هنر و تجربهرامک صبحی: روزهای آغازین بهمن ماه ۱۳۹۲ بود. در آن دوره جشنواره قرار بود بزرگداشتی برای هما روستا برگزار شود و من هم باید برای نشریه روزانه سی و دومین جشنواره فیلم فجر با او گفت‌وگو می‌کردم. خانم روستا بیمار بودند و برای معالجه در آلمان به سر می‌بردند اما برای شرکت در آیین بزرگداشت به ایران می‌آمدند. به واسطه آشنایی با یکی از نزدیکان، فردای بازگشت به ایران قرار گفت‌وگو گذاشتیم. وقتی وارد آپارتمان قدیمی شدم که پر از تصاویر و خاطره‌های تئاتر و زنده یاد حمید سمندریان بود، بانوی بلند بالای تئاتر و سینما، استوار، با چهره‌ای تکیده و لبخند و چشم‌هایی مهربان، خوشامدم گفت. با هم، از نبودنش در سینما گفتیم و از نفس کشیدنش در تئاتر و در میان کلمه‌ها و جمله‌هایی که از گذشته و امروز ردو بدل می‌کردیم، غم نبودن حمید سمندریان را می‌شد هنوز تازه و دردناک حس کرد. با شوق از خاطره‌های ازدواجی گفت که واسطه‌اش دانشجویانی بودند که استاد سمندریان را بسیار دوست می‌داشتند و دلشان می‌خواست او ازدواج کند. از کودکی و شهر مسکو و درس نیمه تمام رشته داروسازی در آلمان و هیجان حضور در دانشکده هنرهای دراماتیک بخارست. از روزهایی که به ایران بازگشت، از فارسی‌ای که هنوز به آن مسلط  نبود، از استادی دانشکده هنرهای دراماتیک تهران و باز اولین آشنایی با حمید سمندریان .گفتیم و گفتیم تا رسیدیم به سینما و تلاشش برای آموختن بازیگری سینما. سینمایی که به تلخی می‌گفت به او جواب نداده است:« من از تئاتر آمده‌ام، تحصیلات تئاتری دارم و راستش اصلا فکر سینما را نمی‌کردم و دوست داشتم همیشه روی صحنه تئاتر باشم، اما بعد از انقلاب و در دورانی که به ‌هر حال تئاتر دچار مشکلات و محدودیت‏‌هایی شد، بیشتر اهل تئاتر به سوی سینما رفتند و من هم مانند آن‌‏ها. سینما جذابیت‏‌های خودش را دارد؛ سینما برایم جهان تازه‌ای بود که باید در آن بازیگری از نوع دیگری را تجربه می‌کردم. هر دو بازیگری است، دنیای بازیگری در هر دو برایم یکسان بود، اما با تکنیک‌‏های  متفاوت که باید آن را در سینما می‌آموختم. در این‌جا هم حرف اول را برایم درگیری با نقش می‌زد، برای دیدن فیلم‏‌هایم به سینما می‌رفتم و بازیم را تحلیل می‌کردم که مثلا چرا این‌جا این قدر بد هستم، شاید اگر در این صحنه طور دیگری بازی می‌کردم بهتر بود و … آرام‌آرام خودم داشتم به یک نکته‏‌هایی در سینما می‌رسیدم که متاسفانه سینما به من جواب نداد. سینما وابسته به فیلم‌نامه است و بعد هم کارگردان، اما در تئاتر بازیگر سلطان صحنه است، در سینما بازیگر آویزان کارگردان است و هشتاد درصد یک فیلم وابسته به کارگردان است و بیست درصد شاید به بازیگر برسد و این تفاوت برایم خیلی زیاد بود. در سینما باید با کارگردانی مواجه شوی که بتواند تو را در تاریکی هدایت کند تا به در و دیوار نخوری. سینما، به نظرم برای بازیگر، تاریکی است، در سینما باید لحظاتی از زندگی یک آدم را بازی کنی و کارگردان باید بتواند به تو قبل و بعد آن لحظات را بگوید و تو باید بتوانی تداوم نقشت را حفظ کنی، ولی در ضمن کارگردان باید خیلی به تو کمک کند، من در طول این سال‏‌ها ،تعداد اندکی فیلم در سینما بازی کردم، شاید بیشتر می‌توانستم اما انتخاب می‌کردم و می‌ترسیدم. چون باور داشتم نقش فیلم‌نامه و کارگردان در سینما خیلی مهم است و این‌که با چه کسانی کار می‌کنی، اطرافت چگونه آدم‌‏هایی قرار می‌گیرند.» و در این میان «مسافران» و همکاری با بهرام بیضایی برایش جایگاه ویژه ای داشت:« برای بیضایی یک ثانیه هم یک ثانیه است. ابتدا از ریتم درونی فیلم شناختی نداشتم، اما در عمل دریافتم که چگونه می‌شود ریتم یک فیلم را نگه داشت و چطور می‌شود به بازی بازیگر کمک کرد. بیضایی انگار فیلم را قبل از ساخت، در ذهنش دیده بود، وقتی می‌گفت این سکانس باید در ۲۰ ثانیه تمام شود، باید این‌گونه می‌شد، نه یک ثانیه کمتر و نه یک ثانیه بیشتر و اگر این چنین نمی‌شد، تکرار می‌کرد. این شیوه کارکردن خیلی جذاب بود. تا آن زمان کارگردان دیگری ندیده بودم که آن‌قدر روی ثانیه‏‌های فیلم حساس باشد.خوب بود واقعا خوب بود.» و نقطه پایانی حرف‌هایمان علاقه‌اش به نسل جوان  بود و نگرانی مادرانه‌‌اش برای آن‌ها:« نسل جوان، تئاتر خوب را به اندازه کافی ندیده است، اصلا مفهوم تئاتر خوب را نمی‌داند. از طرف دیگر تلویزیون و دیده شدن آن‏ها را گول می‌زند و دوست دارند خیلی زود معروف شوند. آینده برایشان مبهم است. وقتی برایشان از نحوه تمرین‌‏ها و زمانی که برای کارها می‌گذاشتیم، تعریف می‌کنم، چشم‏‌هایشان برق می‌زند و حسرت می‌خورند، حس خوب کارکردن در آن‏‌ها وجود دارد، اما امکان و شرایطش را ندارند. باید به آن‏‌ها خیلی امید بدهیم و اگر این‌گونه نباشد، از بین می‌روند؛ به‌خصوص به آن‌‏هایی که استعداد دارند، اما شرایط برایشان فراهم نیست. امیدوارم آن‌قدر شرایط تئاتر خوب بشود که این بچه‌‏ها مجبور نباشند برای گذران زندگی و به خاطر پول در کارهای بی‌ارزش بازی کنند. واقعا جوان‏‌ها را دوست دارم و دلم می‌خواهد کمک‌شان کنم. اگر فرصتی داشته باشم پای دردودل‏‌هایشان می‌نشینم و آرزوهایشان را می‌شنوم. به آن‏‌ها می‌گویم زندگی سخت است و تجربه کردن سخت‌تر و شما نباید از سختی بترسید.» یادش گرامی.

سینما، به نظرم برای بازیگر، تاریکی است، در سینما باید لحظاتی از زندگی یک آدم را بازی کنی و کارگردان باید بتواند به تو قبل و بعد آن لحظات را بگوید و تو باید بتوانی تداوم نقشت را حفظ کنی، ولی در ضمن کارگردان باید خیلی به تو کمک کند

 

روستا 2

برچسب‌ها: