ماهنامه هنروتجربه – یاشار نورایی: «روغن مار» را با اشتیاق فراوان تماشا کردم ولی سرخورده شدم. تکه‌های خوبی دارد و مثل فیلم/ گونه‌های (خانوادگی) داوودنژاد رابطه میان پسر و مادرش پراحساس و باورپذیر از آب درآمده است. اما به‌سختی می‌توان قالب فیلمی سینمایی به آن داد و نمی‌دانم نمایش آن در گروه «هنر و تجربه» چه بازتابی خواهد داشت. فیلمی است که انگار با سهل‌انگاری ساخت شده و بیشتر به یک پرده از فیلم‌های قبلی داوودنژاد می‌ماند. روحیه یکّه‌بزن و نوجوی علیرضا داوونژاد که در مواردی به ساخته‌شدن فیلم‌های خیلی خوبی مثل «نیاز» و «مصائب شیرین» و «کلاس هنرپیشگی» منجر می‌شود، اینجا با نوعی بی‌دقتی و شاید اصلا بی‌اعتنایی به ساختار سینمایی، حتی در حد یک ارتباط ساده میان عناصر فیلم همراه شده و بعید می‌دانم این بی‌اعتنایی دستاورد مثبتی داشته باشد.
آنچه جایگاه داوونژاد را به‌عنوان یک کارگردان مهم در سینمای ایران تثبیت کرده است، نه‌تنها حسن انتخاب و نکته‌سنجی او در طرح قصه‌هایی از خانواده ایرانی، بلکه ساختار متوازن فیلم‌هایش با موضوع‌هایشان بود که به گمانم «روغن مار»، شاید با نوعی افراطی‌گری تعمدی از انسجام فیلم‌های قبلی او که نام بردم دور شده است.
شروع خود فیلم به ما این وعده را می‌دهد که با فیلمی متفاوت روبه‌رو هستیم. دوربین به میان جمعیتی می‌رود که دور بساط معرکه جوانی حلقه‌ زده‌اند و جوان دارد به سبک فروشنده و دوره‌گردهای قدیمی، شیرین‌زبانی می‌کند و از معجزات روغن مار می‌گوید که بر هر دردی درمان است؛ فروشنده‌ای است حرفه‌ای که به زعم خودش اکسیر حیات خوش را یافته است. روغن مار که وجه تسمیه‌اش بعداً تا حدی در فیلم مشخص می‌شود، حلال همه مشکلات است. معرکه‌گیر ادعا می‌کند از رفع زگیل تا کمردرد را می‌تواند با روغن مار درمان کند. و حتی یکی، دو نفر را به وسط میدان می‌کشاند تا با درمان سرپایی، معجزه روغن مار را نشان دهد و جنسش را بفروشد. ناگهان از این فضا کنده می‌شویم و وارد بازار محلی می‌شویم و بی‌آنکه اتفاق خاصی بیفتد، زن و مرد پیری را می‌بینیم و دوربین با زمان زیادی که صرف می‌کند در فضا می‌چرخد و کات به خانه مادر و پسری که شخصیت‌های اصلی فیلم هستند! از اینجا به بعد انگار فیلم دیگری می‌بینیم و داوونژاد آشنا دوباره برایمان ظهور می‌کند.
ویژگی متمایز فیلم‌های داوونژاد با دیگر فیلم‌های اجتماعی سینمای معاصر ایران، دقیق شدن او در جزئیات و روابطی است که نه برای پیش بردن داستان، بلکه به‌دلیل شباهت بی‌اندازه به زندگی فردی بیننده، تماشایی شده‌اند. او به چیزهایی توجه می‌کند که بقیه به آنها اهمیت نمی‌دهند. مثال: درس حفظ کردن و مصائب درس پرسیدن که در «مصائب شیرین»، یکی از سکانس‌های واقعا به یادماندنی فیلم را ساخته بود، در «روغن مار»، در رابطه پر تنش میان پسر و مادر به صحنه‌های به‌یادماندنی دیگری تبدیل شده که متأسفانه به شکلی غیرمتمرکز و باری‌به‌هرجهت کنار هم قرارگرفته‌اند. به همین دلیل با وجود تک‌لحظه‌ها و دقتی که در بعضی از سکانس‌ها و ایده‌ها می‌بینم، «روغن مار» بیشتر به یک نوع ثبت بی‌واسطه عناصر جالب می‌ماند که رویکرد و استراتژی بصری مناسبی ندارد.
اما آنچه با همه این ایرادها، «روغن مار» را دیدنی کرده، ایده درد فروخفته در روزمرگی است که با ساختار فعلی فیلم هم تا حدی تماشاگر را متأثر می‌کند. اینکه زمان به‌شدت عنصر بی‌رحمی است و بی‌آنکه حتی روغن مار هم بتواند مرهمی بر آن باشد، در غم خفته شخصیت‌ها و از بین رفتن روابط عاشقانه مشهود است. تماشاگرانی که عشق آتشین دو دلداده جوان فیلم «مصائب شیرین» یادشان مانده با تصویر دختر همان فیلم که دوباره بعد از سال‌ها او را در «روغن مار» می‌بینیم و با پسر ازدواج کرده به خارج رفته و حالا با داشتن فرزند در آستانه جدا شدن هستند، متوجه قهاربودن زمان می‌شوند. همین غم گذشت ایام را در شخصیت اصلی می‌بینیم که هنوز در آرزوی عشقی بیان نشده و قدیمی با مادرش که فکر می‌کند او مانع رسیدنش به دختر رویاهایش شده، جنگ و دعوا دارد و انگار بعد از سال‌ها برگشته تا هرطور که شده، دختری را که در جوانی دوست داشته دوباره ببیند. فاصله میان کمال‌گرایی و معجزه‌هایی که فروشنده روغن مار مدام از آن دم می‌زند با واقعیت تلخ، خشمگین، حسرت‌بار و جدال پایان‌ناپذیر و پنهان در روابط خانوادگی، تضاد میان واقعیت و خیال را به بیننده گوشزد می‌کند و ایده‌ای درخشان را به شکل ضمنی در فیلم پرورش می‌دهد.
اما صرف جذابیت جاری در زندگی و نکته‌سنجی در انتخاب تکه‌هایی جالب از زندگی روزمره به تنهایی نمی‌تواند فیلمی سینمایی بسازد. کم‌توجهی به انتخاب زاویه درست، نورپردازی متناسب و قاب‌بندی مناسب حتی می‌تواند چشم بیننده را خسته کند و عملا با بی‌توجهی به زیبایی‌شناسی بنیادین یک اثر، دل او را بزند. مشخصا در چند جای فیلم با تیلت دوربین نورپردازی به شکل بارزی تغییر می‌کند و فیلم‌برداری نامناسب فیلم نه‌تنها کیفیت واقعی به داستان نمی‌دهد بلکه سطح فیلم را در حد یک کار آماتوری پایین می‌آورد.
از این نکته می‌توان به مشکل دیگری رسید که ظاهرا در سینمای ایران جاافتاده و تبدیل به ویژگی شده است: حذف چارچوبهای فنی و اجرایی برای القاء واقعیت روزمره در فیلم! انگار رفتن به سمت نمایش جزئیات زندگی لازمه‌اش دورشدن از نظام فکرشده، دقت در کادربندی و تناسب عناصر بصری است و تنها ثبت آنچه زندگی می‌نامیم به شکلی کج و معوج می‌تواند ارزش به حساب بیاید. این نوع نگرش برآمده از دیدگاه محتوازده‌ای است که متأسفانه در بسیاری از نوشته‌ها وتحلیل‌ها دیده می‌شود. مهم تأثیر محتوا بر بیننده است. برعکس آن یعنی فیلم‌هایی که داستان مشخصی ندارند و ساختارشان و فرم فیلم عامل جذابیت آنها است، طبیعتا طرفدار کمتری دارند و کمتر هم نقد و بررسی می‌شوند. فیلم داوونژاد در میان این دو نگاه قرار می‌گیرد؛ هم فرم خاصی ندارد و هم سوژه و ایده‌اش آنقدر ارجاعی است که به‌تنهایی و بدون درنظرگرفتن فیلم‌های دیگرش به‌سختی می‌توان آن را درک کرد. درنهایت تجربه‌ای است که به یک ایستگاه بین‌راهی می‌ماند و نشان می‌دهد هنوز داوونژاد در پی یافتن سبک شخصی است و از این لحاظ می‌تواند امیدبخش باشد.

نسخه pdf شماره هجدهم ماهنامه هنر و تجربه