هنرو تجربه: «آگیره، خشم خداوند» فیلمی است که نام ورنر هرتزوگ را به عنوان یکی از طلایه‌داران سینمای نوین آلمان در دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی مطرح کرد. سینمای نوی آلمان، جنبشی که از دل جشنواره اوبرهاوزن در سال ۱۹۶۲ سربرآورد. در این جشنواره ۲۶ نویسنده و فیلم‌ساز آلمانی با امضای بیانیه مشترکی تشکیل گروهی با نام یونگر داچر فیلم (سینمای جوانان آلمانی) را اعلام کردند. در سال‌های بعد، موجی از سینماگران مطرح برخاستند که ورنر هرتزوگ، راینر ورنر فاسبیندر و ویم وندرس به همراه فولکر اشلندورف و الکساندر کلوگه شاخص‌ترین آنان بودند.
سینمای نوین آلمان درست مثل موج نوی فرانسه سینماگرانی با سلیقه‌ها و گرایش‌های متفاوت را دربرمی‌گرفت که ویژگی مشترک همه آن‌ها بازخوانی تاریخ آلمان، مخالفت با سینمای پوسیده و کهنه آلمان که آن را به طعنه پاپاکینو یعنی سینمای پدربزرگ‌ها می‌نامیدند و رهایی از قید و بندهای موجود بود. این سینما نسبت به موج نوی فرانسه نخبه‌گرایانه‌تر و سیاسی‌تر به شمار می‌رفت.
«آگیره خشم خداوند» که در سال ۱۹۷۲ ساخته شد داستان سفر یک سردار اسپانیایی با نام لوپه دو آگوئیره و گروهی از کاشفان و کشورگشایان اسپانیایی را در قرن شانزدهم دنبال می‌کند که در پی کشف شهر افسانه‌ای الدورادو هستند. شهری که گفته می‌شد در بین جنگل‌های انبوه قرار گرفته و همه چیز آن از طلاست. آن‌ها در طول رودخانه عظیم آمازون پیش می‌روند و در خطر سرخ‌پوستان بومی، اینکاها و اختلافات داخلی و دیوانگی‌های آگوئیره هستند. با یک داستان مینی‌مالیستی و دیالوگ‌های حداقلی، فیلم فضایی از دیوانگی و قهر طبیعت خلق می‌کند و انسان‌هایی که در مقابل طبیعت و نفس سرکش خودشان بی‌دفاع به نظر می‌رسند.

نقش آگیره را کلاوس کینسکی بازی می‌کند. کلاوس کینسکی با چشمان وق زده و حرکات عصبی و نامتعادل خود، جنون آگیره را به خوبی به نمایش می‌گذارد.  هنگامی که گروهی از کاشفان همراه با آگیره از گروه اصلی جدا می‌شوند و همراه با تاج سلطنتی فیلیپ دوم به اعماق جنگل‌ها می‌روند تا بعد از کشف الدورادو در آن‌جا تمدن خود را بنا کنند، هیچ‌کس به خوبی کینسکی نمی‌توانست جنون و خشونت رو به تزاید آگیره را به نمایش بگذارد. آگیره خودش را خشم خداوند می‌نامد و لحظه به لحظه بی‌رحم‌تر و نامعقول‌تر می‌شود و کینسکی هم در پشت صحنه این فیلم که در تاریخ سینما تبدیل به حکایتی معروف شده، لحظه به لحظه دردسرسازتر می‌شد!
هرتزوگ درباره کینسکی می گوید: «نمی‌دانم چگونه می‌توانم این هیولا را توصیف کنم و نمی‌دانم چگونه در هنگام خشمش در حالی که داشت صحنه را خراب می‌کرد از دستش نجات پیدا کردم. نمی‌دانم چگونه با جنون و بی‌مسئولیتی‌اش کنار می‌آمدم.» خود هرتزوگ نیز دست کمی از کینسکی نداشت و او را یکی از عجیب‌ترین و نامعمول‌ترین فیلم‌سازان دانسته‌اند. کسی که یک بار شرط کرد اگر ارول موریس مستندساز برجسته آمریکایی فیلم «دروازه‌های بهشت» را بسازد او کفشش را خواهد خورد و بعد از ساخته شدن این فیلم واقعا همین کار را هم انجام داد که لس بلنک مستند «ورنر هرتزوگ کفش‌هایش را می‌خورد» را براساس همین اتفاق ساخت. همکاری او با کلاوس کینسکی بسیار جنجالی و خبرساز بود. آن‌ها علاوه بر این فیلم، هنگام فیلم‌برداری «کبرا ورده» با هم درگیر شدند و یک بار نیز هرتزوگ به روی کینسکی اسلحه کشیده است.
جدال انسان و طبیعت از همان آغاز فیلم و نمای نخست آن در فیلم پیداست. وقتی که تصویر با قاب‌بندی فوق‌العاده‌ای که نیمی از آن را مه گرفته و نیمی را مردان اسپانیایی به همراه بردگان سرخپوستی که از شیب دره پائین می‌آیند و توپ عظیمی را نیز با خود به دل جنگل می‌کشانند و قصد دارند آن را نیز با خود از رود خروشانی از پائین دره رد کنند. نمایی که به خوبی نشان‌گر عمق وابستگی انسان مدرن به ابزار و تکنولوژی است حتی در جایی که این ابزار مسلما به درد او نخواهد خورد. هرتزوگ مسلما در این جدال بین انسان و طبیعت طرف دومی قرار می‌گیرد.
آگیه خشم خداوند برخلاف فیلم‌های همردیف خودش مورد توجه جشنواره‌ها قرار نگرفت و حتی ۵ سال طول کشید تا در ۱۹۷۷ در آمریکا به نمایش دربیاید اما اندک اندک جای خودش را باز کرد تا جایی که در فهرست ۱۰۰ فیلم برگزیده تاریخ سینما از سوی مجله تایم قرار گرفت و بر فیلم‌ها و فیلم‌سازان بعد از خودش تاثیر فراوان گذاشت که یکی از این فیلم‌ها «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کاپولا است که از حیث سبک بصری و المان‌های روایی وامدار فیلم هرتزوگ است.

ورنر هرتزوگ در ادامه دوران کاری خود به عنوان یک مستندساز نیز شناخته شد. هرچند نمی‌توان این «خیالباف رمانتیک سینمای آلمان» را در یک تقسیم‌بندی مشخص گنجاند. بسیاری از منتقدان به نقش و تاثیر مستندسازی در کار او اشاره کرده‌اند که تاثیر متقابل سینمای مستند و داستانی در سینمای او به کلیت آثارش تحرک بخشیده است.
بسیاری از منتقدین، مرگ فاسبیندر در سال ۱۹۸۲ را پایان کار سینمای نوین آلمان می‌دانند. در دهه هشتاد میلادی وندرس به آمریکا رفت و در آن‌جا فیلم ساخت و هرتزوگ در دهه‌ ۹۰ و در قرن حاضر بیشتر به ساخت مستند پرداخته است. هرتزوگ در سال‌های اخیر علاوه بر مستند، به بازیگری در سینمای مستقل هم مشغول بوده و اپراهایی هم از واگنر، بتهوون، موتزارت و وردی روی صحنه برده است. ظاهرا مردی که بارها سرصحنه فیلم‌هایی که در عجیب‌ترین و خطرناک‌ترین نقاط جهان ساخت دچار حادثه شد و جان سالم به در برد، قصد تمام شدن در دنیای هنر را ندارد.

*تیتر از جمله آغازین یادداشتی گرفته شده که راجر ایبرت درباره این فیلم نوشته است.