هنروتجربه:ماهنامه سینمایی ۲۴ در شماره تیر ماه خود به مناسبت اکران فیلم  کپی برابر اصل در گروه هنر وتجربه  در پرونده‌ای مفصل به سبنما و تاثیرات عباس کیارستمی  پرداخته است. در این پرونده یادداشت‌هایی از مرتضی فرشباف، فائزه عزیرخانی و آناهیتا قزوینی‌زاده که در کارگاه های او شرکت کرده اند منتشر شده است ,که متن قزوینی زاده در زیر آمده است.

لواسان،۱۳۸۷ تا ۱۳۸۹
تجربه‌ى هم‌زمان تحصیل در کارگاه‌هاى آقاى کیارستمى و دانشکده‌ سینما‌تئاتر، شروع آموزش فیلم‌سازى براى من بود. با ارفاق، انگشت‌شمار مباحثات هیجان‌انگیز در کلاس‌هاى دانشگاه پیش مى‌آمد که به‌همراه مطالعات شخصى و تمرین نوشتن در مورد سینما، بخش نظرى یا تئوریک این آموزش را شکل مى‌داد. از آن‌طرف هم تجربه‌ عملى ساخت ویدئو و فیلم در کارگاه (که ساختارش شبیه به کلاس‌هاى استودیویى هنر بود که بعد‌ها در دوره‌ فوق‌لیسانس در مؤسسه‌ هنرى شیکاگو تجربه کردم): باید براى جلسات ماهیانه کار تولید مى‌کردیم و نمایش مى‌دادیم، و به‌کمک جلسه‌هاى نقد و نظر سعى مى‌کردیم این پروژه‌هاى کوچک را تغییر یا بسط دهیم. این‌دو جریان آموزشى به‌ظاهر متضاد، و حتى از نظر بعضى متناقض، از نظر من مکمل هم بودند. این‌طور نبود که تئورى و درس نظرى سینما مستقیم در ساخت فیلم‌ها در کارگاه استفاده شود. اتفاقا فاصله‌ این‌دو فضا بود که باعث مى‌شد اطلاعات نظرى (و یا اندوخته‌ها و تجربیاتى که دانش‌آموزان کارگاه هریک از پیش‌زمینه‌ها مختلف با خود به کلاس مى‌آوردند) بازتاب ناخودآگاه پیچیده‌تر و ظریف‌ترى در فیلم‌ها پیدا کند.
مرتضى فرشباف، دوست و همکار و هم‌دانشگاهى‌ام، من را به کارگاه معرفى کرد. این‌طور بود که روى جاده‌هاى پرپیچ‌و‌خم سُر خوردم و یکهو افتادم در بخش عمیق استخر! تا یکى ـ دو سال دست‌وپا مى‌زدم و نفسم مى‌گرفت و چندبارى هم داشتم غرق مى‌شدم. به‌نظرم براى من، و براى فیلم‌سازهاى جوان و نوکار دیگر، کارگاه مثل بى‌گدار به ‌آب‌زدن بود که براى فیلم‌سازى ضرورى است، اما براى فیلم‌سازشدن و فیلم‌ساز ماندن کافى نیست. کارگاه بود که باعث شد من و بسیارى دیگر مرتکب عمل ترسناک فیلم‌سازى شویم، و در ارتکاب مکرر این عمل مصر باشیم! حسى که از شروع کارگاه در خاطرم هست تنها با یک تجربه‌ آموزشى که در گذشته داشتم قابل قیاس است: جلسه‌ى اول کلاس زبان، معلممان آمد داخل کلاس و به انگلیسى گفت: «در این کلاس از اول فقط به انگلیسى حرف مى‌زنیم» و من حتى همان جمله‌ى اول را کامل نفهمیدم. حالا در کارگاه هم من و تازه‌کارهاى دیگر باید از همان اول به زبان ناآشنایى چیزهایى مى‌گفتیم؛ مثل نوزاد‌هایى تازه زبان بازکرده که دور هم جمع شوند و سعى کنند با کمک معلمشان از دل اصوات نامفهوم، کلمات معنادار پیدا کنند.
نکته‌ اصلى جلسات پرسش و پاسخ و نقد به‌نظرم تنوع زوایاى دید بود. از یک طرف نظرات و راهنمایى‌هاى آقاى کیارستمى که فیلم‌سازترین و باتجربه‌ترین عضو کلاس بودند، و از طرف دیگر سؤال‌ها و نکاتى که دانشجویان سینما، هنرمندان تجسمى، منتقدها، نویسنده‌ها و دانش‌آموزان دیگر با پیش‌زمینه‌هاى مختلف مطرح مى‌کردند. ایستادن جلوى پنجاه نفر آدم بعد از نمایش فیلمت در آغاز به‌نظرم خوفناک و غیرممکن بود، به‌خصوص این‌که من بیشتر وقت‌ها حاشیه‌نشین کلاس بودم و صداى بلندى نداشتم. اما هرچه مى‌گذشت تجربه‌ کلاس‌ها، «کارگاهى»تر مى‌شد، و آقاى کیارستمى هم به‌گمانم چشم‌هاى تیزى داشتند براى این‌که درِ صحبت را با آرام‌ترها و خجالتى‌ترها باز کنند و حس راحتى بیشترى بهشان بدهند. بالاخره نزدیک‌هاى سال آخر بود که لواسان خانه‌ امنى به‌نظر مى‌رسید!
مطمئن نیستم از هنرجویان ورک‌شاپ در دوره‌هایى که شرکت داشتم چند نفر و چه‌کسانى به فیلم‌سازى ادامه دادند. کار بعضى از آنها را دنبال مى‌کنم که به‌نظرم کارگاه مشوق کارشان بود و ترسشان را از دست به دوربین‌بردن ریخت (اتفاقى که براى من هم افتاد) و بهشان جرئت آزمایش‌گرى و تجربه‌ بى‌واسطه داد؛ اما به‌نظرم اندوخته‌ها، دانسته‌ها و تجربیاتى که در فضاهاى دیگر داشتند بود که با تجربه‌ کارگاه ادغام شد و خوراک فیلم‌سازماندنشان را فراهم کرد. خواه تئورى فیلم و تاریخ سینما، خواه تجربه و مطالعات هنرهاى تجسمى، خواه ادبیات و فلسفه، خواه فعالیت اجتماعى ـ سیاسى، حتى پزشکى و انتقال دانسته‌ها در مورد بدن و زیست انسان‌ها به زبانى دیگر… خلاصه تجربیات و دغدغه‌هاى مختلفى که ادامه‌ى کار فیلمسازى را ممکن و معنادار مى‌کند. به‌نظرم جنبه‌ى مثبت و امروزى فضاى آموزشى کارگاه همین ناکامل‌بودنش بود! ناکامل‌بودن نه به‌معنى یک تجربه‌ى ناقص و بد، بلکه به‌معناى شفافیت در این‌که فیلمسازى قابل تجربه و آزمایش است، اما به این راحتى قابل تدریس و آموختن و فراگرفتن نیست. آقاى کیارستمى ما را به فیلم‌سازى وا‌ مى‌داشت، تجربیات خودش را تقسیم مى‌کرد، نظراتش را در مورد آنچه مى‌ساختیم مى‌گفت و پیشنهادهایى براى کارهاى آینده مى‌داد. اما هیچ فنون و قواعدى که لازمه‌ کارگردانى و تضمین‌گر فیلم‌سازشدن باشد تدریس نمى‌شد. سینماى هرکس وابسته به زندگى او بود و باید بیرون از کلاس تکمیل مى‌شد.
چند وقت پیش چشمم به تبلیغ یک مؤسسه‌ى آموزشى آزاد در تهران افتاد که نوشته بود: «کلاس کارگردانى: فیلم‌سازى از ابتدا تا انتها!» فکر کردم اگر بخواهیم براى کارگاه آقاى کیارستمى تبلیغ بکنیم چه مى‌شود نوشت؟ فیلم‌سازى، چى؟ فیلم‌سازى… اصلا شاید این خودش است: «فیلم‌سازى، سه نقطه».
ایروان، ١٣٨٨
تجربه‌ى کارگاه‌هاى آقاى کیارستمى در مؤسسه‌ کارنامه با دوره‌هاى فشرده‌اى که خارج از ایران برگزار مى‌کنند متفاوت است. دوره‌هایى که در ایران گذراندم دوره‌های چندماهه بودند که در آن جلسات هفتگى یا ماهانه داشتیم. جریان کار و زندگى هرکس ادامه داشت و کلاس‌ها بخشى از آن مى‌شدند. معمولا فیلم‌بردارى خارج از محیط آموزشى صورت مى‌گرفت و نتیجه‌ ناتمام یا کامل کار در کلاس مورد بحث قرار مى‌گرفت. اما در یک دوره‌ یک هفته‌اى یا ده‌ روزه در شهرى خارجى که آقاى کیارستمى مهمان آن هستند، همه‌چیز فرق مى‌کند. کاروبار همه تعطیل مى‌شود و براى مدت کوتاهى همه‌ى زندگى مى‌شود کارگاه و فیلم. براى من و چند دانش‌آموز ایرانى دیگر این مهلت مهیا شد که در یکى از این دوره‌ها در ایروان شرکت کنیم. تا آنجا که به‌خاطر دارم ما بودیم، عده‌اى دانشجوى ارمنی فیلم و چند فیلم‌ساز که از اروپا و آمریکا آمده بودند. هیجان، رقابت، استرس، شک‌کردن… به‌نظرم هر حسى که به فیلم‌سازى بشود نسبت داد در یک دوره‌ى فشرده به اوج شدت خود مى‌رسد، اما درعین‌حال جایى براى درنگ‌کردن نیست، پس دست‌به‌کار مى‌شوى.
در ابتدا جلسات معارفه و نمایش فیلم داشتیم، بعد ایده‌پردازى و رسیدن به داستان‌هاى مورد نظرمان و مطرح‌کردنش در کلاس، و بعد هم تحقیق ضربتى و سریع براى پیدا‌کردن بازیگر و لوکیشن و برنامه‌ریزى براى فیلمبردارى کار خودت و کمک‌ کردن به دیگران. من یکى از شیرین‌ترین تجربه‌هاى فیلمسازى‌ام را آنجا با همراهى گلاره کیازند و پویا پارسامقام داشتم. متأسفانه یکى از نوارهاى ویدئویى گم شد و فیلمم هیچ‌وقت کامل نشد! اما اگر بخواهم بگویم دوست دارم حس و مود فیلم‌بردارى کدام کارم در آینده تکرار شود، بى‌شک مى‌گویم فیلم متروى ایروان! داستان فیلم در یک ایستگاه مرکزى مترو مى‌گذشت که بازار بزرگ و درهم‌و‌برهمى در خود داشت. شخصیت اصلى مردى بود که مى‌خواست قبل از سوارشدن در مترو براى همسرش یک هدیه بخرد و هربار از لرزش آویزه‌هاى مغازه مى‌فهمید که قطار دارد مى‌رسد، اما یا خط مورد نظرش نبود یا در رفت‌وبرگشت بین مغازه و ایستگاه، خطى را که مى‌خواست از دست مى‌داد. وضعیت ما پشت دوربین هم مشابه همین سردرگمى کمیک بود که باید هربار با بازیگر مى‌دویدیم تا تصویر قطار را از دست ندهیم.
گلاره کیازند که تصویربردار و عکاس حرفه‌اى گروه بود کار همه را فیلم‌بردارى مى‌کرد. این‌قدر فرز و چابک بود که من نفس‌نفس‌زنان کم مى‌آوردم و دور مى‌ماندم. پویا کار صدا را انجام مى‌داد و هم‌زمان از گلاره و دوربینش در آن شلوغ‌پلوغى مترو محافظت مى‌کرد. اجازه‌ى فیلم‌بردارى فقط براى یک روز داشتیم و باید ضربتى همه‌چیز را مى‌گرفتیم. بازیگر اصلى‌ وارتان (امیدوارم اسمش را درست گفته باشم!) خودش مدیر برنامه‌ریزى کارگاه بود که ازش خواهش کرده بودم بازى کند. در فیلم قرار بود بیشتر اوقات پاى موبایل باشد که به تنش کمدى فیلم اضافه کند، و فکر کنم نصفى از این تماس‌هایش در بدوبدوى جلوى دوربین، گفت‌وگوى واقعى با دانش‌آموزان دیگر بود که از او سؤال داشتند یا کمک مى‌خواستند. خلاصه تولید کار در آن شرایط براى ما دانش‌آموزها هیجان‌انگیز و پر از قصه بود. آقاى کیارستمى سر فیلم‌بردارى بعضى از کارها حاضر مى‌شدند و سرصحنه پیشنهاد و راهنمایى مى‌کردند. دو روز پایانى همه پاى لپ‌تاپ‌ها و کامپیوترهاى قابل دسترس بودند که یک راف‌کات یا لااقل چند کلیپ به‌نمایش نهایى برسانند. براى من گرفتن پیشنهادهاى تدوینى از آقاى کیارستمى در جریان آن کار بى‌اندازه لذت‌بخش بود! تکه‌هایى از فوت‌و‌فن جادویى تدوین را که خاص خودشان بود مى‌آموختم و بعد‌ها در جریان تدوین کارهایم بعضى از آن تکنیک‌هاى ساده اما کارگشا را به‌کار برده‌ام.
ده روز ایروان ما را با جادوى فیلم‌‌سازى ضربتى و کم‌هزینه آشنا کرد. تصمیم‌گیرى خلاقه در لحظه، استفاده‌ى بهینه از افراد و وسایل و فضاهاى موجود، فیلم‌گرفتن و فیلم‌گرفتن و از‌ نفس‌ نیفتادن… فکر مى‌کنم براى یک فیلم‌ساز مستقل آموزشى کاربردى‌تر از این وجود ندارد. نفس‌نفس‌هاى آن روز در متروى ایروان آزادانه‌ترین حس فیلم‌سازى است که تا‌به‌حال داشته‌ام.
سیراکیوز، ١٣٩٣
این‌بار خودم دانشجوى کارگاه نبودم! شنیدم که آقاى کیارستمى براى یک کارگاه فشرده‌ى به‌گمانم دوهفته‌اى به دانشگاه سیراکیوز دعوت شده‌اند. عادل یراقى، فیلم‌ساز و دوستم که آنجا حضور داشت به من گفت مى‌توانم در دو ـ سه روز پایانى براى دیدن آقاى کیارستمى به کلاس بپیوندم. من هم بلافاصله بلیت هواپیما را گرفتم. در لابى ساختمان فیلم دانشگاه سیراکیوز دانشجوها این‌ور و آن‌ور مى‌رفتند و گروهى مشغول فیلم‌بردارى بودند. آقاى کیارستمى هم کنار دوربینشان ایستاده بود. بعد از نزدیک سه سال بود که باز هم در کارگاه بودم. از دور در جلسات روزهاى پایانى شرکت داشتم و به حال خوش و آدرنالین و ذوق دانشجوها حسودى مى‌کردم!
این‌بار براى من جریان اصلى در زنگ تفریح‌ها و ساعات استراحت بود، که اگر دانشجوها و استادها و طرفدارهاى آقاى کیارستمى در دانشگاه اجازه بدهند، بتوانم چند دقیقه‌اى براى صحبت‌کردن با ایشان فرصت پیدا کنم! یک‌بار هم در جریان خرید یک قطعه‌ی کامپیوترى با هم در شهر همراه شدیم. هم‌صحبتى لذت‌بخش آن روز یادم آورد که آن موقع که هنرجوی ورک‌شاپ بودم هم زنگ تفریح‌ها و آشنایى با آقاى کیارستمى حتى از فاصله چقدر مهم بود. ورک‌شاپ فقط در مورد فیلم‌سازى نبود، در مورد آشنایى با یک فیلم‌ساز بى‌نظیر هم بود. براى کسى که دوستدار سینماى کیارستمى است کارگاه مى‌شود دو تیر‌ و ‌یک نشان، تمرین فیلم‌سازى، و همین‌طور آشنایى بیشتر با دیدگاه سینمایى آقاى کیارستمى؛ بیشتر شناختن فیلم‌ساز محبوبت تا آنجا که چهارچوب و موقعیت‌هاى کلاس و پیرامون کلاس اجازه مى‌دهند. مثلا چندبار اتفاق افتاد که در مسیر کلاس با آقاى کیارستمى و یکى ـ دو نفر دیگر در یک ماشین باشیم. من آن‌موقع بچه‌تر و خجالتى‌تر بودم، درست و بلند حرف نمى‌زدم، ولى همه‌ى حواسم به شناختن یک آدم ویژه و دوست‌داشتنى بود، که طبع طنز بى‌نظیرى داشت، داستان‌ها و خاطراتش را با شیرینى خاص خود تعریف مى‌کرد و هربار به یک نحوى با یک کلمه، یک جمله یا یک تحلیل متفاوت غافلگیرت مى‌کرد.
بهترینش یک‌بار بود که در طول راه در ماشین همه با هم مشاعره و کلمه‌بازى‌هاى مختلف کردیم. مثلا این‌که کلماتى را که در راه مى‌بینیم برعکس کنیم و بگوییم. هرکس اصل کلمه را زودتر می‌گفت مى‌برد. کل راه تا کلاس مشغول بودیم: ناساول… هداج… رتم‌ولیک… نیشام… ملیف… هاگ‌راک… یمتسرایک!