ماهنامه هنروتجربه – رامتین شهبازی:روایت و روایت‌گری، همواره ارتباط مستقیمی با جهان‌بینی سازندگان آن‌ها دارد. داستان‌ها همواره وجود دارند و مهم اینجاست که ما به‌مثابه راوی، کدام بخش از این داستان را انتخاب و کدام بخش را طرد کنیم و اجزای آن را چگونه کنار هم بچینیم تا جهان اطرافمان را بازنمایی کنیم. این نگاه، مهم‌ترین پنجره‌ای است که شهرام مکری در نخستین فیلمش پیش روی ما می‌گشاید؛ پنجره‌ای که تنها مختص به مکری نیست و تاکنون بسیاری از نویسندگان در حوزه ادبیات نمایشی و سینماگران دیگر نیز همین نگاه را به اطراف خود داشته‌اند.
تام استوپارد در نمایشنامه «روزنگرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند»، انتهای نمایشنامه‌اش را به همان جایی می‌رساند که ویلیام شکسپیر در «هملت» رسانده‌است. استوپارد نیز همان نکاتی را از زبان هوراشیو بیان می‌دارد که شکسپیر بیان داشته‌بود، اما این‌بار در شمایلی دیگر؛ با چینشی دیگر.
«اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر» نیز همین بازی را پیش‌می‌گیرد. سرنوشت‌هایی محتوم که توسط انسان‌های مختلف ساخته می‌شوند. مهره‌ها به گونه‌ای کنار هم قرار گرفته‌اند تا سرنوشت یک بازی، به نتیجه‌ای مشخص برسد. اتفاقی که تا اندازه زیادی توسط مکری در فیلم دومش، «ماهی و گربه»، نیز به چشم می‌آید. پیش‌گویی کارائیب باید درست از آب در بیاید. آن‌چه کارائیب برای مجسمه‌ساز جوان پیش‌گویی کرده همان امر قطعی است که در انتهای داستان رخ می‌دهد و این امر قطعی برای اشکان داستان دیگری است که توسط پزشک برایش مقدر شده‌است. داستان‌هایی که جملگی رویکرد کلامی دارند و به افسانه می‌مانند، اما صاحب دنیای این اثر برنامه را به‌گونه‌ای کامل می‌کند که این پیش‌گویی‌ها به حقیقت بپیوندند.
مکری در این فیلم، جهانی هم‌بسته را تدارک می‌بیند که همه اجزای آن بر یکدیگر تأثیر مستقیم دارند. ساختمان و ساختار این‌گونه آثار به‌گونه‌ای است که معمولا جهانی تکه‌پاره را نمایش می‌دهد که گاه اجزاء، ارتباطی با هم ندارند، اما مکری داستان را به‌شکلی بیان می‌دارد که این ماجراها اندام‌وار در ارتباط با یکدیگرند و در حقیقت، آن‌گونه که در انتها می‌بینیم با یکدیگر نسبتی علی برقرار می‌کنند.
روش بیان روایی مکری بر پایه داستان‌های پازل‌گونه است که از آن‌ها با عنوان موزائیکی و یا خرده‌روایت نیز یاد می‌شود. اما در نهایت، نتیجه‌ای که با بسط زمان حاصل می‌شود، رسیدن به یک رابطه علی – معلولی است که نوعی روایت شاه‌ پی‌رنگ گونه را نمایش می‌دهد. این بازی مکری با ساختمان در شکل کلی و ساختار، در جایگاه جزئی‌تر، همان بازی است که استوپارد در «روزنگرانتز و گیلدنسترن…» انجام می‌دهد. یعنی بازی با فرم برای رسیدن به یک استدلال مشخص و ارائه جهان‌بینی خودویژه فیلم‌ساز. چینش منطقی و مرتبط خرده‌پی‌رنگ‌ها، توأمان می‌تواند سبب ساز ایجاد یک شاه پی‌رنگ شود. یعنی کافیست بدانیم این خرده‌ پی‌رنگ‌ها چگونه جهان کلی داستان را به‌یکدیگر متصل می‌کنند. به‌عبارت دیگر در جهان داستانی هریک از شخصیت‌های این فیلم، از دزدان نابینا گرفته تا خود اشکان، ماجرای تشریح اجساد و… انگیزه‌هایی درونی برای بیان یک داستان در خرده پی‌رنگ ایجاد می‌کند. هریک از این شخصیت‌ها متناسب با انگیزه و مبنای حرکت خود، «کنشی» را ایجاد می‌نماید که این کنش در زندگی شخصیت‌های دیگر به یک «رویداد» بدل می‌شود. یعنی دو دختر جوان قصد می‌کنند جنازه‌ها را درون اتاق جای دهند و این درحالیست که این داستان منجر به رویداد سقوط تنگ ماهی می‌شود. این کنش برای مرد تعقیب‌کننده یک رویداد است که او نیز در برابر این رویداد دست به یک کنش می‌زند. کنش او در برخورد با کنش دختر و پسر جوان درون ماشین به یک رویداد دیگر می‌انجامد که نتیجه‌اش مرگ مرد است. این اتفاق به همین شکل درمورد دیگران نیز قابل پیگیری است. حال تمام این ماجرا می‌توانست به صورت خطی بیان شود تا دارای مقدمه، میانه و پایان باشد. اما مکری زمان را در هم می‌ریزد تا نشان دهد تأثیر این عوامل بر یکدیگر چگونه است. بنابراین آنچه مهم است، انتها و نتیجه عمل است. داستان‌هایی که اپیزودیک‌وار در یک روز به سامان می‌رسند تا اتفاقی مهم‌تر را برای اشکان و مجسمه‌ساز منجر شود.
پس اگر معتقد باشیم که اشکان و مجسمه‌ساز، مرکز روایت این اثر هستند، دیگران از پلیس گرفته تا نابینایان، دکتر اشکان و… حاشیه‌هایی هستند که بدون حضور آن‌ها فعال کردن مرکز در روایت، غیرممکن به‌نظر می‌رسد. بنابراین مکری در دل داستان اصلی، پرانتزی را بازمی‌کند تا بتواند به مدد آن، خوانشی دوباره از مرکز داشته‌باشد. به‌نوعی، شخصیت اشکان و مجسمه‌ساز و داستان اصلی‌شان، مجموعی از تمام شخصیت‌هایی هستند که دیده‌ایم. جهانی که مکری بدین وسیله متصور می‌شود، جهانی متکثر در عین داشتن وحدت است. اشکان و مجسمه‌ساز در عین این که دارای داستانی واحد هستند، اما در دل خود با خرده داستان‌های دیگر نیز درگیرند و این خرده‌داستان‌ها بخشی از داستان ایشان را شکل می‌دهد. اینجاست که ایده بازی با نظریه ساختمان در اثر نیز برای مکری شکل می‌گیرد. اینجاست که می‌توانستیم روایت را به گونه‌ای سامان دهیم که مرکز پایان داستان بر شخصیت‌های دیگر اثر باشد، گیرم که مکری در انتخاب خود نقطه ثقل مضاعفی را برای اشکان و مجسمه‌ساز تدارک می‌بیند و بازی را به‌گونه‌ای پیش می‌برد تا فیلم با شخصیتی به پایان برسد که از ابتدا آغاز شده بود. دغدغه‌ای که با یک شوخی آغاز شده و با واقعیتی قابل تأویل به پایان می‌رسد و این تمرین اگر فرض کنیم «ماهی و گربه» مکری را ندیده باشیم نقطه مطلوبی برای جمع‌بندی فیلم‌های کوتاه اوست.

نسخه pdf شماره پانزدهم ماهنامه هنر وتجربه