هنروتجربه: ماهنامه ۲۴ در شماره ۶۸ خود نقدی نوشته تارا فرسادفر بر فیلم «اشیا از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند » به کارگردانی نرگس آبیار منتشر کرده است. این فیلم از مرداد ۹۴ در گروه هنروتجربه نمایش داده می‌شود. متن کامل نقد «اشیا …»در زیر می‌آید.

……………………………………………………

 

تا همین چند وقت پیش، معنی این جمله را نمی فهمیدم. دیده بودم روی آینه بغل ماشین‌ها می‌نویسند، با لحن و قلمی دوگانه، مردد بین کارکردی در حکم علایم راهنمایی و رانندگی ـ محض هشدار و احتیاط ـ و شباهت به جمله‌هایی که پشت وانت و کامیون‌ها مینویسند: ساده و احساساتی، اما ادیبانه تر. قوانین آینه های محدب هم که میگوید اشیا در این آینه ها دور و کوچک دیده می‌شوند و دلالتی است بر غیرکنایی‌ بودن این جمله متقاعدم نمی‌کرد. همیشه فکر کرده‌ام معنایی شاعرانه یا حکمت‌آمیز پشت آن است. شاعرانه مثل جمله‌ای که آدم وسط انشایش می‌گنجاند و حکمت‌آمیز مثل چیزی که آدم انتظار دارد از دهان یک راهب ژاپنی بشنود: اشیا از آنچه به نظر می‌رسد، از آنچه فکر یا حس می‌کنیم، به ما نزدیک‌ترند. و شیء، اینجا دلالت دارد بر همه چیز: اجسام، آدمها، رابطه‌ها، خاطره‌ها. هزار جور توجیه فلسفی یا رمانتیک هم می‌شود برایش پیدا کرد. کمکم داشتم خودم را عادت می‌دادم به معنای فیزیکی و علمی این جمله که فیلم آبیار را دیدم. اشتباه نکرده بودم. فیلم معنای شاعرانه و استعاری را به رسمیت می شناخت.

اشیا…
فیلم را می‌شود با اشیایش به یادآورد. این تنها یک راهِ به‌یاد آوردنش است. می شود آن را با فضاهایش به یاد آورد. با پله‌ها و راهروهای تاریک و تنگ‌وتُرش که لیلا، شخصیت اصلی و باردار فیلم، هزاربار با سنگینی دلهره‌آور و آزارنده‌اش از آن می گذرد. با خانه‌ی همسایه ها، آندو خواهر مهربان ـ اتی و عزیز ـ که لیلا دائم بینشان در رفت‌وآمد است، با چهره‌ای شرمگین و خجالتی چیزی قرض می‌کند، بشقابی بادمجان مهمان می‌شود یا تلفنی می‌زند. با بالکن باریک به یاد می‌آوریم که حکم آشپزخانه را دارد و همیشه پر است از رخت‌های خیسِ آویزان و قابلمه‌ها روی اجاق. با بازار شلوغ و گاریچی‌های بی حواس و کاسب‌های بی‌حوصله که تهدیدی بالقوه است برای این زن تنهای باردار.
می‌شود فیلم را با آدم‌هایش به‌یاد آورد، با غرغرها و بدخلقی های فرید همسر لیلا، دست‌ودلبازی خواهرها که هوای لیلا را دارند، با مردی که لکنت دارد، دختربچه‌ای که تب دارد، و لیلا. لیلا و سادگی دوست داشتنی‌اش، جسم دردمند و سنگینِ دائم در تقلایش، گذشت و کوتاه آمدنش وقتی شوهرش حتی زحمت آوردن یک لیوان آب را هم روی دوش او می‌اندازد و انگار برای بارداربودن سرزنشش می کند، سربه هوایی و حواس‌پرتی کودکانه‌اش وقتی چیزی می‌شکند یا چیزی می‌سوزاند.
می شود اشیا را انتخاب کرد. هرکس را با شیئی تعریف کرد و به یاد آورد. صاحب‌خانه را با تلفنِ خانه و سمعکش، اتی و عزیز را با خورش‌ها و بسته‌های گوشت و سبزی که سخاوتمندانه با لیلا سهیم می‌شوند، سخاوتمندانه و با نگاهی دلسوز به شکم بالاآمده‌اش. آن دو را به یاد می‌آوریم با سبزی‌هایی که خشک می کنند، بساط هویج و کلم و بادمجان که چیده‌اند برای ترشی انداختن، و آن بشقاب: بشقاب خورش خوری کذایی که امانت می‌دهند به لیلا و لیلا از دستش می‌افتد و می‌شکند و حاضر هم نیست بگوید که شکسته. این بشقاب برای لیلا معنایی فراتر از چینیِ لعابی با حاشیه‌ی طلایی و گل‌های صورتی بنفش دارد. زندگی لیلا آنقدر ساده ـ نه آرام، فقط ساده ـ و روزمره و بی‌اتفاق است که شکستن یک بشقاب، از مسیر ناهموار قبلی منحرفش می‌کند و می‌اندازد در جاده‌ی کارهایی که نکرده و به‌فکرش هم نمی‌رسیده: ساختن از روی کلید خانه‌ی عزیزخانم، دزدانه‌رفتن به خانه‌اش برای برداشتن نمونه‌ی بشقاب و رفتن به بازار با دروغ و پنهان‌کاری برای پیداکردن لنگه‌ی آن. غرور و لجبازی‌اش است که نمی‌گذارد اعتراف کند یا اصلا جایی در ناخودآگاهش منتظر چنین اتفاقی بوده، تا خودش را ثابت کند، بشناسد، از روزمرگی بی‌انتهایش که مثل تاری درهم‌بافته و سمج تمام زندگی‌اش را گرفته فرار کند؟ لیلا در راه بازگشت از بازار، در آینه بغل تاکسی، این جمله را میبیند: «اشیا از آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیکترند». چشم‌هایش از قبل هم نگران تر و آشفته تر و غمگین‌تر است. تمام حسرت‌های او، اندوه‌هایش، و آگاهی ظریف و کمرنگ شاعرانه اش ـ که بی‌اختیار سعی می‌کند گمش کند میان روزمرگی پردردسر و پرسروصدایش ـ در وجودش کش و قوس می‌آید و بیدار می‌شود. تجلی پیدا می‌کند در پسرکِ سندروم داونیِ خانه‌ی روبه‌رویی. پسر، هرروز می‌آید روی بام، در آفتابِ کیف آور و آسمانِ باز، با شوق و ملایمتی وسوسه انگیز به گل های سبز و زنده‌اش آب می‌دهد، ضبط روشن می‌کند و می‌رقصد و خوش است. لیلا به اندازه‌ی او کودک است. کودکی که تمام حسرت‌هایش خلاصه می شود در آبنباتی ترش و رنگین، در شیشه‌ای مربا لب پنجره که نوری رنگارنگ و متخلخل می اندازد روی زمین، در نوازش گربه‌ای که یک روز بی‌دلیل دنبال آدم راه می‌افتد، در گلدانی گل، حباب‌های رنگین و رقصان، بادبادکی خندان که به هوا می‌رود. او هم می‌خواهد خودش را با چیزهای کوچک و شاد تعریف کند. با آن سنگینی اضطراب‌آورش می‌دود توی کوچه و از مردی که هرروز آوازخوان می‌گذرد و گل می فروشد، گلدانی گل می‌خرد.

…به ما نزدیکترند
دو فیلم نرگس آبیار را پس و پیش دیده‌ام. وارونه مثل تصویر برخی آینه‌ها. شیار۱۴۳ و اشیا… مثل هم هستند و نیستند. هردو داستان‌هایی ساده دارند، داستان‌هایی که می‌دانیم و میتوانیم آخرش را حدس بزنیم: قصه‌ی زنی باردار که بشقاب امانتی را می شکند و قصه‌ی زنی که پسرش رفته جنگ و هیچ‌وقت برنگشته و برنخواهد گشت. فیلمِ قصه‌های عجیب و غریب و لحظات دور و نایاب نیستند. فیلم‌هایی هستند در حاشیه‌ی زندگی، در حاشیه‌ی اتفاقات مهم، مثل زندگی واقعی. از آن فیلم هایی که پس از چند سال، با جزئیات و تصاویر به‌یادشان می‌آوریم. با لحظه‌های کوچک و دوست داشتنی: شعر کودکانه‌ای که از روروئکی پخش می‌شود، بشقابی سمبوسه‌ی داغِ در حال جلزوولز و کارگری پرحرف در بازار تهران، یا رادیویی که مادری به کمر بسته تا میان جملات عربی و غریبی که هیچ ازشان نمی‌فهمد خبری از پسر گمشده اش بشنود، بازی و شیطنتش وقتی پسرِ گمشده و خواهرش بچه بودند و قصه گفتنش موقع خواب.
شیار… و اشیا… هم‌انقدر که شبیه‌اند شبیه هم نیستند. در اشیا… هنوز ـ هنوزی غریب وقتی فیلم‌ها را پس و پیش می‌بینیم ـ از آن نماهای باشکوهِ زنی تنها در برابر هیبت ترسناک کوره‌های ذوب و کوه‌هایی سخت و بی‌رحم که پسر یک جایی آن طرفشان شهید شده و زن نمی‌داند، خبری نیست، و از بازی نورهای طلایی و رنگ و لعاب کلاف‌های نخ و فرش‌هایی که هرچه می‌بافی بالا نمی‌روند هم. اشیا… به‌اندازه‌ی شیار… فیلم چشم نواز و خوش نقش و نگاری نیست. سادگی‌اش در همه‌ی ابعاد سرایت کرده و همین سادگی است که اشیا… را «نزدیکتر» میکند. نزدیکتر به ما، نزدیکتر به زندگی. به لحظه‌هایی کمرو و گریزان مثل خاطره ی بستنی یخی خوردنی در یک روز گرم کنار دریا، تاب سواری در یک روز دلگیر و ابریِ کودکی، و کودکی که باتعجب به عروسکِ افتاده روی زمین نگاه می کند. لحظه هایی که می توانند هیچ معنایی نداشته باشند، فقط گاه‌وبیگاه، سرزده سراغمان میآیند و نمیفهمیم چرا و نمیفهمیم واقعی بودهاند یا خاطرهی سرهمبندیشدهی ذهنی تنبل و بازیگوش. اشیا… پر است از این لحظهها و این حس «نزدیکی» و صمیمیت. پر از تکرارهایی که در زندگی واقعی کیفیتی حشوآمیز به خود می‌گیرند و از یادشان می‌بریم: بالا و پایین رفتن از پله ها، در بستن و گشودنها، درزدنها و صدازدن‌هایی که شنیده نمی‌شوند و گم و تکرار می‌شوند، و بعد یک روز بی دلیل، از چیزی که می‌دیدیم، از چیزی که حس می‌کردیم به ما نزدیکتر می‌شوند.

… آنچه در آینه می‌بینید…
آینه‌ها انواع مختلفی دارند. بعضی کوچک و کج و معوج نشان می‌دهند و بعضی بزرگ و غریب و بی‌قواره. بعضی دور و ناشناس و بعضی نزدیک، از فرط نزدیکی باورناپذیر و غیرواقعی. تصویر بعضی‌ها جایی تشکیل می‌شود در فضای مادی و ملموس که می‌شود پرده‌ای گذاشت و تماشایش کرد، تصویر بعضی ها هم فقط توی آینه زنده است. یک دسته هم آینه های معمولی‌اند. هرطور که هستی نشانت می دهند: هم‌انقدر دور یا نزدیک، بزرگ یا کوچک، حقیقی یا مجازی. آینه‌ی لیلا از این دست نیست. راستش را نمی گوید. از او تصویری می‌سازد دفرمه و تنها ظاهری از حقیقت: زنی پابه‌ماه با دختری کوچک و همسری عصبانی و کج خلق و خانه ای در حد یک اتاق اجاره‌ای در ساختمانی با راهروهای بی چراغ و پله‌های بیشمار. اما او فقط همین نیست. این تصویر، با اشباحی محو و گذرا قطع و وصل می‌شود: او چند ترم دانشگاه رفته و درس خوانده، مدام و مشتاق کتاب می‌خواند ـ حتی در صف شیر ـ و بیماری عجیب و نادری هم که گرفته، انگار لجبازی این آینه است برای این‌که خودش را به یادش بیاورد. او مثل بقیه هست و نیست. زنی است در محاصره، زنی که اگر بچه به بغل گرفتن و دولا راست شدن و بالا پایین رفتن و صدا زدن‌های مداوم اتی و عزیز و غرغرهای فرید مجالش بدهد، فکرهای رنگین‌تری به سرش خواهد زد. رنگین مثل حبابی رقصان در هوا، یا یک بادبادک. شوهرش می‌گوید: «من که از وقتی یادم می آد تو دو نفر بودی». اما او خود دیگرش را به‌یاد می‌آورد. خودی قبل از بارداری‌های پی‌درپی و آب و جارو کردن‌های پی‌درپی. یادش می‌آید و وقتی پرواز بادبادک پسر را تماشا می کند، گریه اش می‌گیرد. گلدان کوچکش شکسته، و هنوز نمی‌داند چه می‌خواهد. تصویرش در آینه کمکم بزرگتر خواهد شد، و نزدیکتر. می‌نشیند و آرام بر این روزنه‌ای که رویش گشوده شده و هنوز دور و کوچک است می گرید.

برچسب‌ها: