هنر و تجربه – بهزاد وفاخواه : یک ماه بعد از چهارشنبه ۱۱ شهریور، روزی که خبر درگذشت ایرج کریمی منتقد صاحب سبک و فیلم‌ساز سینمای ایران دوست‌دارانش را متاثر کرد، با همکاری مشترک سینماتک موزه هنرهای معاصر و گروه سینمایی هنر و تجربه، مراسم بزرگداشتی برای ایرج کریمی در سالن موزه برگزار شد. مراسمی که روز دوشنبه ۱۳ مهر با حضور همکاران او در ماه‌نامه فیلم، دوستان قدیمی او، علاقمندان سینما و البته خانواده ایرج کریمی برگزار می‌شد.

«شبی که به تماشای نمایش رفتم بارش برف از پیش از ظهر در تهران شروع شده بود. از ترس ترافیک در همچون هواهایی دوساعت زودتر از خانه به راه افتادم. ولی خیلی زود فهمیدم که اگر به سیم آخر نزنم نخواهم رسید و در نتیجه افتادم روی دنده رانندگی دیوانه‌وارم که همیشه باعث وحشت مادرم یا همجنس‌های او می‌شود. وقتی پنج دقیقه مانده به شروع نمایش خودم را رساندم باید دست‌تان بیاید که با آن رانندگی سراسیمه هنوز دچار چه ریتم تندی در اندرون خود بودم و نمایش شروع شد. آدم‌ها با آواهای بسیار پایین حرف می‌زدند. در گفتار و کردارشان تانی به خرج می‌دادند و مصرف انرژی‌شان هنگام گام زدن در صحنه بسیار سخت و صرفه‌جویانه بود. ناگهان دیدم دارم آرام ‌می‌گیرم. دیدم آن ریتم تند ملتهب پریشان دارد آهستگی و نظم گوارایی می‌یابد. ناگهان دیدم با خودم دارم می‌گویم خدایا من به این صحنه بی‌اعتنا به گوش تماشاگرهاش چقدر احترام قائلم. خدایا من به این زینهارهای ضمنی به لاشه اعصاب‌های درهم کوفته تماشاچیان چقدر احترام می‌گذارم و ناگهان در اواخر نمایش دیدم این‌ها که برصحنه‌اند آدمیانی‌اند مجسم‌کننده آدمیانی دیگر و در این هیچ گمانی  نیست. ولی این‌ها نت‌هایند. نت‌ها هم هستند و نه بدان‌سان که آنتونیونی بازیگرانش را چون اشیای صحنه می‌انگاشت. و ناگهان با کاوش در خاطرم از اوان نمایش، آن بند رخت‌ها را خط‌های حامل یافتم. خدایا من در برابر این صحنه تعظیم می‌کنم. و در آستانه فصل عروسی که ریسه‌های عمودی نور از آسمان صحنه آویخته‌اند و فرو ریخته‌اند، دیدم باز خط‌های حامل‌اند که عمود گشته‌اند و دیدم که نت‌ها در میان‌شان پرسه می‌زنند و نتی که بین‌شان انگار گیر افتاده بود حتی به یکی‌شان درآویخت، انگار که باهاش لاس می‌زد. تا مگر کسی ببیندش و بنوازدش. و نگار جواهریان گوش‌نواز است در آن گفتگو با ایوانف، یا معجونی هنگام ملاقات سرزده‌اش و انگار چون یک ساز در همراهی با معجونی دوئتی را اجرا می‌کنند. و دیدم که خدایا نت‌ها در تمامی طول نمایش با آن تانی در گفتار، با آن فاصله‌های دراز و غریب سکوت و مکث‌های نامنتظر در هنگامه پرسش‌ها و پاسخ‌ها با آن حرکت‌های کشدار، پایین‌تر از و در این سو و آن سوی خطوط حامل پرسه می‌زدند و تمام گفتارها که با آوای پایین و دشوار شنیدنی صورت می‌بست، وهم بوده است. نت‌ها در انتظار نواخته شدن بودند و همچنان چنین بازمانده‌اند. خدایا این‌ها نت‌های نانواخته‌اند و من از برکت زبان فارسی به معنای دوم آن هم نظر دارم: نوازش ندیدن. خدایا این‌ها نت‌های نانواخته‌اند. دیدم که کوهستانی انگار با عطوفتی سرشار، خلقت‌های ناکامل، ناتمام یا ناکام را عرضه می‌کندکه تحت شرایط محیط نابهنجار تنها به تباهی آدم‌ها می‌انجامد و به کژی و نااستواری و ناپروردگی و ناپختگی. خدایا این‌ها و به خصوص ایوانف ناشاد، نت‌های نوازش نادیده‌اند.»

بخش پایانی نقد ایرج کریمی بر نمایش “ایوانف ” امیرضا کوهستانی که هوشنگ گلمکانی نتوانست خواندنش را به پایان برساند.

امیرحسین سیادت مدیر سینماتک موزه هنرهای معاصر در ابتدای مراسم بزرگداشت ایرج کریمی از خبری گفت که روز ۱۱ شهریور همه را ناراحت کرد : «ایرج کریمی هرزمان که می‌رفت زود بود. همه حسرت‌زده‌اند که دیگر هرگز نوشته تازه‌ای از ایرج کریمی منتشر نخواهد شد. فیلم تازه‌ای از ایرج کریمی نخواهند دید و مطبوعان ایران، مجله فیلم و نقد فیلم ایران او را از دست داد‌ه‌اند. این برنامه قرار است ادای دین کوچکی باشد به ایرج کریمی که تنها منتقد نبود بلکه فیلم‌ساز و شاعر درجه یکی هم بود. اما همه ما ایرج کریمی را در درجه اول با نقد فیلم می‌شناسیم و به همین خاطر بد ندیدم جلسه را با منتقدی شروع کنیم که پیش و بیش از بقیه با کریمی آشنا بود و هروقت نامش در کنار ایرج کریمی در پرونده فیلمی قرار می‌گرفت همه ما برای خواندن آن پرونده هیجان‌زده می‌شدیم.»

نسل امروز وام‌دار ایرج کریمی است و می‌تواند از او هم فراتر برود
در ادامه جلسه سکانسی از فیلم «باغ‌های کندلوس» ساخته ایرج کریمی برای حاضرین به نمایش درآمد و جهانبخش نورایی منتقد سینما و از همکاران ایرج کریمی اولین سخنران این مراسم بود. جهانبخش نورایی در ابتدای صحبتش نوشته‌ای از ایرج کریمی را خواند که عدم علاقه‌اش به شرکت در مجالس ختم را تشریح می‌کرد. نورایی به سابقه آشنایی خود با ایرج کریمی اشاره کرد که به روزنامه آیندگان و پیش از انقلاب برمی‌گردد. «سال ۵۵ در روزنامه آیندگان مسئول صفحه نقد فیلم بودم. یک روز در باز شد و جوان باریک‌اندام و آراسته‌ای خودش را معرفی کرد و گفت ایرج کریمی هستم و به سینما علاقه دارم. نگاه سریعی به مطلبی که آورده بود انداختم و جذب شدم. دیدم نثرش به نثر کیومرث وجدانی شباهت دارد. من نگاهم به سینما را از کیومرث وجدانی گرفته‌ام همان‌طور که ایرج وام‌دار او بود. آن زمان نقدی که وجدانی بر دو  فیلم “مسیح” نوشته بود، مسیح نیکلاس ری و مسیح پازولینی، گل کرده بود. این تاثیر را به او گفتم و گل از گلش شکفت. بحث ما از وجدانی شروع شد و تا رابین وود که آن زمان تازه مطرح شده بود، ادامه پیدا کرد. آن مطلب چاپ شد و دوستی ما بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد.»

IMG_0659

جهانبخش نورایی به بخش «طاووس و آینه» در مجله فیلم و سپس مباحث تئوریک اشاره کرد : «ایرج نکات ظریفی را کشف و درک می‌کرد و هر مطلبی از او یک فیلم‌نامه دکوپاژ شده است. همین تکه فیلمی که این‌جا دیدیم هم مثل یکی از نوشته‌هایش بود.» نورایی اضافه کرد: «هر دوی ما به رابین وود علاقه داشتیم اما به تدریج فاصله گرفتیم. او کمتر از من به مسائل سیاسی و اجتماعی در فیلم‌ها توجه می‌کرد و بیشتر نقطه نظراتش فرهنگی بود و بعدها به نئوفرمالیست‌ها نزدیک‌تر شد. اما برای من مشخص بود که عشق و علاقه اصلی او سینما و فیلم‌سازی بود. اما مشکلی که وجود داشت این بود که آدم نخبه‌ای بود و سینمای موردعلاقه‌اش به ندرت زمینه تولید داشت. میان آن نخبه‌گرایی و دنیای ذهنی پیچیده و از طرف دیگر برآوردن توقعات بازار فیلم مشکل بود و این‌ها در دنیای فیلم‌هایش منعکس شد. گاهی در نوشته‌هایش هم این خشم جایی پیدا می‌شد. گاهی قبول کردن این‌که «طلای سرخ» پناهی که بهترین فیلمش است همان فیلمی است که فردین می‌ساخته مشکل بود اما این خشم به ندرت در نوشته‌ها جا باز می‌کرد.»

نورایی اما میراثی که ایرج کریمی به جا گذاشت را مهم‌ترین تاثیر او دانست و گفت: «میراث ایرج عمیق بودن، فیلم دیدن و جامع الاطراف بودن بود. کتاب خواندن بود و فقط فیلم دیدن کافی نبود. چندوجهی بود و نوشته‌هایش فارسی خیلی خوبی داشت و ترکیب خوبی از زبان فاخر و زبان کوچه را در نوشته‌هایش به وجود می‌آورد. نسل امروز بی‌تردید وام‌دار او است و همان‌طور که ایرج کریمی از وجدانی شروع کرد و در خیلی ابعاد از او هم فراتر رفت، نسل امروز هم می‌تواند فراتر از او برود. نباید از نبودن ایرج نگران باشیم. ایرج هست و به عنوان یک الگو باقی می‌ماند و ایرج‌های جدیدی در نسل امروز خواهند آمد.»

قالب‌های زیبایی که ایرج کریمی برای نوشته‌هایش پیدا می‌کرد
ایرج کریمی نزدیک به سی سال در ماه‌نامه فیلم نوشت و سه دهه همکاری او با این مجله و سردبیر آن هوشنگ گلمکانی نام فیلم و کریمی را در کنار هم به ذهن متبادر می‌کند. بعد از پخش بخش‌هایی از صحبت‌های ایرج کریمی در مستند «کایه دو فیلم» مستندی که میلاد ثابت‌کار درباره مجله فیلم ساخته است، گلمکانی روی صحنه آمد و صحبت‌هایش را این‌طور آغاز کرد: «هرکس ایرادی دارد و ایراد من احساساتی بودن است. امیدوارم صحبت‌هایم درباره ایرج را بتوانم تمام کنم.» هوشنگ گلمکانی که در سی سال اخیر عمدتا اولین خواننده نوشته‌های ایرج کریمی بوده است صحبت‌هایش را به این نکته محدود کرد که هر نوشته ایرج، مقاله‌ها و نقدهایش، هرکدام یک اثر بودند.

IMG_0719

گلمکانی افزود: «در مورد روشنفکری و ژورنالیسم طوری با کنایه حرف می‌زنند که انگار یک‌جور فحش است و جنبه منفی دارد. نگاه منفی که به ژورنالیسم می‌شود  جنبه سطحی و گذرای آن است. تعریف من از ژرونالیسم اما یکی جنبه جذابیت نوشته و پیدا کردن قالب مناسبی برای هر موضوع است. چون اینجا ارتباط با مخاطب اهمیت دارد. در نوشته‌های آکادمیک قالب‌های کلیشه‌ای را یاد می‌دهند و تکرار می‌کنند. انگار همه از روی یک قالب یکسان بیرون آمده‌اند. ایرج به معنی واقعی کلمه ژورنالیست نبود. در کارنامه ایرج گفتگو پیدا نمی‌کنید. هیچ‌وقت با هیچ سینماگری مصاحبه نکرد، هرچند در گفتگوهای جمعی گاهی حضور داشت. اما به نظر من ایرج به لحاظ ایجاد جذابیت در نوشته از هر ژورنالیستی ژورنالیست‌تر بود. قالب‌های زیبایی برای مطلبش پیدا می‌کرد و مخاطب را دنبال خودش می‌کشاند و با یک ضربه اساسی مطلبش را تمام می‌کرد.»

گلمکانی در میان آثار ایرج کریمی به خصوص به سه مقاله او اشاره کرد. یکی مقاله درخشان او در باب ده‌فرمان کیشلوفسکی که به اعتقاد گلمکانی ارتباط با «چند تار مو» فیلم محبوب او در میان آثار کریمی دارد و دیگری نمایش «رپرتواری از آثار دن کیشوت با رونمایی از محسن» که هوشنگ گلمکانی شروع و پایان آن را برای حاضرین خواند. سومین مقاله مورداشاره هوشنگ گلمکانی نوشته‌ای از ایرج کریمی درباره نمایش ایوانف کار حسن معجونی بود که بخش پایانی آن را خواند و البته از شدت احساسات تا آخر نتوانست ادامه دهد. متنی که در ابتدای این گزارش خواندید، همان متنی است که گلمکانی نتوانست تا انتها بخواند و به دیگری سپرد.

دوستی که اولین نوشته ایرج کریمی را سی و نه سال نگه داشته است
فواد نظیری شاعر و مترجم و دوست قدیمی ایرج کریمی از دوران دانشگاه پلی تکنیک سخنران بعدی مراسم بود که صحبت‌هایش را با ذکر خاطره‌ای آغاز کرد: «یکی از روزهای عصر تابستان سال ۵۵ بود که با ایرج به سینما مولن روژ رفتیم که «آپاچی» را نمایش می‌داد. ۶ عصر از سالن بیرون آمدیم و ۱۱ شب به خانه او رسیدیم و همه‌اش درباره شعر حرف زدیم. چند ورق کاغذ از کیفم بیرون آوردم و شعری برای او خواندم و گفتم کار یکی از دوستان است. ایرج گفت چرا دروغ می‌گویی؟ شعر خودت است. باز هم شعر بنویس. حالا چهل سال گذشته و او نیست ببیند که چطور جرات کردم برایش مرثیه بگویم.» فواد نظیری شعری که در رثای ایرج کریمی دوست دوران دیرینش سروده بود را برای حضار خواند و ماجرای شبی که برای اولین بار نوشته کریمی در روزنامه آیندگان چاپ شده بود را تعریف کرد و اعلام کرد بعد از سی و نه سال هنوز بریده روزنامه آن را دارد و برای این‌که حفظ بشود این بریده روزنامه را به مجله فیلم و هوشنگ گلمکانی تقدیم می‌کند.

کریمی

فواد نظیری همچنین گفت: «ایرج می‌توانست یکی از بهترین شاعران معاصر ما باشد اگر جدی‌تر به شعر می‌پرداخت اما او می‌گفت نمی‌تواند شاعر باشد و گاهی تصویری یا قطعه‌ای در حین نوشتن به ذهنم می‌آید. شاهد از غیب رسید، مطلبی که آقای گلمکانی خواندند بیان وجودی و جوهری ایرج کریمی بود که جدا از نقد خودش را تعریف می‌کرد و چیزی از شعر کم نداشت.»

باغ‌های کندلوس خاطره عجیب من از ایرج کریمی است
با پخش سکانس پایانی باغ‌های کندلوس با بازی فریبا کامران و شاهرخ فروتنیان، امیرحسین سیادت از شاهرخ فروتنیان بازیگر کارهای او دعوت کرد روی صحنه بیاید. فروتنیان کوتاه‌تر و مختصرتر از سایر سخنران‌های این شب صحبت کرد و با نقل جمله‌ای از کاوه گلستان شروع کرد. «کاوه گلستان گفته است خاطرات آدم ثروتی است که هیچ دزدی جز مرگ نمی‌تواند از آدم بگیرد. ایرج همیشه نوشته‌هایش را با اشاره به کتابی که خوانده بود، صحنه‌ای از یک فیلم یا شعری همراه می‌کرد و گفتگو به این شکل ادامه‌دار می‌شد. برای من هم باغ‌های کندلوس از قسمت‌های عجیب این خاطره است.»

IMG_0822

فروتنیان به نقل خاطراتی از فیلم «باغ‌های کندلوس» پرداخت. «نقش من در ابتدا یکی از همین سه دوستی بود که به دنبال رفیق‌شان می‌گردند. بنا به شرایط پیش‌تولیدی که طول کشید و پیشنهاداتی که برای بازی داشتم مجبور شدم سر کار دیگری بروم. فیلم‌نامه عجیبی هم بود و فکر می‌کردم بیشتر فیلم‌نامه کارگردان است تا بازیگر. برایم گنگ بود. مسعود کرامتی هم همین نگرانی را داشت. در یک جلسه‌ای پیشنهاد داد سکانس آخر را به همراه خانم کامران بازی کنیم. شبانه از تهران رسیدیم سرصحنه و من همچنان گنگ بودم. جالب بود که گفت شما باید مرگ را زندگی کنید. دوربین از بالا شروع می‌کند و پایین می‌آید و در انتها آن نمای افقی که همیشه در نوشته‌هایش هم می‌آمد. یادش می‌کنیم و امیدوارم در سال‌های آینده هم این یاد ادامه داشته باشد و کارهای نادیده او هم دیده شود.»

به سه چیز عشق می‌ورزید: کتاب، جوان‌ها و مادرش
ایرج کریمی را در دو دهه اخیر می‌شد در کتابفروشی پنجره در میدان پالیزی یافت. خود کریمی در فیلم «چند تار مو» در نقش کوتاهی در نقش آقای یراقچی صاحب این کتابفروشی ظاهر می‌شد. امیرحسین سیادت بخش «از چشم‌ سینما» را محمل مناسبی برای کریمی عنوان کرد تا کتاب‌خوان بودن خود را با علاقه‌های سینمایی‌اش گره بزند. بخشی از مجله فیلم که سال‌ها طرفداران خاص و البته پیگیر خودش را داشت. محمد یراقچی دوست نزدیک ایرج کریمی و صاحب این کتابفروشی سخنران بعدی این مراسم بود.

IMG_0841

محمد یراقچی صحبت‌هایش را با اشاره به فیلم «فارغ‌التحصیل» آغاز کرد و موقعیت کاراکتر مرکزی این فیلم را که زاده سال پایانی جنگ جهانی است با ایرج کریمی مقایسه کرد. کریمی هم در سال پایان مشروطه ایران متولد شده بود. یراقچی گفت: «کریمی یک‌جورهایی از جیمز دین و شمایل یاغی بی‌هدف خوشش می‌آمد. او هم مثل بنجامین این فیلم از بسته‌های پلاستیکی و رفاهی انقلاب سفید، و البته نه انقلاب مشروطه، به ستوه آمده بود… شاید خیلی‌ها ندانند در دهه پنجاه مهندس دانشگاه پلی تکنیک از چه شان اجتماعی و موقعیت اقتصادی بهره‌مند می‌شد. حتی بیشتر از مدیر یک فست فود یا نماینده یک برند خارجی در جامعه امروز! اما ایرج تمام آن اعتبار را از خودش تفریق کرد و مثل بنجامین سوار بر اتوبوسی به مقصدی نامعلوم شد. شاید سوار اتوبوس آبی‌رنگی شد که در ترانه «پایان» گروه دورز از آن صحبت می‌شود. کمی بعدتر این نغمه به گوش می‌رسد که هرچند اتوبوس آبی ما را فرامی‌خواند اما دوستِ من، تو از من پیروی نکن.»

یراقچی همچنین مراتب تاثر پرویز دوایی را در گفتگوی تلفنی که با او داشت به حاضرین ابلاغ کرد. دوایی در این تماس تلفنی تاکید کرده بود «من همیشه نقدهای ایرج کریمی را می‌خواندم.» یراقچی همچنین گفت: «ایرج به سه چیز عشق می‌ورزید: کتاب که پر پروازش بود، جوان‌ها که الهام‌بخش و انرژی‌بخش‌اش بودند و سرچشمه دانایی‌اش: مادر.»
محمد یراقچی صحبت‌هایش را به این شکل پایان داد: «به قول ایرج: چاکریم.»

عمق و حجم تاثیر ایرج کریمی تعجب‌آور است
جهانبخش نورایی منتقدی از نسلی قدیمی‌تر از ایرج کریمی اولین سخنران و امیر پوریا منتقدی از نسلی بعد از نسل ایرج کریمی سخنران آخر مراسم بود. پوریا با ذکر نقل قولی از اورسون ولز که گفته بود: «هنرمندها دو دسته هستند یکی آن‌هایی که خودشان را از خلال نوشته‌ها، آثار و عصبیت‌ها و هراس‌ها و بدخلقی‌ها بازتاب می‌دهند و دیگری آنانی که خودشان را پنهان می‌کنند. من از دسته دوم هستم ولی عاشق دسته اول و کسانی مثل رنوار هستم.» پوریا ایرج کریمی را مسلما از دسته اول دانست و گفت: «خیلی از خاطرات شخصی و توصیف احساساتی که ربطی به جهان نقد ندارند را با چیره‌دستی به دنیای نقدش پیوند می‌زد. قاعدتاً این بازتاب برای منتقد که درباره آثار دیگران حرف می‌زند ناممکن به نظر می‌رسد اما کریمی را همیشه می‌شد حتی از خلال نوشته‌های تحلیلی‌اش دید.»

امیرپوریا ادامه داد: «در مورد ایرج کریمی ویژگی‌های مشخصی مثل خوش‌لباسی و خوش‌پوشی را هم می‌شد در نوشته‌ها تشخیص داد. وقتی مطلب معروف “عامی‌گری در نقد فیلم” که همچنان به قدری مهم و مساله روز است که باید هر ماه دوباره چاپ شود را نوشت یکی از منتقدان به او گفت تو جوری می‌نویسی که انگار همیشه داری بیف استروگانف و شاتوبریان می‌خوری. ایرج کریمی با آن بداهه‌پردازی خاص خودش جواب داد بدم هم نمی‌آید همیشه شاتوبریان بخورم اما اصراری هم ندارم همیشه کوبیده یا سیراب شیردان بخورم! اگر کسی طنز خاص او را درک نمی‌کرد، شاید تصور نوعی اسنوبیسم در او را داشت اما مطلقا شیفته یا متمایل به فرهنگ بورژوایی نبود. در مطلبی که درباره فیلم گاو نوشت، برای اشاره به این‌که در روند تماشای فیلم گاو کنش غیرقابل باور و سوررئالیستی این فیلم را باور می‌کنیم، نوشته بود خانم‌های بالای شهری تهران که اغلب سگ دارند و با از دست دادنش گریه و زاری هم می‌کنند، بعد از درگذشت سگ‌شان، واق واق نمی‌کنند! که در آن طعنه‌ای به شیوه‌های زیستی بورژوایی بود.»

IMG_0700

امیر پوریا در پایان صحبت‌هایش گفت: «در زمینه نگاه به مرگ و برخورد فیلم‌ها با روند زندگی انسانی، اگر بخواهیم این‌گونه مطرح کنیم که نگاه ایرج کریمی به مرگ در فیلم‌هایش با طنز همراه بود به اشتباه می‌افتیم. شاید فکر کنیم نگاه گروتسک داشت در حالی که میزان مسیرها و جریان‌ها و فرصت‌هایی که به واسطه ترس از مرگ از دست می‌دهیم را دست می‌انداخت. همان‌طور که در ابتدا گفته شد بعضی آدم‌ها هروقت از دست بروند زود است اما وقتی به حجم و عمق تاثیری که بعضی آدم‌ها مثل ایرج کریمی می‌گذارند نگاه می‌کنیم تعجب‌آور است که این همه تاثیر فقط نتیجه سی یا سی و پنج سال خلق است. با این‌که همه از بیماری او اطلاع داشتیم اما نمی‌شد آماده مرگ او شد. شاید به قول خانم کامران به این خاطر که او انگار اصلا از جنس مرگ نبود.»
پوریا اضافه کرد: «امیدوارم فقط بخش اندوهی که بعد از از دست دادن او طبیعی هم هست بسنده نکنیم و بخش شناخت و تاثیرات و مطالعه‌اش را بیشتر ادامه بدهیم که قطعا هدف نهایی ایرج کریمی از زندگی همین بوده است.»

پایان‌بخش این جلسه بزرگداشت، پخش فیلمی بیست و هشت دقیقه‌ای از پشت صحنه آخرین فیلم او «نیم‌رخ‌ها» بود. فیلمی در یک لوکیشن با سه بازیگر. همان مقدار محدودی که می‌شد داستان فیلم را از خلال همین پشت‌صحنه‌ها حدس زد تاثر حاضرین را بیشتر از قبل کرد. ایرج کریمی در آخرین کار سینمایی‌اش سراغ آخرین روزهای یک بیمار سرطانی رفته بود. کریمی روی صندلی کارگردانی در تاریکی نشسته بود و برای خلق آخرین اثر به زندگی خودش نگاه می‌کرد.