ماهنامه هنروتجربه – پیروز کلانتری:عباس برزگر، شخصیت اصلی فیلم «من می‌خوام شاه بشم»، در رؤیای ساختن ایلی است که در آن، همه فرزندان او باشند. فکر راه انداختن ماشین زمانی است که او و خانواده‌اش را در شرایط ایلیِ ۲۰۰ سال پیش ایران قرار دهد و می‌خواهد ایل مال او و ساکنانش، همه از نسل او باشند. در اواسط فیلم، او حتی در گرفتن جایزۀ دویست هزار دلاری کمپانی الکترولوکس مردد است، چون شرکت می‌خواهد کار خداپسندانه کند و دست او را برای خرج کردن این پول در راه برقراری دهکدۀ ایلی‌اش می‌بندد. عباس که حالا در خانه و چادرهای ایلی‌اش از توریست‌های خارجی پذیرایی می‌کند، امیدوار است در این دهکدۀ ایلی، هتلی بزند که هر اتاقش شبی ۱۰۰۰ دلار اجاره داده شود و هر شب ۱۰۰ نفر به آن‌جا بیایند. حدود نقش قدرت و ثروت و رجحان یکی از آن‌ها، در حرف‌ها و عمل او و در فیلم خیلی روشن نمی‌شود، و این دو خصوصیت و خصلت در دنیای امروز آن‌چنان گره خورده به همند که شاید خیلی هم مهم نیست کدامشان در کجا اصل است و دیگری فرع.
عباس از ده سال پیش تا به حال، از پذیرایی روستاوار و یک روزۀ یک مهمان خارجی (که پول هم او موتور حرکت عباس را راه انداخته) تا امروز که در مسیر گسترش فعالیت توریستی‌اش خیلی چیزها دارد و ثروتمند شده است، روز به روز با باور رسیدن به رویایش پیش آمده است. او امید به همراهی خانواده‌اش داشته، اما همسر و دختر و پسر نوجوانش هریک رنگ دیگری پیدا کرده‌اند و در مسیر نو شدن و هویت‌جویی‌های تازه‌شان، حالا دیگر در حبّ ِ جاه و ثروت با او همراه نیستند. آن‌ها که در پسِ پردۀ نمایش و بازی گام به گام پیش روندۀ عباس به کار گرفته شده‌اند، حالا از وسیله و ابزار بودن خسته شده‌اند. عباس هم مدت‌هاست این را می‌داند و می‌خواهد پروژۀ دهکده را بدون خانواده‌اش پیش ببرد. زمانی که او می‌خواهد از میان ۱۷ گزینۀ شخصی‌اش همسری تازه بگیرد و کلید برقراری ایلش را جای دیگری بزند، دختر و همسرش از او رو برمی‌گردانند، اما علی، پسرش، می‌گوید مقابله با پدر فایده‌ای ندارد و روز خواستگاری موهای عباس را برایش اصلاح می‌کند. فرق او با مادر و خواهرش در این است که پسر/ مرد است و تا حدود زیادی توانسته خر خودش را براند و در گریز از کار شاق روزانه و سرکوفت‌های پدرش، گیتارش را بردارد و با گله برود چوپانی.
ذهنیات عباس مدام در فیلم جولان می‌دهد و فیلمساز صبور و شنوا یک به یک آن‌ها را ثبت و ضبط می‌کند. قصۀ او از شدت فقر و در همان حال رویاپردازی‌های دوران کودکی‌اش برای شاه شدن همان‌قدر شنیدنی است که شروطی که پدر معشوقش برای رسیدن به اولین عشق دوران جوانی‌اش برایش می‌گذارد؛ و من تماشاگر به همان اندازه که در چنین لحظاتی در کنار او قرار می‌گیرم، در لحظات مقابلۀ او با عدالت‌خواهی همسر و دخترش، در برابر این وجود جاه‌طلب و خودمحور قرار می‌گیرم و از دهشت رویای ویرانگرش به خشم می‌آیم.
صحنۀ دعوای حاد او و دخترش زهرا اوج این مقابله است. زهرا از تصمیم قطعی و رو به اجرای پدر برای زن گرفتن عاصی شده و جلوی پدر می‌ایستد. عباس به او یادآوری می کند که او همۀ جرأت و جسارت و شخصیتش را از پدر دارد و یک به یک چیزهایی را که به او یاد داده برمی‌شمرد و زهرا یک‌باره می‌گوید حالا هم پدر دارد خیانت را به او یاد می‌دهد! عباس به هم می‌ریزد و دچار خشم غریبی می‌شود و به او فحاشی می‌کند و می‌گوید «حالا که خُردم کردی، خُردت می‌کنم». او بعدتر به پسرش، علی، می‌گوید: من به دخترم یاد دادم که برای توریست‌ها فیلم بازی کند و حالا او از چیزی که یادش دادم علیه من استفاده می‌کند.
عباس برزگر به ذات و ناگزیری این جابه‌جایی نمی‌اندیشد و مثل هر جای دیگر فیلم، حق را در جانب خود می‌بیند و بس. او متوجه نیست که در مسیر پیشبرد پروژۀ مدرنیزاسیون ذهن ساخته‌اش، خانواده‌اش واقعا مدرن شده‌اند و نمی‌توانند گمگشتگی و هویت دروغین او و حرکت پاندولی و سنتی مدرن‌اش در دوراهی زندگی ایلی متصل به شخص خود و هتل شبی صد هزار دلاری برای توریست‌ها را برتابند. شاید هم متوجه است و امید از این همراهی بریده و دارد برای این هویت تازه و رویای خریدنی‌اش، بستر و فضایی جدا از خانواده و روابط گذشته تدارک می‌بیند. علی، پسرش، در اواخر فیلم می‌گوید: «مسأله اینه که بابام از زندگی با ما راضی نیست و می‌خواد زندگی دیگه‌ای راه بندازه» و عباس در لحظات آخر فیلم و مدتی بعد از ازدواج با دختر دلخواهش، آرام و در خلسه، در برابر دوربین از عشقی می‌گوید که دچارش شده و اصلا انتظارش را نداشته است: «شاید این عشق، قدرت پیگیری رویام رو بیشتر کنه، شاید هم سردتر بشم، نمی‌دونم». انگار همۀ آن ایل برساخته و آن هتل شبی صدهزار دلاری و آن رویای دیرین، تنها یک فیلم بود که «هپی‌اِند» نداشت و قرار بود سرش بخورد به دیوار هوسرانی یک وجود آویزان که ما تماشاگرها را هم سر کار گذاشته باشد!
در عین حال، فیلم «من می‌خوام شاه بشم» در بعضی لحظات، مرا در پیگیری واقعیت و رویای وضعیت و ذهنیت عباس برزگر به عالم سیاست می‌کشاند. او با این شخصیت و ذهنیت و پیگیری می‌توانست یک آدم موفق در عالم سیاست باشد. در آن حالت موفق‌تر و خوشبخت‌تر از حالایش می‌بود؟ کشاکش با خانواده را راحت‌تر به سرانجام می‌رساند؟ اصلا می‌آمد و جلوی دوربین می‌نشست تا «من می‌خوام شاه بشم» با این لحظات درگیرکننده از شور و شرّ یک ذهن و وجود رویاساز و ویرانگر شکل بگیرد؟ برای این تفاوت وضعیت و وجود، نباید همچون فیلمساز سپاسگزار اعتماد عباس و خانواده اش باشیم؟

نسخه pdf شماره شانزدهم ماهنامه هنروتجربه