ماهنامه هنر و تجربه:از ابتدای فیلم، قراردادی بنا نهاده می‌شود که کفش‌ها جایگزین افراد شوند و داستان آدم‌ها را بازگو کنند. حضور سگ در ابتدا به دلیل لِول معمول قرارگیری او نسبت به انسان‌ و علاقه اغلب آنان به کفش، ذهن را به روایت یک سگ خانگی از زندگی انسان‌های اطرافش معطوف می‌کند اما به­‌سرعت چنین فرضی فرومی‌پاشد و تا انتهای داستان، دیگر اثری از سگ نمی‌بینیم. روایت از چشم انسانی است که معتقد است آدم‌ها شبیه کفش‌هایشان هستند و حتی در بازگوکردن ماجرای ازدواج پدر و مادر و شکل‌گیری نطفه‌اش نیز – که بخشی را بر اساس خاطرات مادر و بخش دیگر را  احتمالا با تکیه بر تخیل روایت می‌کند – کفش‌ها نقشی پررنگ دارند. اما آرام‌آرام فیلمساز قاعده‌ای را که خودش بنا نهاده فراموش می‌کند. کفش‌هایش توانایی حمل بار داستان را ندارند و به سرعت این مسئولیت، از کفش به پاها منتقل می‌شود. اما کمی بعد پاها هم به تنهایی از پس کشیدن این بار بر نمی‌­آیند.

روزهای اول پس از ازدواج دیگر کفش‌ها نقشی در روایت ندارند و پاها به طور کامل جای آن را گرفته‌­اند. بزرگ‌شدن بچه‌ها نیز با مدت زمان اتوکشیدن لباس‌هایشان سنجیده می‌شود. حتی پس از مرگ پدر و هنگام بازکردن جعبه یادگاری‌های او، دیگر نه­ تنها کفش، بلکه پا و دست هم به تنهایی به­‌کار نمی‌آیند و فیلم‌ساز برای نمایش اندوه به سراغ پاک‌کردن قطره اشک روی گونه می‌رود.

البته این گریز از قرارداد، بدون علتی منحصربه‌­فرد و ملموس، در کودکی دخترک نیز به چشم می‌خورد. در تصاویری که دخترک از پنجره می‌بیند تأکید خاصی روی کفش‌ها نیست. شیوه نمایش تصاویر آرشیوی می‌تواند تأکید بر تخیل دخترک را نیز در دل خود داشته باشد اما در شکل فعلی، تخیلی که قادر به بازسازی ازدواج مادر و پدر است از یادآوری کفش‌های آدم‌های خیابان یا بازسازی همراه با تخیل آنان ناتوان است.

کفش، پوشانندگی را در خود دارد، حرکت را، حفاظت را. کف آن با چیزهایی متفاوت درخیابان مماس می‌شود؛ با زباله‌ها، با آلودگی‌ها، با برگ‌ها، با آب، با روغن، با دوده ناشی از انفجار، با خون… که پوشنده کفش ممکن است هرگز متوجه آن نشود. انقلاب و جشن را می‌توان با چیزی که کف کفش، روی آسفالت خیابان لمس می‌کند روایت کرد.

کفش کهنه می‌شود، پاره می‌شود، خراب می‌شود. انتخاب کفش به عنوان عنصر اصلی برای پیش‌برد روایت نمی‌تواند بدون توجه به ویژگی‌های مختص آن، بدون توجه به کارکرد آن به نتیجه برسد. راوی از کفش‌هایش فاصله دارد؛ درست مانند فاصله‌اش از تمامی خاطراتی که تعریف می‌کند و غالبا فاقد جزئیاتند. با توجه به این فاصله، وجود منطقی شبیه روایت خاطرات از منظر سگ خانگی، می‌توانست بدون تحمیل تغییرات چندانی به داستان، تکلیف محدوده قاب‌ها و زاویه دوربین و نیز تکلیف تماشاگر را با چرایی برگزیدن کفش روشن کند.

نسخه pdf شماره پانزدهم ماهنامه هنر و تجربه