبادا اما، هم پیچیدگی‌های این سادگی را خوب درک کرده و هم جسارت تجربه‌ای جدید در قالب سبکی که پیش‌تر‌ها و توسط اساتیدش به اوج رسیده را داشته است.»

در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه مردم سالاری دو یادداشت بر فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟ » منتشر شده است. سیدرضا منتظری نویسنده یکی از این یادداشت‌ها در بخشی از مطلب خود می نویسد:« فیلم‌ساز به شدت در پی آن بوده تا احساس نوستالژیک مخاطبان خود را برانگیخته کند که در این راستا هم نمی‌تواند موفق باشد و شاید تنها برخی از افراد که سنین بالای۴۰ سال دارند و جزو طبقه بورژوای جامعه محسوب می‌شوند بتوانند با نوستالژی بازی‌های فیلم‌ساز همراه شوند‌. تصاویر کارت‌پستالی و لحن روایی فیلم که به شدت به سینمای هنری پهلو می‌زند از جمله مواردی است که این فیلم را به ورطه سقوط و قهقرا کشانده است.»

از طرف دیگر شبنم محمودی در روزنامه شرق نیز در یادداشت خود به موسیقی این فیلم اشاره دارد: «تلفیق موسیقی فولکلور با موسیقی ای که به نظر می‌رسد برگرفته از موسیقی آمریکای لاتین باشد به فضای فیلم خیلی کمک کرده. آن اشعار به زبان گیلکی بدجور روی موسیقی نشسته است و انگار موسیقی عاشقانه ای است که فرانسوی‌های همیشه عاشق به آن گوش می‌کنند و این مساله در کنار معجزه‌ای که کریستف رضاعی از خود در ساخت موسیقی فیلم آورده نیز بر حجم ابهامات می‌افزاید که اساسا چرا نباید نام این موسیقیدان که اتفاقا در جشنواره سی و سوم جزو پرکارترین‌ها بود و آثارش به لحاظ کیفی نیز قابل تامل و اعتنا بوده‌اند نباید در فهرست نامزدهای دریافت سیمرغ موسیقی متن باشد؟»

در خبرگزاری فارس یادداشتی بر فیلم من دیگو مارادونا هستم با عنوان «آیا مخاطب ایرانی این نوع کمدی را می‌پسندد؟» نوشته شده است که در آن می نویسد: «تمام داستان بر مبنای یک سوءتفاهم شکل می‌گیرد و این نکته مهم در فیلم دیده می‌شود که در یک خانواده هیچ‌کس زبان دیگری را نمی‌فهمد! افراد نمی‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند و وقتی این ارتباط ساده شکل نمی‌گیرد هر اتفاق ساده و شاید ابلهانه به بحران تبدیل می‌شود. »

خبرگزاری مهر هم گفت‌وگویی با علی‌اکبر ثقفی تهیه کننده فیلم «مردی که اسب شد» منتشر کرده است. ثقفی در بخشی از این گفت‌وگو درباره فیلم توضیح می‌دهد: « این فیلم به سینمای وسترن تنه می زند و این امر به خاطر فضاسازی‌های فیلم اتفاق افتاده‌است. کل فیلم در فضاهای بکر طبیعت رخ می‌دهد و حتی بیش از ۷۰ درصد آن در صحنه‌های عریض و نمای لانگ شات روایت می‌شود که باز هم اثر را به سینمای وسترن نزدیک کرده است.»
در صفحه فرهنگ و هنر  روزنامه آرمان نیز یادداشتی بر فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» نوشته محسن جسور چاپ شده است. جسور در این یادداشت می نویسد: «بستر اولیه یک درام عاشقانه با رگه‌هایی فانتزی و طنزآلود است که بسیار هوشمندانه، بی آنکه تلاش کند فیلم را به سینمای طنز نزدیک کند و از ساختمان یک درام اجتماعی دور شود، لبخند را بر لبان تماشاگر نشانده و به کمک نوستالژی‌هایی که نویسنده در جای جای فیلم گذارده است، مخاطب را در فیلم شریک کرده است.»

روزنامه شهروند نیز با کاوه ابراهیم پور کارگردان فیلم «یحیی سکوت نکرد»گفت‌وگویی انجام داده است. ابراهیم پور درباره موضوع فیلم خود می‌گوید: «داستان خطی فیلم روایت کشف و شهود دنیای بزرگسالی توسط کودکی ٧ ساله است که توسط پدرش به عمه سپرده شده، عمه‌ای که تابه‌حال ندیده و نمی‌شناخته. این جست‌وجوی محیط جدید درنهایت او را با چالشی بزرگ روبه‌رو می‌کند و بر سر دوراهی انتخابی قرار می‌دهد که زندگی خود و اطرافیانش را دچار تلاطم شدیدی می‌کند.  «یحیی سکوت نکرد» درباره از دست دادن‌هاست!»
در روزنامه قانون نیز یادداشتی به قلم حسام نصیری بر فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ نوشته و این فیلم را بهترین سی‌و سومین جشنواره فیلم فجر دانسته است:«سینما عین زندگی است و زندگی از رویا جدا نیست.هر زندگی‌ای رویایی دارد و هر رویایی منزلگاه معجزه‌ه است.اعجاز سینما در جان بخشیدن به همین رویاهاست جایی که مرز بین رویا و واقعیت را درهم می‌شکند و رویا عین واقعیت می‌شود.درهم شکستن این مرز معجزه سینما و آرمان هر انسانی است که در واقعیت محقق شود.»

پایگاه خبری-تحلیلی قدس آنلاین طی یادداشتی درباره فیلم «احتمال باران اسیدی» توضیح داده است:« فیلم کم خرجی است و داستان ساده‌ای دارد،اما برای اجرایی شدن‌ ایده‌اش،ریسک کرده است.اولین ریسک در ساخت ‌این فیلم با تیمی بی سر و صدا و ناشناخته در فضای سینمای ‌ایران و دومین ریسک در انتخاب بازیگر نقش اول فیلم رخ داده‌است.
کارگردان فیلم وقتی اثرش را در سینمای رسانه‌ها به نمایش درآورد،گفت: «ما سوپر استار‌های سینما را به فیلم مان نیاوردیم و در عوض سوپراستار شعر را به فیلم‌مان دعوت کردیم. انتخاب شمس لنگرودی به عنوان شاعری شناخته شده و صاحب سبک هم ریسکی برای سازندگان فیلم بوده است و هم ریسکی برای خود شمس لنگرودی. اگر او در‌این فیلم،بازی بی حس و حال و ضعیفی انجام داده بود با توجه به نقش محوری‌اش در داستان، کل فیلم فرو می‌ریخت و به هیچ وجه نمی‌شد آن را سرپا نگه داشت. از سوی دیگر در صورتی که این اتفاق می‌افتاد،اعتبار شمس لنگرودی به عنوان شخصیتی شناخته شده در عرصه ادبیات معاصر زیر سؤال می‌رفت و این سؤال که چرا ‌این اعتبار را خرج بازی ضعیف در فیلمی‌کم جان کرده است، پرسشی جدی و قابل طرح بود.»