هنر و تجربه-عقیل قیومی: آخرین دوشنبه‌ی تابستانی برای سینما‌دوستانِ اصفهانی- با تماشای آن‌چه بر نخستین قربانیان جنگی تحمیلی، ناجوان‌مردانه و خانمان‌سوز می‌گذرد- خاطره‌ای فراموش ناشدنی رقم خورد؛ کارگردانی جوان- محمود رحمانی- به خوزستان و به سراغ مرزنشینانی می‌رود که با تجاوز درنده‌خو‌یانه‌ی رژیم بعثی عراق به خاک میهن‌مان، به ناگاه، کانون خانه و خانواده‌شان ویران می‌شود و خاکسترنشین می‌شوند؛ انسان‌هایی که به وقت تماشای‌شان در قاب تصویر نفس‌ها در سینه حبس می‌شود و چاره‌ای نداری جز این‌که با پاک کردن گوشه‌ی چشمانت از اشکی که چکانده‌ای، به احترام رنج‌های عمیق و توصیف‌ناشدنی‌ مردمانی این‌چنین صبور و غیور تمام قد بایستی. این یاد‌ها و روایت‌های کهنه‌ناشدنی از جنگ همان چیزی‌ست که منتقد مدعو- پوریا ذوالفقاری- از آن به عنوان میراثی ارزش‌مند که برای ما به یادگار مانده است یاد می‌کند.
ذوالفقاری «مدار صفر درجه» را این‌گونه توصیف می‌کند: « نکته‌ی قابل توجه در این فیلم برخورد با یک سرزمین و مردمانش به عنوان میراث جنگ است. انگار گونه‌ای دیرینه شناسیِ جنگ است با آن نخلستان‌های سوخته، آن اندوهی که در آدم‌ها می‌بینیم و رنجی که آدم‌ها از به یاد آوردن خاطرات‌شان می‌برند که به واقعیتی نه چندان دور دلالت دارند. حتی یک این‌همانی میان نخلستان‌های سوخته و آدم‌هایی که در جنگ آسیب دیدند صورت می‌گیرد.» کارگردان فیلم در پاسخ به پرسشِ چه‌گونگی شکل گرفتن روایت در فیلم می‌گوید: « این فیلم محصول یک دهه پیش است و به لحاظ نزدیکی زیستِ جغرافیایی خودم با جنگ و لمس جنگ و تبعاتش از همان کودکی، روایت جنگ  دغدغه‌ام شده بود. وقتی این قصه را شنیدم بیش از هر چیز به شکل بیان و روایتش فکر می‌کردم. دلم می‌خواست به شکلی باشد که تصویر عمیق‌تری از جنگ را نشان بدهم. این نریشن‌ها بر مبنای درک موقعیت و واقعیت آن شخصیت درون فیلم نوشته شده‌اند. چه بسا ممکن است اتفاقی که برای زن و بچه‌ی آن مرد می‌افتد، واقعاً این‌گونه نبوده باشد که در فیلم می‌بینیم.»
روایت جنگ هم‌چنان ناتمام است
به گزارش هنر و تجربه کارگردان در پاسخ به منتقد که معتقد است چه بسا اگر آن فلاش‌بکی که به لحاظ ساختاری هم اجرای خوبی دارد در فیلم نمی‌بود، باز خودمان می‌توانستیم به استنادِ روایت درون فیلم آن را در خیال بپرورانیم و نیازی به بازسازی‌اش نبود، می‌گوید: « قصدم شریک کردن مخاطب در فیلم به عنوان یک عنصر پویا بود. دلم می‌خواست تصویر هولناک‌تری از آن واقعه را نشان بدهم. به قول محمد تهامی‌نژاد صحنه‌های فلاش‌بک فیلم به دلیل قدرت بازسازی، استناد ایجاد می‌کنند. دلم نمی‌خواست که این اتفاقی که دارد بین مرگ و زندگی می‌افتد فقط با دیالوگ بیان شود.» ذوالفقاری با اشاره به ماجرایی که به ظاهر تمام شده ولی تبعاتش بازماندگان آن ماجرا و هم‌چنین مردم یک سرزمین را رها نمی‌کند، هم‌چنان معتقد است که اگر آن صحنه‌ی بازسازی و فلاش‌بک هم در فیلم نمی‌بود، باز چیزی در فیلم از دست نمی‌رفت.
به گزارش هنر و تجربه منتقد مدعو بر این باور است که مستندهای جنگی ما بسیار بی‌پیرایه‌تر، ساده‌تر و بی‌ادعاتر از فیلم‌های داستانی جنگی ما هستند که با بودجه‌های میلیاردی و حواشی پیرامون‌شان بابت اثبات خوب بودن فیلم، صاحب ادعاها و جنجال‌های بیهوده هم هستند: « امروز خوش‌حالیم که کارگردانی از همان جغرافیا و منطقه‌ی نزدیک به جنگ که واقعیت جنگ را حس کرده است، دست‌به‌کار ساختن چنین مستندهایی در باره‌ی جنگ شده است.» کارگردان در ادامه از انگیزه‌هایش برای ساختن مستندهای جنگی می‌گوید: « از کودکی با جنگ و صدای توپ و هواپیما‌ و میگ‌های عراقی بزرگ شدم و بعد از این‌که فیلم‌ساز شدم ناخواسته در کنار جنگ زندگی می‌کردم و توجه به این دنیای پیرامونم در اولویت کاریِ من قرار گرفت. “مدار صفر درجه” را با طرح و فکر شده شروع کردم ولی به “مُلفِ گَند” واقعاً فکر نکرده بودم و بر اثر یک اتفاق ساخته شد. ناگهان متوجه شدم که دوتا از پنج فیلم‌ام درباره‌ی جنگ است. روایت جنگ هم‌چنان ناتمام است. نمی‌خواستم برخوردم با امر واقع صرفاً گزارش‌گونه و فیلم‌- مقاله باشد. کار من قصه تعریف کردن است. اگر دو فریم را کنار هم قرار می‌دهم دلم می‌خواهد با کنار هم قرار دادن‌شان قصه‌ای تعریف شود. این‌ها فیلم‌های مستندی هستند از زاویه‌ی دید من.» تماشاگران در باره‌ی «مدار صفر درجه» نظرات مثبتی دارند و فیلم را تأثیر‌گذار توصیف می‌کنند. کارگردان در پایان این بخش به تراژدی به وقوع پیوسته که فیلم راویِ آن است اشاره می‌کند و روی انسان‌محور بودن فیلم تأکید می‌کند و نکته‌ی مهمی را گوشزد می‌کند و آن هم تلاش برای شخصیت بخشیدن به آن صددرصد نخلستان‌هایی‌ست که در جنگ از دست رفت.

ذوالفقاری
کشف هوشمندانه‌ی سوژه‌ی فیلم
منتقد مدعو با تعریف از «مُلفِ گَند» که تنها بازیگرش یک‌تنه رو به دوربین زحمت صداسازی و فضاسازی را هم می‌کشد، می‌خواهد بداند سر و کله‌ی این شخصیت از کجا پیدا شده و کارگردان چنین توضیح می‌دهد: « حتماً باید با موضوع ارتباط نزدیکی برقرار کنم تا بتوانم درباره‌اش فیلم بسازم. به شکل اتفاقی در اداره‌ای متوجه شدم که محمد دارد داستان زندگی‌اش را برای شخص دیگری تعریف می‌کند و لحظه‌‌ای رسیدم که داشت با دهانش یکی از آن انفجارها را اجرا می‌کرد. چنان تحت تأثیر روایتش قرار گرفتم که همان موقع به تدوینگرم زنگ زدم و گفتم می‌خواهم درباره‌ی کسی که رو به دوربین از خاطراتش از جنگ حرف می‌زند فیلمی بسازم. به محمد نزدیک‌تر شدم. البته فیلم اول مرا در کامپیوترش داشت و شش ماه طول کشید تا رابطه‌مان عمیق‌تر شد. لوکیشن‌های مختلفی را هم تست زدم و در آخر به این نتیجه رسیدم که آن موقعیت ویژه فقط در محیط کارش به عنوان لوکیشن ایجاد می‌شود. دفترچه‌ای داشتم و داستانک‌های محمد را در آن نوشته بودم و هر بار از او می‌خواستم تا داستان متفاوتی را تعریف کند. حتی در آن دفترچه ویژگی‌های روانی و شخصیتی محمد را هم نوشته بودم؛ مثلاً این‌که چه چیزی او را عصبانی می‌کند.»
ذوالفقاری با اشاره به این‌که رنجِ یادهای محمد از جنگ او را رها نکرده است و می‌خواهد با تعریف کردنش برای دیگران خودش را خالی کند، کنجکاو است بداند که اداره‌ی محل کار محمد چه اداره‌ای است که کارگردان اجازه می‌خواهد در این باره حرفی نزند. منتقد مدعو در ادامه فیلم را این‌گونه توصیف می‌کند: « این فیلم هم از نمونه فیلم‌هایی است که یک تراژدی را با لحنی شوخ و شنگ روایت می‌کند. هوش‌مندی کارگردان در این فیلم فقط به ریتم و روایت مربوط نمی‌شود و هوش‌مندی مهم‌ترش کشف سوژه‌ی فیلم‌ش است. دوربین در هر دو مستند آرام و قرار دارد و قرار نیست فیلم‌ساز با دوربین کارهای عجیب و غریبی بکند.»
محمد در فیلمِ محمود یک «روبرتو بنینی» است!
تماشاگری با اشاره به این روز و شب‌ها که بحث استند آپ کمدی و رقابت‌هایش داغ است، معتقد است که هیچ‌یک از شرکت‌کنندگان در آن رقابت‌ها به توان‌مندی محمد در فیلم «مُلفِ گَند» نیستند که پنجاه دقیقه رو به دوربین مونولوگ می‌گوید و جذابیت می‌آفریند و چقدر گریزش به روزگار امروز ما درست است؛ این‌که با نشان دادن عکس دختر پنج‌ساله‌اش می‌گوید که اگر امروز جنگی اتفاق بیفتد، توانایی پدرش را ندارد و قادر نیست فرزند خردسالش را شهر به شهر جابه‌جا کند. این تماشاگر معتقد است که مهم نیست چقدر روایت‌های محمد مقرون به واقعیت است و خود شیوه و فرم جذاب روایت بیش‌تر ارزش‌مند است.
به گزارش هنر و تجربه کارگردان در پاسخ به کنجکاوی تماشاگری برای شیوه‌ی فیلم گرفتن از سوژه‌اش می‌گوید: « ابتدا می‌خواستم محمد در همان خانه‌ی خودش روایتش را از جنگ بگوید که تلفن‌هایی که می‌شد یا مهمان‌هایی که می‌آمدند، مانعِ کار بود. در گشت‌وگذارهایی هم که با ماشین می‌زدیم دیدم که توی فضای بسته‌ی اتومبیل آن نمایشِ زبانِ بدن در حین تعریف کردن از بین می‌رفت و در نهایت به همان اداره‌ای رسیدم که نقطه‌ی آغاز قصه بود. هیچ چیز در فیلم فی‌البداهه نبوده و فکر شده بوده. شش ماه به فیلم فکر کرده بودم. در مورد صدای فیلم هم تمهیداتی اندیشیده بودم. حتی آن کبریتی که روشن نمی‌شد خودم باعثش بودم چون اگر محمد سیگارش روشن می‌شد دیگر فیلم تمام بود! چون وقتی سیگار می‌کشید به شکل غریبی آرام می‌شد و دیگر ادامه نمی‌داد. حتی باید فاصله‌‌ی دوربین با سوژه به شکلی می‌بود که محمد را به ادامه دادن روایتش ترغیب کنم.( در این‌جا کارگردان از جا برمی‌خیزد و حرکات دوربین و فاصله با سوژه را روی صحنه اجرا می‌کند.) این فیلم از نظر توجه به برخورد با سوژه، از بهترین فیلم‌های من است. یکی از منتقدان کایه دو سینما نوشته بود که محمد در فیلمِ محمود یک «روبرتو بنینی» است با همان اندازه و با همان قدرتِ تئاتری. به قول آقای تقوایی همه‌ی زندگی یک آدم نشخوار دوران نوجوانی اوست و همه‌ی دوران نوجوانی محمد با جنگ و صدای توپ و موشک همراه بوده. شما در پسِ پشت این روایت می‌توانید حقیقت جنگ را ببینید. کیفیت واقعاً اتفاقی نیست و همه چیز در این فیلم اندیشیده شده است. این فیلم یک فیلم مشارکتی است. صاحب و کارگردان اصلی فیلم خود محمد است. دوربین فقط آن‌جا نقش چشمی را دارد که نظاره‌گر است. متأسفم که فیلم در ایران دیده نشد تا وقتی به همت کتایون شهابی فیلم در جشنواره‌های خارجی نمایش داده شد و با وجود زیرنویس با آن ارتباط برقرار کردند. حتی یک مستندساز مهم خارجی گفته بود آرزو می‌کنم همه در جهان این فیلم را ببینند، حتی شده بدون مونتاژ و بدون زیرنویس. فیلم من حتی در جشنواره‌ی سینما حقیقت در ایران پذیرفته نشد و خیلی مسخره است که زنگ زدند و گفتند که انگار اشتباهی راش‌های فیلم را فرستاده‌ای! به هر حال معیار و شاخص یک ملت با فرهنگ این است که سینمای مستندش اکران شود و تأثیر بگذارد. سینمای مستند روح زندگی و زیستن را به آدم‌ها نشان می‌دهد و آن‌ها را دعوت می‌کند به جهان‌های کشف نشده.»

پی نوشت: مُلْفِ گَند زدن در فرهنگ عامه‌ی‌ای که شخصیت فیلم از آن سخن می‌گوید کنایه از نفوس بد زدن است.