هنر و تجربه- عقیل قیومی: عصر بیست‌وششم مرداد و آخرین دوشنبه‌ دومین ماه تابستان، سینما‌دوستان اصفهانی مهمان مردی روستایی بودند که می‌گفت: «من می‌خوام شاه بشم!» و همین جمله‌اش شده بود عنوان فیلم مستندی که تماشاگران آن را به اتفاق پژوهش‌گر، کارگردان، تصویربردار و صدابردارش تماشا کردند. اشتباه نکنید، این حرفه‌ها متعلق به چهار نفر نیست. مهدی گنجی پا به وادی پُردغدغه‌ «فیلم‌سازی تک‌نفره» گذاشته و با یک دست تمام این هندوانه‌ها را برداشته! و به شهادت منتقد مدعو – محمد‌سعید محصصی- بسیار هم موفق بوده‌است. غلام‌عباس برزگر مردی‌ست ساکن روستای «بوانات» از توابع شیراز که با پذیرایی از گردشگران خارجی به مال و منالی رسیده و تشکیلات پذیرایی‌اش را در روستا چنان گسترش داده که حالا باورش شده وقت پادشاه شدنش فرا رسیده و باید ایلی از عشایر بسازد که خودش تنها خان آن ایل باشد و در این راه در نخستین قدم دختری ایلیاتی را به عقد خود درمی‌آورد و حتی رنجش همسر اولش و دخترکش هم که سال‌ها خودشان را وقف آرزوها و دستورات او کرده‌اند، هیچ برایش مهم نیست و تنها به آرمان- بخوانید توهم- ذهنی‌اش می‌اندیشد و فیلم‌ساز قصه‌ زندگی او را چنان پرکشش روایت می‌کند که منتقد مدعو در توصیفش می‌گوید: « این فیلم یکی از فیلم‌های مستند مهم این سال‌هاست و نشان از روحیه‌ جوان و قدرت درام‌پردازی کارگردان دارد.»

مهدی گنجی امیدوار است که نظرات تماشاگران راه‌گشای فیلم بعدی‌اش باشد تا در آینده فیلم بهتری بسازد و در ابتدای سخنانش خود را این‌گونه معرفی می‌کند:« فارغ‌التحصیل سینما با گرایش فیلم‌برداری هستم. در سال ۸۲ پس از پایان دانشگاه بیش‌تر فیلم صنعتی، تیزر تبلیغاتی و مجموعه‌های تلویزیونی ساختم و از سال ۸۹ به شکل جدی روی چهره‌های شاخص متمرکز شدم؛ آدم‌هایی که سلبریتی نیستند، بسیار معمولی و ناشناس هستند اما زندگی‌های متفاوتی دارند و یک سبک زندگی شخصی. در میان این شخصیت‌ها دنبال چیزی هستم فراتر از فیلم‌سازی؛ این‌که از آن‌ها بیاموزم و خودم زندگی بهتری داشته باشم. تمام آدم‌هایی که رؤیاها و آرزوهایی دارند مد نظر من هستند. از اولین‌هایی بوده‌ام که با دوربین دیجیتال کار کردم. خیلی هم ذوق‌زده بودم. سال ۸۰ فیلم «با تو مهتاب» را ساختم که موضوعش درباره‌ یک مرکز نگهداری کودکان معلول تربیت‌ناپذیر بود و تم‌ش هم این بود که  وقتی هیچ‌چیزی یاد نمی‌گیرند، پدر و مادرشان را اذیت می‌کنند و فقط هزینه‌ای بر دوش دولت می‌گذارند برای چه باید آن‌ها را نگه داریم؟! رفتم فیلم را بسازم. اصلا چیز دیگری از کار درآمد و تبدیل شد به روابط عاشقانه‌ این آدم‌ها با هم. بعد فیلمی ساختم درباره‌ آدم‌هایی که در مسابقه‌ مردان آهنین بودند با عنوان «اراده‌های آهنین».  بعد از آن بود که روی شخصیت‌ها متمرکز شدم. فیلمی ساختم درباره‌ تنها زن معدن‌کار ایران با عنوان «مادرم منیژه معدن‌کار است». فیلم دیگری ساختم با عنوان « همه‌ اوراق هویت من» که درباره‌ آدمی‌ست که تمام اوراق هویت خود را از دست می‌دهد. اما در روند پیدا کردن اوراق هویتش متوجه می‌شود، انبوهی از آدم‌های دیگر هم هستند که همه در حال پیدا کردن اوراق هویت و مدارک خود هستند و آن شخص امروز یک شرکت بسیار بزرگ تجاری با عنوان «جوینده یابنده است!» دارد با صد شعبه در سراسر ایران. آدمی خلاق و عجیب و غریب که کارش یافتن مدارک گم شده است. آرزویش این است که بانک اطلاعات بزرگی بسازد روی کره‌ زمین که آدم‌های گم‌شده را پیدا کند. تم همه‌ این فیلم‌ها آدم‌هایی‌ست که رؤیاهایی دارند و در راه رسیدن به آن تلاش و کوشش می‌کنند.»

کشفی که در سینمای داستانی نیست

محصصی در ادامه جلسه،خطاب به کارگردان می‌گوید که گرایش کارگردان به مستند کاملا گرایشی آگاهانه بوده است و مستندها همه درخودشان داستان دارند. کارگردان چنین پاسخ می‌دهد: « دو سه فیلم داستانی ساخته‌ام ولی بعد دیدم که در سینمای مستند هر بار چیز جدیدی اتفاق می‌افتد و کشفی اتفاق می‌افتد که در سینمای داستانی نیست و همین کشف می‌تواند زندگی خودت را هم تحت تاثیر قرار دهد و این مهم‌ترین دلیل گرایشم به سمت مستند بود. دلیل وجود خط داستانی هم در مستندهایم این است که از کودکی به دلیل شغل معلمی پدر و مادرم ناچار بودم تنها در خانه با مادربزرگم بمانم و تنها سرگرمی من گوش دادن به نوارهای قصه‌ چهل‌و هشت داستان بود. با روایت و قصه بزرگ شدم. روایت کمک می‌کند تا مخاطب با جذابیت بیش‌تری فیلم را ببیند. قصه می‌تواند زیرمتن‌هایی داشته باشد که ارجاعات تاریخی یا اجتماعی بدهد. دوست دارم آدم‌های زیادی قادر به برقراری ارتباط با فیلم‌های مستندم باشند. در جهان نیز در چند سال اخیر جدی‌ترین فیلم‌های مستند آن‌هایی هستند که روایت و قصه دارند.»

محصصی از منابع الهام و فیلم‌سازهای مورد علاقه‌ کارگردان می‌پرسد و او چنین می‌گوید: « راس مَکِل‌بی روی فیلم‌سازی من به شدت تأثیر گذاشته. ابتدا آموختم که سینما یک کار جمعی است. بعد به تدریج خودم فیلم‌برداری، نورپردازی و صدابرداری برخی کارهایم را انجام دادم. حتی یک‌جاهایی سعی کردم تدوین هم یاد بگیرم. به تدریج متوجه شدم  سبکی در فیلم‌سازی دنیا هست با نام « فیلم‌سازی تک‌نفره»؛ احساس کردم این سبک شاید با توانایی‌های من بیش‌تر هماهنگ باشد پس تحقیقی درباره‌ فیلم‌سازی تک‌نفره انجام دادم  و این‌که آیا ما باید به دلیل نداشتن پول برویم به سمت این سبک از فیلم‌سازی؟ این سبک به درد چه نوع پروژه‌هایی می‌خورد؟ طی تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم، اگر ما فیلمی می‌سازیم با زمان تولید زیاد که هیچ تهیه‌کننده‌ای حاضر نیست از آن حمایت کند، یکی از راه‌ها برای ساختن چنین فیلمی همین سبک تک‌نفره است. اگر بخواهیم راجع به شخص یا موضوع خاصی فیلم بسازیم، ممکن است شلوغی پشت صحنه مانعی باشد برای سوژه‌ مورد نظر و یکی از راه حل‌ها همین سبک فیلم‌سازی تک‌نفره است. این‌گونه شاید بتوانیم فیلم را به اصطلاح لایه‌دارتر کنیم و عمق بیش‌تری به فیلم بدهیم.» محصصی از محدودیت‌های این سبک هم می‌پرسد و کارگردان برخی ضررهای این سبک را برمی‌شمارد: « اگر به این راه پا گذاشتم شاید یکی از دلایلش توانایی‌های خودم در فیلم‌برداری باشد. امکان دارد در این سبک، فیلم سطحی و شلخته شود. هیچ‌کس سر صحنه نیست و یک‌جور تنهایی پدید می‌آورد که نگران‌کننده است و اگر دچار اشتباهی بشوی هیچ‌کس نیست که به تو بگوید داری اشتباه می‌کنی.» منتقد مدعو در ادامه‌ همین بحث می‌گوید: « اتفاقا یک جاهایی در این فیلم نارسایی‌هایی در رنگ و نور می‌بینیم؛ مثلا جایی که زن عباس دارد نماز می‌خواند که ناشی از همین سبک تک‌نفره است.» محصصی به پسرک خانواده اشاره می‌کند که در سکانسی بوم صدابرداری را در دست دارد و کارگردان معتقد است: « در این سبک می‌توانی یک دستیار از خود ساکنین همان محله‌ یا خانه‌ای که داری در آن فیلم‌برداری می‌کنی، انتخاب کنی. در آن صحنه که از شرکت الکترولوکس برای جایزه زنگ می‌زنند من دستیار دارم ولی چون عباس سواد ندارد و نمی‌تواند بنویسد، دستیارم بوم صدا را به علی- پسر خانواده- می‌دهد و خودش مشغول نوشتن و کمک به عباس می‌شود.»

اخلاق مستندسازی

محصصی با توجه به اخلاق مستندسازی می‌پرسد که ما تا چه اندازه حق داریم به سوژه نزدیک شویم و درونش را برملا کنیم و در ادامه می‌خواهد بداند کارگردان چه‌گونه با این مقوله کنار می‌آمده و به سوژه‌اش نزدیک شده که کارگردان معتقد است واقعا جواب قاطعی برایش این مساله ندارد: « خودم دنبال این هستم که ببینم مرز من کجاست. حد و مرز چنین سینمایی در حیطه‌ مستند کجاست؟ ما از نظر فرهنگی هم عادت نداریم مثل لوئیس بونوئل برای خودمان کتاب بنویسیم. این‌که تا کجا می‌توانیم به آن شخصیت نزدیک شویم، هنوز جوابی برایش ندارم. شخصا با پرسوناژ صحبت می‌کنم و به او می‌گویم که هم خوبی‌اش را نشان داده‌ام و هم ضعفش را و بعد از او می‌خواهم که فیلم‌ام را ببیند. مثلا  چهل‌و پنج ثانیه از صحنه‌ مجادله‌ عباس با دخترش کم شده. تنش صحنه بیش‌تر بود ولی عباس گفت دخترم اگر این را ببیند ناراحت می‌شود و من هم پذیرفتم که کوتاهش کنم.»

آموختن از همشهری کین

منتقد می‌خواهد بداند که کارگردان چه‌گونه عباس را شناخته و چه‌گونه با او و خانواده‌اش پیش رفته که به این داستان روان رسیده است؟ کارگردان ابتدا اشاره می‌کند به مجموعه‌ تلویزیونی که قرار بوده درباره‌ آدم‌ها ساخته شود و در ادامه می‌گوید: «ما حدود ششصد شخصیت را شناسایی کردیم. بعد از غربال رسیدیم به ده‌تایشان. یکی‌ از آن‌ها همین عباس برزگر بود. در تحقیقاتم متوجه شدم عباس خیلی تنهاست. هیچ دوست و آشنایی را شما در فیلم نمی‌بینید. در گفت‌وگوها و تعامل‌ها به این نتیجه رسیدم که او واقعا تنهاست، چون معتقد است همه به چشم یک کیف پول دارند به او نگاه می‌کنند و فقط انتظار کمک مالی دارند. بعد کنار این تم تنهایی، تم دیکتاتوری عباس اتفاق افتاد. آدم‌هایی که در حین تنهایی خودشان را جذاب می‌بینند. وقتی سه سال فیلم‌برداری طول می‌کشد طبیعی است که شما در روند فیلم‌برداری به چیزهای جدید می‌رسید. من هم سعی می‌کردم جایی در فیلم برای یافته‌ها و تم‌های جدیدم پیدا کنم. این فیلم یک ساختار سه پرده‌ای دارد. شبیه یک فیلم‌نامه‌ کلاسیک است. هنگام ساختن‌اش همشهری کین را گذاشتم روی میز مونتاژ و تقطیع کردم و دیدم مثلا در دقیقه‌ ده در این سکانس چه اتفاقی می‌افتد و آموختم. به نظرم در زندگی همه‌ ما فیلم‌نامه‌ سه پرده‌ای وجود دارد. فقط باید به آن تایم بدهیم. اما دراین فیلم بیش‌تر برایم لایه‌ها و ارجاعات فیلم مهم بود. به تدریج فهمیده‌ام که هر یک از این آدم‌ها نماد و شبیه بخشی از جامعه‌ ما هستند.»

محصصی در راستای همان تعبیری که می‌گوید چهره‌ آدم‌های مستند هم باید چیزی کم از جذابیت ستاره‌های‌ سینما نداشته باشد تا تماشاگر از دیدن‌شان خسته نشود، چهره‌ عباس را جذاب توصیف می‌کند و می‌پرسد آیا کارگردان از این قاعده‌ جذابیت مطلع بوده که کارگردان پاسخ می‌دهد: « جذابیت شخصیت بسیار برایم مهم است. شخصیت‌ها هم روی پرده باید مثل مریل‌استریپ جذاب باشند و در وهله‌ اول به نگاه مخاطب بسیار اهمیت می‌دهم»

انسان، انسان پیچیده!

تماشاگری معتقد است که کارگردان شخصیت را بزرگ کرده ولی از آن طرف کاری می‌کند که آرمان‌هایش را زیر سؤال ببریم و به او بخندیم. کارگردان پاسخ می‌دهد: « سعی کردم ویژگی‌های شخصیت را نشان دهم نه خوب و بدش را. عباس برزگر آدم رؤیاپردازی است ولی در کنارش چنین چالشی را هم با خانواده‌اش دارد. به همان اندازه به زن و دخترش هم پرداخته‌ام و این‌که الان حق با کدام یک است؟ بالاخره هر کس در پایان فیلم با توجه به گرایشات ذهنی خودش یک جبهه‌گیری می‌کند. بهتر است فکر کنیم تا قضاوت کنیم. اگر چه از قضاوت کردن هیچ گریزی نیست.»

تماشاگر دیگری عباس را آدم موجهی نمی‌داند و ادامه می‌دهد: « چنین آدم‌هایی بهتر است بروند هنرمند شوند تا این‌که وارد فعالیت‌های اجتماعی شوند و معتقد است با توجه به این‌که عباس شخصیت بیش‌فعالی است، بهتر بود ریتم فیلم هم تندتر باشد. فضای مستندهای انسان محور اخیر آماتوری است.» محصصی در پاسخ می‌گوید: « تا قبل از سینما حقیقت یا سینما وریته اغلب فیلم‌ها روی سه پایه گرفته می‌شدند ولی با آمدن ویدئو و دیجیتال حرکت و تکان دوربین دیگر چیز عجیبی نیست. مثلا فیلم به همین سادگی از رضا میرکریمی تماما با دوربین روی دست کار شده. حالت آماتوری ویژگی این فیلم‌هاست. این نوع فیلم‌سازی چنین تبعاتی هم دارد.» کارگردان در ادامه‌ این بحث چنین می‌گوید: « دوستی که بسیار فیلم می‌بیند و الان مقیم خارج است با دیدن برخی صحنه‌ها گفت چه صحنه‌های شیکی گرفته‌ای از عشایر. بعد به تدوین‌گر گفتم همه را بریز دور! تصنع تصویری در فیلم از باورپذیری آن کم می‌کند.»

تماشاگری معتقد است از درام زندگی این شخص به قوم‌نگاری می‌رسیم و ادامه می‌دهد: « جنس رفتار این شخص با توجه به آرمانی که برگزیده باید همین‌گونه باشد و اصلا به خوب و بد رفتارش کاری نداریم.» کارگردان در پاسخ به پرسش تماشاگر که معتقد است اصلا شاید درام شما به دلیل وجود دوربین مقابل این آدم شکل گرفته معتقد است: « به هر حال عباس یک شومن جذاب هم هست و بالاخره دوربین مناسبات را عوض می‌کند. انسان آن‌قدر پیچیده است که نمی‌شود راجع به او تصمیم قطعی گرفت. با توجه به موقعیت بشر امروز، هر یک از ما می‌توانیم جای هر یک از این شخصیت‌ها باشیم. برای همین خواستم پایان فیلم قدری بازتر باشد تا مجال تفکر به تماشاگر بدهد و تردید کند. هر چند به اصطلاح جمع کردن این فیلم کار سختی بود.»