ماهنامه هنر و تجربه/احمد طالبی‌نژاد: «نان و کوچه»، «تجربه»، «زنگ تفریح»، «لباسی برای عروسی» و «مسافر» (عباس کیارستمی)، «عموسبیلو» و «سفر» (بهرام بیضایی)، «رهایی» (ناصر تقوایی)، «اسب» و «پسر شرقی» (مسعود کیمیایی)، «حسنی»، «سه ماه تعطیلی» و «هفت‌تیرهای چوبی» (شاپور قریب)، «پ مثل پلیکان» (پرویز کیمیاوی)، «اون شب که بارون اومد» (کامران شیردل)،« سازدهنی» و «انتظار» (امیر نادری)، «زنگ اول زنگ دوم» (کیومرث پور احمد)… این‌ها و البته تعداد دیگری فیلم از این جنس، برای نسل ما، الگویی بودند برای تمایز قائل شدن بین سینمای راستین و آنچه به عنوان فیلمفارسی شناخته می‌شد. بهتر بگویم: تغییر سلیقه و جهت فکری ما، به ویژه من، در آغاز دوران جوانی با همین فیلم‌ها بود که شکل گرفت.
نخستین بار در پاییز سال ۱۳۵۲ بود که با این نوع فیلم‌ها آشنا شدم؛ فیلم‌هایی با مضمون مشترک درباره بچه‌هایی که می‌دوند، زمین می‌خورند، برمی‌خیزند، باز هم سگدو می‌زنند و تلاش می‌کنند تا از دایره محدودی که شرایط اجتماعی به دورشان کشیده، رها شوند. بچه‌هایی پر از آرزوهای نه‌چندان بلند اما درجغرافیایی که برایشان تعریف شده، دست نیافتنی. آن‌ها برای رسیدن به این آرزوهای کوچک دور از دسترس، خود را به آب و آتش می‌زنند. و اغلب هم ناکام می‌مانند. مهم نیست که تحقیر می‌شوند (امیرو در سازدهنی)، مهم نیست که جز میدان خالی از تماشاگر نصیبشان نمی‌شود (مسافر)، مهم نیست که همه نشانی‌هایی که به دنبالش سگدو می‌زنند اشتباه است (سفر)… مهم این است که میل به رهایی در وجودشان نهادینه می‌شود. همه فیلم‌هایی که در بالا فهرست شدند، جز دو فیلم پ مثل پلیکان و اون شب که بارون اومد، محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودند که امور سینمایی‌اش توسط ابراهیم فروزش، مدیر مبتکر آن روزهای کانون و فیلم‌ساز بعدی، اداره می‌شد. سال‌ها بعد و در اواسط دهه ۱۳۶۰، نگارنده به اتفاق گروهی از دست‌اندرکاران سینمای کودک و نوجوان، طی جلساتی که در خانه هنر و ادبیات کودکان و نوجوانان به مدیریت وحید نیکخواه آزاد و فرشته طائرپور برگزار و خلاصه‌ای از آن هر هفته در مجله سروش چاپ می شد، این نوع فیلم را با توجه به درونمایه و خاستگاه مشترک، زیر عنوان کلی فیلم‌های «کانونی» ژانربندی کردیم که هنوز هم به گمانم، عنوان درستی است. چون به راستی اگر نهادی مثل کانون نبود، این آثار درخشان با این حجم انبوه ساخته نمی‌شدند. فیلم‌های کانونی که مسیر تولیدشان در سال‌های پس از انقلاب نیز ادامه یافت، تنها محدود به همین تعداد فیلم نمی‌شود. «دونده» و «آب باد خاک» (امیر نادری)، «باشو غریبه کوچک» (بهرام بیضایی)، «ماهی» (کاموبزیا پرتوی) مجموعه «آیندگان» و «قصه‌های مجید» (کیومرث پور احمد)، «گال» و «دت یعنی دختر» (ابوالفضل جلیلی)، «بدوک»، «پدر» و «رنگ خدا »(مجید مجیدی)، «بادکنک سفید» و «آینه» (جعفر پناهی) و تعداد قابل توجهی فیلم دیگر از این جنس نیز جزو فیلم‌های کانونی به شمار می‌آیند.
همان‌طور که اشاره شد، ویژگی مشترک این آثار تاکید بر مضمون تلاش برای رسیدن و رها شدن (بالندگی) است. این بچه‌ها نسلی را نمایندگی می‌کنند که از موقعیت موجود گریزانند و در پی رسیدن به عرصه‌ای وسیع‌تر هستند. قهرمان فیلم مسافر، قاسم جولایی، آرزوی کوچکی دارد. او دست‌وپا می‌زند تا خود را به امجدیه (شیرودی) برساند و از نزدیک شاهد تماشای مسابقه فوتبال بین دو تیم مطرح باشد. درست هنگامی که چند گام بیشتر تا رسیدن به این آرزوی بزرگ ندارد، خواب او را درمی‌رباید و ناکام می‌ماند. امیرو، نوجوان سیه‌چرده و تپل جنوبی، برای برآوردن آرزویش که چند لحظه سازدهنی نواختن است، تن به خفت و خواری می‌دهد اما هنگامی که احساس می‌کند این آرزوی کوچک او را به یک برده تبدیل کرده، از زیر بار ننگ و خفت شانه خالی می‌کند و سازی را که همه عشق او را دربرمی‌گیرد به دریا می اندازد. پسرک فیلم سفر، تنها آرزویش یافتن پدر و مادری است که خیال می‌کند در جایی دوردست، به انتظارش نشسته‌اند. اما این فقط یک توهم است.
کلا در این مجموعه فیلم‌ها، هیچ‌یک از قهرمانان کوچک به آرزوهایشان نمی‌رسند. بغض‌ها در گلو و آرزوها در دل می‌مانند. این درونمایه برای ما که در آن سال‌ها کمی تا قسمتی سیاسی بودیم، نشانه‌هایی از نوعی مبارزه برای برملاکردن دروغ‌های شاخ‌داری بود که شب و روز از رسانه‌ها به‌ویژه از دل همان فیلمفارسی‌ها به گوش می‌رسید. رسانه‌هایی که وعده تمدن بزرگ و رفاه کامل و چه و چه می‌دادند و هر چه دور و برمان را نگاه می‌کردیم، نشانی از آن همه وعده دیده نمی‌شد. به این ترتیب، فیلم‌های کانونی، برای ما به ابزاری برای افشاگری علیه نظام سیاسی وقت تبدیل شده بودند. کاری هم نداشتیم که این آثار در نهادی ساخته شده و می‌شوند که ریاست عالیه‌اش را فرح پهلوی، همسر شاه و مدیریتش را لیلی امیرارجمند، دوست نزدیک فرح، بر عهده دارند و به مصداق ضرب‌المثل معروف «چاقو دسته خودش را نمی‌برد» آنها هم قصد افشاگری و احیانا براندازی نظامی را که خود سردمدارش هستند ندارند.
به هر حال این فیلم‌ها شخصیت اجتماعی و سلیقه هنری ما را در اوان جوانی شکل دادند و به عنوان پناهگاهی برای فرار از سینمای جعلی آن سال‌ها، ارزش و احترام ویژه‌ای یافتند. سال‌ها گذشت و این فیلم‌ها در انبارها ماندند و حسرت خوردیم که چرا این گنجینه گران‌بها، از نظرها غایب مانده است. تا حالا که به همت گردانندگان گروه سینمای «هنر و تجربه»، قرار است گزیده‌ای از این آثار برای نسل امروز هم نمایش داده شوند.
طی سی و اندی سال گذشته، من این بخت را داشته‌ام که برخی از این آثار به ویژه مسافر، سازدهنی، عمو سبیلو، سفر و هفت‌تیرهای چوبی را به تناوب ببینم. زمانی که در دفتر جشنواره فیلم رشد شاغل بودم، یک بار برنامه مرور بر آثار کانون را برگزار کردیم که از شما چه پنهان یک نسخه ویدئویی از فیلم‌های محبوبم، نصیبم شد. هر بار و به هر دلیلی که این آثار را دیده ام، از نظر شکل، پرداخت و موضوع و مضمون، در شگفت مانده‌ام. گذشت زمان و سیر تحولات زبان سینما طی این سال ها، ذره‌ای از ارزش‌های این آثار کم نکرده است. من بیش از پنجاه بار مسافر و سازدهنی و عمو سبیلو را دیده‌ام و باز هم حاضرم ببینم.

 فایل پی دی اف دهمین شماره ماهنامه هنر و تجربه