ماهنامه هنر وتجربه:مهم­‌ترین وجه مشترک در هر سه اپیزود که از نظر تماتیک آنها را به هم وصل می­‌کند و پیوند می­‌دهد، ارتباط ناگسستنی و جداناشدنی کاراکترها با مرگ است که در هریک از آنها با چهره متفاوتی از مرگ مواجه می­‌شویم که به نظر می­‌رسد مرگ برای هر کسی به همان شکلی رخ­ می­‌دهد که در طول حیاتش زیسته است. بنابراین هرچند در فیلم با سه قصه مواجه هستیم که هریک از آنها این قابلیت را دارند که به­‌صورت مجزا و مستقل در قالب فیلم کوتاهی تلقی شوند و جهان مخصوص به خود را بسازند اما چینش و ترکیب آنها در کنار یکدیگر ابعاد و جنبه­‌های مختلف مرگ را می‌­نمایاند. پس، از آنجا که فیلم با مرگ سروکار دارد، داستان­‌ها فقط در میان دیروز و امروز می­‌گذرد و بر خلاف عنوانش فردایی وجود ندارد؛ مگر در جهانی دیگر که تازه زندگی ابدی آدمی با مرگ او آغاز می­‌شود و به همین دلیل هرچند هر سه داستان با مرگ به پایان می­‌رسند اما انگار این شروع داستانی تازه است که دیگر تمامی نخواهد داشت.

اپیزود اول درباره زنی سوگوار است که همراه با دخترک مرده ­اش در روز سالگرد مرگش به همان مکانی سفر می­‌کند که او را در آنجا از دست داده است. وقتی کسی از آدم‌­های زنده اطرافش کناره می­‌گیرد و در دنیای مردگان با دخترک جان­ باخته‌­اش پرسه می­‌زند، معلوم است از زندگی دست شسته و زمان برایش مرده و همه­‌چیز در همان لحظه تلخ و جانکاه مرگ ناگهانی دختر متوقف شده است و بر خلاف شوهرش که می‌­کوشد تا با فراموش ­کردن این خاطره غم‌­انگیز زندگی را از نو دوباره آغاز کند، زن می‌خواهد این زخم را گشوده نگه­دارد و آن را از یاد نبرد. در اینجا فقط دخترک نیست که مرده و از دست رفته‌است، روح زن نیز با جسم دخترش از این دنیا پر کشیده‌است و همه آنچه در این مدت از سر گذرانده، چیزی جز همان تعبیر غریب روزمرگی نیست و زن آگاهانه در حال کشتن لحظاتی است که بدون حضور عزیز از دست داده­‌اش برایش معنایی ندارد؛ مگر آن­که به مرگ به عنوان لحظه‌­ای باشکوه و شاعرانه در میان انبوه گذرا و سیال روند زندگی نگاه کند که دخترکش به دنبال ثبت آن لحظه خاص در عکس‌­هایش بوده است. گاهی مرگ بهترین بهانه برای ابدی­ کردن کسانی است که هر لحظه بیم از دست دادن آنها در این جهان میرا و فناپذیر می­‌رود. انگار کسی که از این دنیا می‌رود، برای همیشه در یاد ما زنده می­‌ماند و دیگر هیچ­ چیزی نمی­‌تواند او را از ما جدا کند.

در اپیزود دوم با مردی بیمار مواجه می­‌شویم که برای گریز از مرگ و دست­یابی به عمری طولانی‌­تر به طبیعت پناه می­‌آورد تا در مکانی آرام و دنج، سال­‌های بیشتری زنده بماند ولی در جنگل راهش را گم­ می­‌کند و مجبور می­‌شود شب را در کلبه­‌ای متروک و مخروبه در جنگل بگذراند و ترس و هراسی که مرد در طول شب در رویارویی با مرگ تجربه می­‌کند، جلوه ویرانگر و تهدید کننده­‌تری از خود مردن دارد. بی­‌جهت نیست که قدیمی­‌ها می­‌گفتند: ترس برادر مرگ است. در واقع حس تنهایی و بیگانگی در جایی ناآشنا و غریب در تاریکی و سیاهی شب، مرد را چنان به وحشت می­‌اندازد که به مرد هیزم‌­شکن التماس می­‌کند و همه دارایی­‌اش را می­‌بخشد تا او را تنها نگذارد. هرچند مرد که خودش را عزراییلی برای درختان می‌­داند و از شنیدن صدای گریستن و شیون آنها در هنگام قطع­ شدن می­‌گوید، خود می­‌تواند جنبه­‌ای از مرگ تلقی شود. پس وقتی مرد شب را به سلامت پشت سر می­‌گذارد و آن­قدر غیرمنتظره در صبحی زیبا و دل­‌انگیز در کنار جاده تصادف می­‌کند و می­‌میرد، تازه یاد آن حکایت قدیمی می‌افتیم که مردی برای فرار از مرگ قریب­‌الوقوعش به سرزمینی دور می­‌رود ولی در آنجا می­‌بیند که حضرت عزراییل در انتظار اوست و می­‌فهمد گریزی از مرگ نیست که تا این حد به ما نزدیک است.

در اپیزود سوم در تمام مدت گفت­‌وگوی دو مرد که قصد خروج غیرقانونی از مرز را دارند، احساس می­‌کنیم آن­که قوی‌­تر است، می­‌خواهد سر دیگری را که منفعل و ناتوان­‌تر به نظر می­‌رسد، زیر آب بکند و خودش همه پول­‌ها را بردارد و به‌­تنهایی برود، ولی بعد می­‌بینیم همان مردی که مدام نگرانش بودیم، قاتلی است که نمی­‌تواند از حضور ترسناک مقتولش در ذهنش رها شود و مجبور است تا آخر عمر مرد مرده­‌ای را در کنار خود تحمل کند که او را با نامی صدا می‌کند که مرد را به یاد بدترین خاطره زندگی‌‌اش می­‌اندازد. اگر مرد هزاربار دیگر هم جنازه دوستش را در آب بیندازد و دست­‌های خونی‌­اش را بشوید، باز هم او را در چندقدمی خود می­‌بیند که به او طوری نگاه می­‌کند که انگار مرگ به او خیره شده است. درواقع او فقط یک زندگی را از کسی گرفته است، اما به­‌طرز اجتناب‌­ناپذیری تا ابد هزاربار خواهد مرد و از این مجازات خلاصی نخواهد داشت. به قول نیچه: «وقتی کسی چشم در مغاکی می‌­دوزد، آن مغاک هم به او خیره می­‌شود» و مرد با کشتن دیگری، هیولای مرگ را در درون خود بیدار کرده است و حالا او باید هم‌چون زنده­ به­ گوری زندگی کند که همه­ جای دنیا به‌­سان گورستانی برایش به حساب می‌­آید.

نسخه pdf شماره پانزدهم ماهنامه هنر و تجربه