هنر و تجربه – زهرا عزیزمحمدی: در بخش اول گفت وگو با سیامک صفری درباره بازی او در دو فیلم « اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر» و «اعترافات ذهن خطرناک من» صحبت کردیم. صفری بعد از توصیف فضای پشت صحنه این دو فیلم و چگونگی همکاری با کارگردانان جوان آن، درباره بازخوردهای بازی در این فیلم‌ها گفت. در بخش دوم گفت‌وگو با سیامک صفری از رفت و آمدهای یک بازیگر تئاتر به سینما و دنیای تصویر و کنار آمدن او با سینما و اقتضائات آن می‌پرسیم.

 بخش اول گفت‌وگو با سیامک صفری

آقای صفری، شما به عنوان بازیگر معتبر و مطرح تئاتر چطور با پیشنهاداتی که از سمت سینما می‌آید، مواجه می‌شوید؟ اصلا مسیری که شما را از صحنه تئاتر به دنیای تصویر و جلوی دوربین هدایت می‌کند، چگونه است؟

اولین فیلم سینمایی که در آن بازی کردم «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» بود؛ فیلمی به کارگردانی دکتر علی رفیعی که بنده سال‌ها با ایشان تئاتر کار کرده بودم. طبعا پیشنهاد ایشان برای بازی در فیلم‌شان را هم پذیرفتم، به همین سادگی. ولی در مجموع بیشتر در فضای تئاتر فعال هستم اما این تصور را نداشته باشید که حجم پیشنهادها از طرف سینما و تلویزیون آنقدر زیاد است که من در این زمینه دارای تجربه زیادی شده باشم تا بتوانم راه حل تئوریزه شده‌ای برای انتخاب‌هایم پیدا کنم. معمولا وقتی از شروع کاری مطلعم می‌کنند‌، اگر اجرا نداشته باشم یا وقتم آزادتر باشد، تازه به این فکر می‌کنم که کی هستم و چه کاره‌ام در پروژه. این چند کاری هم که در کرده‌ام هر کدامشان در شرایط و موقعیت خودشان برایم تعریف شده‌است. زمانی به خاطر پول بوده که بتوانم با آن شرایط سخت تئاتر را تحمل کنم. زمانی دیگر کارگردان، نگاه و تخیلش را پسندیده‌ام یا با او خودش دوست بودم.

این دو دنیا (تئاتر و سینما) چقدر برای شما از هم تفکیک شده هستند؟

مولفه‌های مشترک زیادی دارند. هم در بحث بازیگری هم در بخش‌های دیگر. ولی خب تصویر به‌خصوص سینما دنیایی دیگر و به نظر من جای بزرگی است چون همه چیز را در خودش ثبت می‌کند؛ یک ملت را، یک دوره از یک ملت را… در حالی که تئاتر بیشتر یک جریان است. تئاتر در هر جامعه‌ای وقتی جذاب است، تاثیر می‌گذارد و اهمیت و ارزش خود را پیدا می‌کند که جریان آن همیشگی باشد. البته متاسفانه این جریان در ایران شکل نگرفته و تئاتر ایران تنها اتفاقاتی است که به صورت پراکنده رخ می‌دهد. مثلا وقتی از روی صحنه رفتن یک تئاتر در آلمان مطلع می‌شوید با جست‌وجو درباره آن می‌فهمید از جنگ جهانی دوم یا حتی قبل از آن بنای این تئاتر گذاشته شده‌است. یا وقتی به فرانسه می‌رویم مولیر و شکسپیر از دوره خودشان تا به حال به عنوان جریان‌های تئاتری هم‌چنان هستند و اهمیتشان هم در همین است. با این حال سینما به خاطر خاصیت و کیفیتش و این قدرت که می‌تواند لحظه‌ها را حفظ و در خودش منجمد کند و برای بعدها نگه دارد، جذاب است. امروز اگر ما فیلم ۴۰ سال پیش را ببینیم چه در پوشش، چه در رفتار و مضامین و ادبیات آن می‌توانیم تفاوت دوره‌های مختلف را ببینیم و این بسیار ارزشمند است.

در تجربه‌هایی که در سینما پشت سر گذاشته‌اید به خصوص الان که در قالب گروه هنر و تجربه به شکلی ویژه‌ به فیلم‌های هنری و تجربی پرداخته می‌شود، چه تصوری راجع به این بخش متمایز شده از سینمای بدنه دارید؟

چه خوب که سینمای ما به این شعور رسید که این تفکیک را قائل شود، حالا عنوان هنر و تجربه هم روی آن گذاشته شده. مطمئن هستم، سینمای هنر و تجربه دارد جا باز می‌کند و معتقدم باید از نوع سینما مراقبت کرد، چون می‌تواند به یک جریان تبدیل شود. فکر می‌کنم توانسته مخاطبان آگاه‌تری را که می‌دانند دنبال چه هستند به سمت خود جذب کند. فکر می‌کنم اگر این بخش از سینما همواره تولیداتی داشته باشد که بتوان در این بخش آن‌ها را به نمایش گذاشت آینده روشنی دارد.

مطمئن هستم،سینمای هنر و تجربه دارد جا باز می‌کند و معتقدم باید از این نوع سینما مراقبت کرد، چون می‌تواند به یک جریان تبدیل شود و فکر می‌کنم توانسته مخاطبان آگاه‌تر را به سمت خود جذب کند

نه فقط به عنوان یک مخاطب حرفه‌ای و از بیرون، بلکه وقتی خودتان بخشی از این مجموعه باشید در انتخاب‌ها و ایفای نقشتان به کارهایی که در تولید آن سهیم هستید، چه نگاهی دارید؟

به طور اتوماتیک با اکران هم‌زمان فیلم‌های شهرام مکری و هومن سیدی بخشی از این مجموعه شده‌ام. نمی‌دانم این شانس من است یا بدشانسی . این را شاید چند سال بعد خودم و دیگران متوجه شویم.

تماشاگرانی که شما را از تئاتر می‌شناسند و بازی‌های شما را پیگیری می‌کنند ،به طوذ قطع روی حضور شما در فیلم‌های سینمایی حساب دیگری باز می‌کنند و برای فیلم‌‌هایی که در آن‌ها بازی می‌کنید اعتبار بیشتری قائل می‌شوند. چقدر این مساله شما را درگیر می‌کند؟

ممکن است این‌طور باشد. ممکن است تماشاگری به بازی اهمیت بیشتری دهد ولی خب سینما آنقدر مولفه‌های مختلف و به هم مرتبطی دارد که صرف حضور یک بازیگر در آن باعث رضایت نمی‌شود. شاید یک عنوان یا یک مولفه سبب جذب تماشاگرانی شود ولی فکر نمی‌کنم بتواند به تنهایی از پس نیاز تماشاگر حرفه‌ای بربیاید. یعنی اگر در یک فیلم همه چیز درست به هم چفت شده باشد، سینما شکل می‌گیرد.

بله اما این چقدر برای خود شما مهم است. چقدر این مسئولیت را روی دوش خود احساس می‌کنید که هنگام پذیرفتن یک کار ممکن است شما و حضورتان در یک پروژه به اعتبار آن بیافزاید؟

الان چنین حسی ندارم و این اعتبار را برای خودم قائل نیستم. سعی می‌کنم در خودم به وجود بیاورم. شاید نیاز به اعتماد به نفس بیشتر یا تشویق بیشتر برای باور این موضوع دارم. بازیگری در هر سطحی کار سختی است. وقتی سخت است که تو بفهمی بازیگری یعنی چه. این قضاوت‌ها ناخودآگاه پیش می‌آید. چون عده‌ای تو را به جهت کارهایی که از تو دیده‌اند، می‌شناسند و تعریفی از تو در ذهنشان می‌سازند. ممکن است دوستت نداشته باشند، یا بگویند نچسب است. ممکن است بگویند نمی‌دانم چرا دوستش دارم… به هر حال با تعبیرهای این چنینی معلوم است دارند به تو فکر می‌کنند. به نظرم همین برای کسی که در این حرفه است، یک جور احساس مسئولیت به وجود می‌آورد، حداقل در این حد که به کارش بی‌تفاوت نباشد.

IMG_4122

اصولا انگیزه‌ها و معیارها برای بازیگران تئاتر در سینما و تلویزیون چقدر متفاوت است؟ این سوال را از این جهت می‌پرسم که خیلی وقت‌ها به نظر می‌آید بازیگران تئاتر بر خلاف توقع تماشاگر پیگیر و جدی‌شان در گزینش نقش‌های تلویزیونی و گاهی سینمایی خیلی سخت‌گیر نیستند. چرا؟

نقطه مقابل این سوالی که شما می‌پرسید هم هست. مثلا ممکن است بپرسند تو در سینما دنبال چه هستی؟ چرا فیلم کوتاه بازی نمی‌کنی یا به بچه‌هایی که می‌خواهند وارد سینما شوند کمک نمی‌کنی؟ من هستم ولی همیشه با همین روحیه. یعنی وقتی برای آدمی که اولین فیلمش را می‌سازد، بازی می‌کنم، نگاه همکاری دارم. این‌که کمک کنم کاری شکل بگیرد و اثری به وجود بیاید.

منظورم کیفیت و در خیلی از موارد حتی کمیت زمان حضورتان در نقش‌هایی است که انتخاب می‌کنید. چقدر برایتان مهم است؟

خب آن بیشتر به انتخاب کارگردان برمی‌گردد. بله من به عنوان بازیگر می‌توانم انتخاب کنم که کم بازی کنم یا زیاد اما واقعا یک وقت‌هایی هست که تو دوست نداری زیاد در یک فیلمی باشی. یک وقت‌هایی فیلم‌نامه را می‌خوانی و می‌فهمی بازی در پرسوناژی که نقش کمتری دارد، شرافتمندانه‌تر است! ضمن این‌که چون ما در اصل بازیگر تئاتر هستیم، روال کارمان این است که یک وقت‌هایی برای گذران زندگی در تلویزیون یا کارهایی از این دست بازی کنیم. چون تئاتر در کشور ما جواب‌گوی زندگی‌هایمان نیست به این دلیل که کسانی که برای آن تصمیم می‌گیرند اصلا نمی‌دانند تئاتر یعنی چه؟ آن‌ها اصلا تئاتر را نمی‌فهمند اما ما اتفاقا می‌فهمیم که آن‌ها چرا نمی‌فهمند. حالا برای این‌که بتوانیم استمرارمان را در زندگی حرفه‌ای خود حفظ کنیم می‌رویم کارهای تلویزیونی انجام می‌دهیم؛ تلویزیون است دیگر… اصلا مهم نیست…البته ممکن است از دید تماشاگری که بازی‌های من را تئاتر پیگیری می‌کند، سوال باشد که چرا در این نقش بازی می‌کنم اما از دید خودم اصلا مهم نیست چون خودم می‌دانم دارم چه کار می‌کنم. بعدا خیلی راحت می‌توانم بگویم کار بدی بود یا نباید در آن بازی می‌کردم اما می‌دانم در مقطعی از زندگی‌ام که بخشی از آن می‌لنگید، باید پیچش را سفت می‌کردم. اساسا کارکرد آن پروژه‌ها همین است. خداوند و تمام هستی به تلویزیون و تهیه‌کننده و تک تک عوامل و همان آدمی که به ذهنش رسیده آن نقش را به من بدهد دست به دست هم داده بودند تا لنگی زندگی من را بگیرند. بقیه‌اش دیگر مهم نیست. می‌خواهند بر اساس آن من را قضاوت کنند؟ یکی از مشکلات ما این است که حجم بزرگی از انرژی‌ها و زحمات آدم‌ها را نمی‌بینیم اما گاف‌ها و سوتی‌هایش را دلیلی بر نقد تمام آن نقاط مثبت می‌دانیم. بالاخره تنه این همه اشتباه به من هم می‌خورد و نمی‌توانم همواره صحیح و سلامت در این جامعه راه بروم. بله خیلی پیش می‌آید که فیلم‌نامه‌ای را می‌خوانم که می‌دانم مزخرف است اما اگر زمان داشته باشم در همان حد و حدود همان نقش کم را هم بازی می‌کنم؛ شاید در حد دو سه کیلو گوشت پولم را هم می‌گیرم. این اشتباه من نیست و خودم را به خاطرش مقصر نمی‌دانم. آن کارگردان دارد نان شعورش را نمی‌خورد!

 حس کارمندی یعنی این‌که بازیگر آفیش شود، صبحانه بخورد، گریم شود، بیاید جلوی دوربین و از دور با کارگردان سلام و علیکی کند و بلافاصله بعدش ضبط شروع شود. آنجا تو دیگر دغدغه‌ات این نیست که پلان چطور خواهد شد، فقط برایت مهم است که بگیرند ،تمام شود و بروی خانه یا سر کارهای دیگرت

شما تعامل درست بین کارگردان و بازیگر را چگونه می‌بینید؟ از همان ابتدای برخوردتان با کارگردان‌ها ارتباط‌تان را با آن‌ها چطور تعریف می‌کنید؟ مخصوصا که شما با کارگردان‌های جوان‌تر که جسارت بیشتر و ایده‌های نویی هم دارند کار کرده‌اید.

به نظر من جوانی و پیری معیار و مقیاس درستی برای ارزیابی کیفیت کار کارگردان‌ها نیست. کار اولی بودن یا ساختن پنجاه فیلم هم ملاک نیست. مهم تخیل هنرمند است و تسلط او بر تخیلش که بخشی از این تسلط به واسطه آشنا بودن او با ابزار کارش است. موضوع برخورد با بازیگر هم بخشی از آن است. معتقدم وقتی بازیگر در کنار کارگردان قرار می‌گیرد باید یاد بگیرد خودش را به او بسپرد و به او اعتماد کند. همین‌طور که باید به خودش هنگام ورود اولیه‌ به آن همکاری اعتماد داشته باشد. مگر این‌که شرایط و نوع کار طوری باشد که کارگردان خودش از تو به عنوان بازیگر چیزی اضافه بر حضورت بخواهد. مثلا بعد از خواندن فیلم‌نامه از تو پیشنهاد یا ایده‌ای بخواهد.

اگر برای شما پیش بیاید که حس کنید کارگردان در بازی‌ای که از شما می‌خواهد دارد اشتباه می‌کند، چه می‌کنید؟

من هنوز آنقدر در سینما تجربه ندارم که این موقعیت را درک کنم. در تئاتر چرا، اگر کارگردان بازی اشتباهی از من بخواهد، خودم درستش را انجام می‌دهم. چون روی صحنه تنها یک قاب هست که حتی اگر احساس کنم جایم درست نیست بالاخره خودم را می‌رسانم به جایی که درست است یا در هر خطای دیگری که فکر کنم از سمت کارگردان است، خودم تصحیح می‌کنم چون دست من است. اما داستان سینما متفاوت است. اگر کارگردان دوست من باشد و رابطه‌ای که بین ما شکل گرفته کارمندی نباشد، کارگردان می‌آید تخیلش را در فضایی می‌چیند و ضبط می‌کند.ممکن است فردا متوجه شوی همان پلان باید دوباره تکرار شود فقط به این خاطر که جای دوربین درست نبوده یا باید تغییر کند. در چنین شرایطی به نظر من یک بازیگر باید بگوید چه خوب!

حس کارمندی سر صحنه چه جور حسی است؟

این‌که بازیگر آفیش شود، صبحانه بخورد، گریم شود، بیاید جلوی دوربین و از دور با کارگردان سلام و علیکی کند و بلافاصله بعدش ضبط شروع شود. آنجا تو دیگر دغدغه‌ات این نیست که پلان چطور خواهد شد، فقط برایت مهم است که بگیرند ،تمام شود و بروی خانه یا سر کارهای دیگرت.اما وقتی کارگردان ارزش‌های بازی و اهمیت آن را بشناسد و رابطه‌ای دوستانه بین کارگردان و بازیگر شکل بگیرد هر دو با هم به نقاط مشترکی می‌رسند و آن را ثبت می‌کنند. گاهی پیش می‌آید، یک بازیگر تصور کند کارگردان اشتباه می‌کند و کاری هم از دستش برنیاید و ممکن هم هست آنقدر با تجربه باشد که بگوید باید این‌گونه باشد یا نباشد و همه هم بگویند چشم! این بستگی دارد به شرایط، رابطه‌ها و موقعیت‌های موجود در پشت صحنه. به هر حال ما ایرانی هستیم و فرهنگ خودمان را داریم.

که این فرهنگ در جامعه کوچک پشت صحنه هم حاکم است؟

فکر می‌کنم هست. اگر بتوانیم در کلیت کار این فهم و شعور را پیدا کنیم که همه داریم یک اثر را خلق می‌کنیم به این معنا که به فیلم‌نامه‌‌ای که بر اساسش کار می‌کنیم اعتقاد داشته باشیم، به شرایط ایده‌‌آل نزدیک می‌شویم. البته اگر فیلم‌نامه هم ارزشش را داشته باشد.