هنر و تجربه- امیر محقق: ژولیت بینوش بازیگری است که در دوران کاری حرفه‌ای‌اش در ایفای نقش‌های متنوعی، از کمدی تا تریلر، موفق بوده است. او در فیلم اخیرش به نقشی بازگشته که به خوبی آن را می‌شناسد چون در سال ۱۹۹۴ در فیلم «آبی» کشلوفسکی نیز در جلد مادری داغدار فرو رفته بود. پیر مسینا در فیلم اولش «انتظار»، بینوش را در نقش زنی به نام آنا فرو برده که پس از فوت پسرش، در یک ویلای بزرگ در سیسیل ایتالیا اوقات تلخش را می‌گذراند. بینوش پس از دیدن فیلم کوتاه مسینا به نام «زمین» در جشنواره کن، مشتاق به همکاری با او شده بود؛ کارگردانی که به عنوان دستیار پائولو سورنتینو فعالیت می‌کرده است و تأثیرات دستیاری این فیلم ساز در کارش دیده می‌شود. ژولیت بینوش در ریسک کار کردن با یک فیلم‌اولی، و بازگشت به حال و هوای نقشی که ۲۰ سال پیش مشابه آن را بازی کرده مصاحبه کرده است که در زیر می‌خوانید.

 

 

چرا در «انتظار» ریسک کردی و در فیلم اول یک کارگردان بازی کردی؟

آدم با غریزه‌اش کار می‌کند. من فیلم کوتاه اول پیر مسینا را دیدم و دقت او را دوست داشتم و می‌توانستم نیاز او به ساخت فیلم بلند را حس کنم. یکی دیگر از دلایلش هم عشق بین شخصیتم در فیلم و پسرش خیلی قوی و دوسویه است. همانقدر که پسر، مادرش را دوست دارد از او بدش هم می‌آید و به نظرم فیلم احساسات دوگانه زیادی دارد که من دوست دارم؛ چون به عنوان بازیگر بازی کردن حس‌های متناقض همیشه جذاب است. در زندگی واقعی همیشه با غمگین بودن می‌جنگیم و جلوی ضایعه‌ها می‌ایستیم. این مکانیزم به ما کمک می‌کند تا دوام بیاوریم.

چطور به نقشی نزدیک شدی که مبنای کاراکترش، انکار حقیقت است؟

معمولاً وقتی چیزی را انکار می‌کنید خیلی به آن آگاه نیستید اما وجدان ما به شکل خیلی عجیبی عمل می‌کند. می‌خواهیم که به زندگی ادامه بدهیم. این کاراکتر، سعی می‌کند که حقیقت را بگوید. او بارها می‌آید راستش را بگوید پس حقیقت را دستکاری نمی‌کند. نگران بودم که بتوانم درست این حس را نشان بدهم چون اگر می‌خواستم بدون حس با کاراکتر روبرویم برخورد کنم خطرناک می‌شد و داستان وجه بدجنسی به خود می‌گرفت؛ که نمی‌خواستم اینطوری باشد. دلم می‌خواست نشان دهم که این زن می‌خواهد حقیقت را بگوید اما خودش آن را انکار می‌کند. این‌جوری می‌شود که او یک توهم جادویی از خودش می‌سازد که «آره. پسرم فردا از راه می‌رسد». یک تعلیق احساسی شکل می‌گیرد. نمی‌دانید کی با واقعیت کنار می‌آید. صحنه‌ای هست که در آشپزخانه دارد غذا درست می‌کند، آنجا دیگر فکر می‌کند که قبول کرده ولی باز به خودش و بقیه دروغ می‌گوید.

چطور برای همچنین نقش عمیقی آماده شدی؟

قبل از شروع فیلم‌برداری خیلی تمرین کردم اما از آن راضی نبودم برای همین، همه چیز را کنار گذاشتم. با مربی آمریکایی‌ام تمرین می‌کردم اما کمکی به کارم نکرد. به همین دلیل اصلاً معلوم نبود چکار می‌خواهم بکنم. در تاریکی مطلق بودم و واهمه داشتم. اما قدم زدن در تاریکی چیزیست که با خودش اشتیاق و هیجان می‌آورد. چون حساسیت‌تان متفاوت می‌شود و نمی‌دانید پایتان کجا فرود می‌آید. از راه هم خبر ندارید و شروع می‌کنید به کشف کردن. اینجا ابتکار به کمک آدم می‌آید و نوعی خلق کردن به وجود می‌آید. در این فیلم با ندانستن ریسک کردم. آنا خودش را در برابر اندوه و سوگواری محافظت می‌کند. پذیرفتن همچین غمی که هنگام از دست دادن فرزند، بدترین غم دنیا محسوب می‌شود، غیرقابل تحمل است.

تا کنون در چندین فیلم بازی کرده‌ای که شخصیت آن با یک اندوه دست و پنجه نرم می‌کنند. بازگشت به چنین شرایطی برایت سخت نبود؟

۲۰ سال طول کشید تا دوباره در جلد مادری فرو بروم که فرزندش را از دست داده. تا حالا دو فیلم خیلی خوب با این موضوع به من پیشنهاد شده . خیلی وقت است که کارم با «آبی» تمام شده و این هم یک تجربه مناسب بود که خوب پرداخته شده بود. دلم نمی‌خواست زود به این شرایط برگردم. من از تاریکی نمی‌ترسم چون تاریکی جایی است که نور حقیقی را پیدا می‌کنید. باید قوه تشخیص بالایی داشته باشید تا هم به شناخت از خود برسید و هم به جایی برگردید که برایتان آشناست. اگر در جاهای تاریک پرسه نزنید اتفاق جدیدی برایتان نمی‌افتد. اتفاق شیرین زندگی همین است.