ماهنامه هنروتجربه – علیرضا نراقی: ذهن، مثل یک وسوسه است و خیال، همچون گناه؛ چون به هر جایی می‌رود و هر هنجاری را به سادگی و بدون ترس می‌شکند. افراط در ذهن‌گرایی و خیال‌بافی در اغلب موارد نشانه نفرت از واقعیت است. غرق شدن در دنیای رؤیاها و خزیدن به یک درونگرایی سودازده و تن دادن به مخدر به عنوان عنصری که وجود را به ذهن تقلیل می‌دهد، بیش از هر چیز نشانه‌ای از مشکل ارتباط فرد با واقعیت است. ذهن انسان در خیال و پیچیدگی‌های دست‌نیافتنی ذهن، چیزهایی خلق می‌کند که با وجود پنهان ماندن و کشف نشدنِ همیشگی، دارای نتایج عملی مهمی است. کمترین نتیجه عینی افراط در خیال‌بافی، تخریب و نابود کردن واقعیت و اصول حاکم بر آن است. این در حالی است که تخیل به شرط ارتباط پیوسته با امر واقع، اغلب موجب اصلاح واقعیت و آزادی می¬شود.
روابط و شناخت ما از یکدیگر، کار و زندگی روزمره انسان بر اساس اصول مشترک طبیعی همچون غرایز و عواطف و همچنین قراردادهای هنجاری و ارزشی مورد توافق شکل می‌گیرد. اینگونه است که در ذهن، چیزها را کنار هم می‌گذاریم و واقعیت، تاریخ و یکدیگر را باز می‌شناسیم. اما نفرت از واقعیت چیزی جز نفرت از همین بازشناسی، یادآوری و دیگری نیست. تمایل به مخدر از اساس تمایل به فراموشی و درهم‌ریزی واقعیت است. شیفته ذهن و خیال شدن، واکنشی است در برابر واقعیتی که شکل آسیب‌ها و شکست‌های فرد می‌تواند باشد و مخدر، حاصل افراط در شیفتگی نسبت به خیال است. استفاده از ذهن به مثابه کارگاه ساخت خیال و توهم و یک فضا برای برون رفت از واقعیت، نتیجه شکست خوردن در استفاده از ذهنی هوشمند برای سامان دادن مشاهدات واقعی است.
با این نظریه و رویکرد، فیلم «اعترافات ذهن خطرناک من» بیش از هر چیز از واقعیت فاصله می‌گیرد، اما نه برای خلق رویا، بلکه برای نشان دادن ذهنی که با واقعیت بیگانه است، از واقعیت متنفر است و فاصله گرفتن از واقعیت، اتفاقا آن ذهن را فاسد – بخوانید خطرناک – کرده است.
بله، ذهن وقتی خودبسنده و بدون ارتباط با جهان عینی و احساسات مادی و قدرت آنها کار کند، از زایش و خلق فاصله می‌گیرد و خودش را فاسد می‌کند. در اینجا مخدر همچون غذای بیشتر در بدنی مسموم یا پول افزون‌تر در دستگاه و ساختاری فاسد است که تنها عمق و ابعاد فساد را گسترش می‌دهد.
موقعیت ناصر یا فرهاد (سیامک صفری) بیشتر از آنکه حاصل توطئه‌ای باشد که آیدا (نگار جواهریان) و صحت (عباس غزالی) برایش چیده‌اند، نتیجه وضعیت ذهنی خود اوست. ذهنی که آنقدر در جهان مخدر گونه خیال و تنافر یافته از واقعیت مانده، که با آن بیگانه شده است و حالا دیگر توان شناسایی واقعیت و حتی خود – که چیزی جز توالی ذهن یک فرد در واقعیت نیست – را ندارد. همین امر هم ناصر (فرهاد) را بی‌دفاع کرده است.
نگاه به روایت، معماری و تصاویر فیلم هومن سیدی، از همین زاویه قابل پیگیری است. مسأله فقط بصری کردن یا ساختن فضا بر اساس پیچیدگی ذهن دور از حقیقت و بی‌ارتباط با واقعیتِ شخصیت اصلی نیست. بلکه آنچه سیدی نشان می‌دهد تصویری از واقعیت غیر قابل تحملی است که شخصیت اصلی می‌بیند.
فیلم سیدی فیلم غریبی نیست و داستان عجیبی هم ندارد، آنچه غریب است افراط در فربگی ذهن متوهم شخصیت اصلی است و آدم‌هایی که با سرگذشت‌های تلخ خود به سمت سرنوشتی مشابه او می‌روند. همه آدم‌های این فیلم به نوعی شبیه به ناصر (فرهاد) هستند، اما در جایگاه و دوره‌ای متفاوت، همه آنها با دست‌کم یک زخم مرهم ناپذیر، هر لحظه واقعیت را تقلیل و توهم را غنی می‌کنند. پس فیلم و فضای آن، نتیجه آدم‌هایی غریب و نگاهی است که آنها به واقعیت دارند.
اینجا لازم به شفاف‌سازی است که فضای «اعترافات…»، ذهنی یا فانتزی نیست. آنچه می‌بینیم ذهنیت و تخیلات شخصیت‌ها نیست، بلکه واقعیتی است که رخ می‌دهد. اما واقعیتی از زاویه و دید آدم‌هایی که آن واقعیت را نمی‌شناسند، واقعیتی که ذهنی فاسد شده در خیالات در پی صورتبندی آن است، اما آداب آن را گم کرده و دیگر شناسایی‌اش نمی‌کند.
این نوع از تصویرکردن روابط و اعمال آدم‌ها و نفوذ در ذهن‌های خطرناک و غریب افتاده از متن واقعیتِ آشنا، به‌طور مشخص در هر سه فیلم هومن سیدی تا بدین‌جا به عنوان عنصری غالب وجود داشته است. «آفریقا»، «سیزده» و «اعترافات ذهن خطرناک من»، هر سه به مسیر دشمنی یک ذهن دورافتاده از واقعیت رفته‌اند؛ یک دشمنی «خودویرانگرانه». با این وجود می‌توان این فیلم آخر را از دو فیلم قبلی افراطی‌تر و البته به نوعی آشکارتر در این الگو و رویارویی دراماتیک دانست. فیلمی که به‌طور عیان، انسانی را به ذهنش تبدیل می‌کند (تقلیل می‌دهد) و واقعیت را بستری که او در آن گم می‌شود. به همین دلیل پیگیری رگه‌هایی که فیلم را دست‌یاب و توالی رویدادها را واضح گرداند، اغلب به تناقضاتی منتهی می‌شود که حتی خود مؤلف را هم می‌تواند به دام بیندازد، به این معنا که خودش به پیوستگی داستان، بیشتر از گسستگی شخصیت اهمیت بدهد و دومی را به خاطر محافظه‌کاری در اولی که در نهایت هم چیزی جز مجموعه‌ای متناقض به جا نمی گذارد، ساده کند. سیدی در جاهایی دچار این لغزش می‌شود اما چون در انتهای کار به شخصیت برمی‌گردد و آنچه در ذهن ما ثبت می‌کند بیشتر از چیستی و کیستی، گسست‌ها و تکه‌های جدا افتاده این پرسش دشوار است، از دام‌های پیش رویش به نحوی فرار می‌کند.

نسخه pdf شماره شانزدهم ماهنامه هنروتجربه