هنر و تجربه – امیر محقق: مهدی احمدی بازیگر گزیده‌کاری است که با آثار خسرو سینایی پا به سینما گذاشت و طی پانزده سال گذشته، در طیف فیلم‌های هنری به بازیگری قابل اعتنا تبدیل شده است. احمدی در رشته گرافیک تحصیل کرده و نقاشی حرفه‌ای است؛ خودش نقاشی را دغدغه اصلی‌اش در مقایسه با بازیگری می‌داند. از او این روزها فیلم «داره صبح می‌شه» در گروه هنر و تجربه به اکران درآمده است. او قبلاً چیده‌شدن مناسب قصه‌ها کنار هم و ریتم خوب فیلم را از دلایل بازی خود در داره صبح‌ می‌شه برشمرده بود. احمدی این فیلم نیز در هیبت مردی ظاهر شده که شباهت‌هایی به کاراکتر تثبیت شده او در «شب‌های روشن» دارد؛ شخصیتی که او بابت کلیشه شدن در آن نگرانی‌های خود را داشت. به بهانه اکران این فیلم با او به صحبت نشستیم و در بخش اول مصاحبه‌مان در مورد نحوه ورودش به سینما، اهمیت مخاطب، نقاشی و تربیت سلیقه عمومی جامعه حرف زدیم.

شما به عنوان بازیگری شناخته می‌شوید که بیشتر در فیلم‌های غیر از جریان اصلی و سینمای بدنه بازی می‌کنید. خودتان را بازیگر فیلم‌های هنری و تجربی می‌دانید؟
نه این‌طور به آن نگاه نمی‌کنم. سلیقه‌ای برای خودم دارم که سعی می‌کنم طبق آن عمل کنم. اینکه پایه این سلیقه از کجا آمده، مربوط به شخصیت خودم است و حرفه نقاشی که درگیر آن هستم. البته مسلما کاری که وجه هنری بیشتری داشته باشد، برایم جذاب‌تر است تا کاری که جنبه سرگرمی آن پررنگ‌تر است. البته نه اینکه در چنین فیلم‌هایی بازی نکرده باشم، ولی عمدتا ترجیح می‌دهم در سینمایی کار کنم که وجه هنری آن غالب باشد. تجربی بودن فیلم‌هایم نیز شامل همین دلیلی می‌شود که گفتم. به هر حال هنر یک وجه تجربی هم دارد. هنر وقتی هنر است که سعی بر تفاوت داشته باشد البته نه به هر قیمتی. همین تفاوت و نوع دیگری از نگاه، چون قبلا اتفاق نیفتاده به نظر تجربه جدیدی می‌آید؛ این نگاه کلی من است. یک اثر هنری بخشی تجربه‌گرایی را هم در خود دارد. چیزی که روند و عرف است باید شکسته شود و تجربیات جدید به آن اضافه شود. پس باید نترسید و تجربه کرد.

نقاشی برایم حیاتی بود و هست و باید یک دوره‌هایی را روی آن تمرکز می‌کردم تا به چیزهایی که خودم می‌خواهم برسم. بعد از چند سال که روی آن تسلط پیدا کردم، دلم می‌خواست تا تجربه سینما را هم ادامه بدهم و از سال ۷۸ به این طرف،فیلم‌های زیادی بازی کردم. حالا دیگر سینما برایم خیلی جذاب است

به مقوله‌ای به اسم «بازیگری تجربی» اعتقاد دارید؟ به نظرتان یک بازیگر چقدر باید تجربه بکند، اصلاً چقدر مجاز به این کار است و فرصتش را دارد؟
اگر بخواهیم به بازیگری رجوع بکنیم، با توجه به چیزی که من به عنوان کسی که تجربیاتی در سینمای ایران دارد فهمیده‌ام، عمدتاً به این برمی‌گردد که به شما چه نقشی پیشنهاد داده شود و اجازه تجربه کردن را به شما بدهند. این‌گونه نباشد که تصویری کلیشه‌ای از شما ساخته شود که اغلب هم این اتفاق می‌افتد. فضای فیلم‌نامه و فضای ذهنی کارگردان و چیزی که قرار است بر بازیگر تأثیر بگذارد هم باید این امکان را فراهم کند. اما اگر دائماً چیز ثابتی را از شما بخواهند، قطعاً دست به تجربه جدیدی نخواهید زد.

وقتی پیشنهاد بازی در فیلمی به شما می‌شود به مخاطب هدف آن فیلم هم فکر می‌کنید و به عام یا خاص او را تقسیم بندی می کنید؟
نه اصلاً.

یعنی خوش‌آیند بودن فیلم برای مخاطب برایتان خیلی اهمیت ندارد؟
نه. من در کار نقاشی هم همین رویه را دارم. فکر می‌کنم اگر آدم به مخاطب فکر بکند، دست و پایش بسته می‌شود و آن کاری که باید را دیگر نمی‌کند. یعنی کلیشه‌ای که راجع به آن صحبت کردیم را خود هنرمند می‌سازد. چون دوست دارد مردم از او خوششان بیاید، پیش خودش می گوید پس این نقش را این‌گونه کار کنم و به همین روند هم ادامه بدهم. بازیگر باید خودش سمت چیزی برود. به همین دلیل من خیلی به مخاطب فکر نمی‌کنم.

ترجیحتان این است که در اثر قابل دفاعی بازی بکنید که شاید کارگردان شاخص و معروفی پشت دوربین آن نباشد یا مایلید با امتحان پس‌داده‌ها کار کنید؟
فکر می‌کنم با گروه اول بیشتر کار کرده‌ام.

عروس آتش                           shabhaye roshan2
«عروس آتش/خسرو سینایی»                                                                                                                       « شب‌های روشن/فرزاد موتمن»

منظورم این است که مبنای شما برای انتخاب نقش چیست؟ به نام کارگردان اکتفا می‌کنید یا فیلم‌نامه یا ….؟
کارگردانانی هستند که از هم شناخت داریم و اعتماد و اطمینانی بین ما است که حاصل همکاری‌هایمان است. خیلی از کارهایی هم که بازی کرده‌ام با کارگردان آشنایی قبلی نداشتم و فیلم‌نامه و نقش نظرم را جلب کرد. در واقع در همان گپ و گفتی که با کارگردان داریم، متوجه می‌شوم که در چه فضایی فکر می‌کند. بخشی از آن هم به دلیل اعتمادی است که کارگردانی به من کرده و من هم با اعتمادی متقابل، سعی می‌کنم با همکاری با او کار را خوب دربیاوریم.

وقتی پروژه‌ای که از ابتدا با کارگردان آن در ارتباط بوده‌اید، می‌خواهد استارت بخورد، در پروسه چکش زدن و فرم دادن به فیلم‌نامه هم شرکت می‌کنید؟
در پروسه نگارش فیلم‌نامه دخالتی نمی‌کنم چون خودم را آن‌قدر در امر فیلم‌نامه نویسی توانا نمی‌بینم اما  به قول شما در چکش زدن فیلم‌نامه حضور دارم البته اگر فیلم‌نامه این نیاز داشته باشد؛ فیلم‌نامه‌هایی که به دستم می‌رسد را یک‌بار از اول تا انتها می‌خوانم تا ببینم حس خوبی به آن دارم یا نه؛ یا اگر قرار به کار کردن آن باشد با مطالعه دقیق آن روی جزییات بیشتر فکر می‌کنم.برای نمونه  تا چند روز دیگر فیلمی را با رایا نصیری شروع به کار می‌کنیم که در گفت‌وگوهایم با کارگردان به نتایج خوبی رسیدیم و در جلسات دورخوانی با بقیه بازیگران فضاهایی از فیلم‌نامه را با تفاهم یکدیگر تغییر دادیم. اما بعضی از فیلم‌نامه‌ها آنقدر بد هستند که اصلاً کاری نمی‌توان با آن‌ها کرد و باید از اساس بازنویسی شوند. تا زمانی که جلوی دوربین نرفته‌ام، بحث‌های خودم را می‌کنم اما وقتی رفتیم جلوی دوربین دیگر وقت کار کردن است. اگر جا داشته باشد، پیشنهادهای خودم را می‌دهم.

ورود شما به سینما با فیلم «در کوچه های عشق» در زمان دانشجویی شما اتفاق افتاد. آن موقع نگاه شما به سینما چگونه بود؟
واقعیتش این است، اصلا دلم نمی‌خواست بازی کنم. سینما را دوست داشتم و از بچگی مدام فیلم می‌دیدم. یادم می‌آید زمانی که مدرسه می‌رفتم، مرتبا با پدرم سینما می‌رفتیم و اکثرا هم فیلم‌های خارجی می‌دیدیم. فیلم‌هایی که غالبا وسترن، حادثه‌ای و اکشن بودند تا دوران نوجوانی تصوری که از سینما داشتم، همان فیلم‌ها بود. بعد از انقلاب هم با وجه دیگری از سینمای ایران آشنا شدم و باز هم سینما می‌رفتم. اما این‌که بخواهم در سینما کار کنم، اصلا در برنامه‌ام نبود. اساسا فکر نمی‌کردم بتوانم وارد سینما بشوم و برحسب رشته‌ای که درس خوانده و کار کرده بودم ،ترجیح می‌دادم، در پشت صحنه، یعنی در حوزه طراحی صحنه کار بکنم و در دوران دانشجویی هم تلاش‌هایی کردم اما به دلایلی نشد. از همین رو دلم نمی‌خواست هیچوقت جلوی دوربین باشم. ولی بعد از در کوچه‌های عشق، با شک و تردید و ترس جلوی دوربین رفتم، و وقتی برای اولین بار خودم را روی پرده بزرگ دیدم، برایم خیلی جذاب بود. خوشبختانه آن زمان در فضای جذاب بازیگری و سینما خودم را گم نکردم و باز هم برایم هنر نقاشی مهم‌تر بود و سعی کردم بیشتر روی آن تمرکز کنم. بعد از در کوچه‌های عشق نیز پیشنهادهای زیادی برای بازیگری داشتم ولی کار نکردم. یعنی بین سال‌های ۶۸ تا ۷۸، یعنی در فاصله «در کوچه‌های عشق» تا «عروس آتش» فقط «کوچه پاییز» فیلم دیگری از آقای سینایی را بازی کردم. در حقیقت تصورم از سینما و کار در آن، بیش‌تر فضای حاکم بر کارهای آقای سینایی بود. فضایی سالم اما در شرایط سخت که همه چیز خوب است و همه با هم همکاری دارند.

پس با وجود این تصور خوب، چرا از بازیگری فاصله گرفتید؟
چون نقاشی برایم حیاتی بود و هست و باید یک دوره‌هایی را روی آن تمرکز می‌کردم تا به چیزهایی که خودم می‌خواهم برسم. بعد از چند سال که روی آن تسلط پیدا کردم، دلم می‌خواست تا تجربه سینما را هم ادامه بدهم و از سال ۷۸ به این طرف،فیلم‌های زیادی بازی کردم. حالا دیگر سینما برایم خیلی جذاب است. وقتی بازی می‌کنم، لحظه‌ای که جلوی دوربین هستم انگار جادو می‌شود، آن لحظه‌ای که نمی‌دانی اثری را خلق می‌کنی و از درونت چیزی بیرون می‌ریزد. فرقش این است که در نقاشی تو خالقی و در بازیگری در خود اثر هستی. یعنی در بازیگری حکم رنگ‌ها و فرم‌ها در نقاشی را داری و در دل اثری. در نقاشی بیرون اثری و همه چیز مال توست. اما در بازیگری آن نقش و فضا مال توست.

آشناییتان با آقای سینایی چطور شکل گرفت؟
این آشنایی به سال ۶۶ یا ۶۷ برمی‌گردد.

ودر جهت تلاش‌هایی بود که برای ورود به طراحی صحنه سینما داشتید؟
نه ابدا این‌گونه نبود. در دوران دانشجویی اصلا آقای سینایی را نمی‌شناختم. همسر آقای سینایی معلم نقاشی من بودند و من از این طریق با آقای سینایی آشنا شدم. در کلاس‌های نقاشی همسرشان شرکت کردم و در این فضا بود که کم‌کم اسم آقای سینایی را می‌شنیدم. به مرور روابط خانوادگی پیدا کردیم و آقای سینایی من را دیدند و پیشنهاد بازی در فیلم در کوچه‌های عشق را به من دادند.

شما غیر از بازیگری، به عنوان نقاش در یک هنر دیگر نیز به جد فعالیت می‌کنید. به نظرتان در هنرهای دیگر غیر از سینما جای چنین حمایت‌هایی همچون هنر و تجربه چقدر خالی است؟
از نظر من هنر کلا نیاز به حمایت دارد و این نکته‌ای است که در تاریخ هنر اثبات شده است. همیشه باید کسی باشد و هنر را حمایت کند تا رشد کند و به جریان تبدیل شود. در همه هنرها، موسیقی، تئاتر، سینما، نقاشی، اگر حمایت نباشد، شاید اتفاق‌هایی به صورت پراکنده بیافتد، اما به جریان تبدیل نمی‌شود و در خودشان می‌میرند. در گذشته‌های دور هم پادشاهان حامی هنرمندان دربارشان بودند که مثلا از بین آن‌ها شاهنامه شاه طهماسبی بیرون می‌آید. این مثالی از حوزه نقاشی بود. جایی که این حمایت‌ها در نقاشی بوده آثار بزرگی بیرون آمده است و به نقاط عطف تاریخ هنر ما تبدیل شده‌اند. حمایت‌ها که قطع بشوند هنر به سمت زیرزمینی شدن می‌رود و ساختار هنر کاملا متزلزل می‌شود چون هنرمند نیاز دارد تا به خیلی چیزها فکر نکند. در اروپا الان حتی شهرداری‌ها هم از هنر حمایت می‌کنند و سیستمی برای این کار دارند که ما هم بد نیست از آن‌ها یاد بگیریم.البته به نظر می‌رسد متولیان هنر کم‌کم دارند متوجه این موضوع می‌شوند. همین گروه هنر و تجربه از نظر من باعث شد پای خیلی‌ها از جمله خود من، دوباره به سینما باز شود. من چیزی حدود ۱۰ سال بود فیلم ایرانی نمی‌دیدم و سینما نمی‌رفتم. همین که آدم اتفاق‌های جدید هنری را می‌بیند رویش تأثیر می‌گذارد حتی روی من نقاش. روی فیلم‌ساز، حتی از نوع فیلم‌ساز سینمای بدنه هم تأثیر می‌گذارد. به همین دلایل، به نظرم حمایت از هنر باید در هر بخشی از آن صورت بگیرد. هنر، ویترین این کشور است. اگر حمایت‌ها صورت بگیرد، هنر خیلی از مشکلات سیاسی را هم می‌تواند نرم بکند.

مخاطبی که در زمینه هنر تربیت شده‌تر است و نگاه خاص‌تری به هنر دارد، خودش  سررشته را می‌گیرد و پرورش می‌دهد. مخاطب معمولی هم حداقل، هنر نازلی به خوردش داده نشده است و سلیقه‌ای پیدا می‌کند. در موزیک گوش دادن سلیقه پیدا می‌کند. در چیدمان خانه یا معماری منزلی که می‌خواهد انتخاب کند، سلیقه پیدا می‌کند و درکل سالم‌تر زندگی می‌کند

جایی از حرف‌هایتان گفتید این جریان در من نقاش هم تأثیر می‌گذارد. راه اندازی گروه هنر و تجربه و در کل این جریان، می‌تواند سلیقه عمومی جامعه را بالا ببرد؟ چون مخاطبی که این فیلم‌ها را تماشا می‌کند، به تماشای تئاتر هم می‌رود و موسیقی هم گوش می‌دهد. سلیقه این مخاطب تربیت می‌شود؟
صددرصد. به تقسیم بندی عام و خاص معتقد نیستم چون تمیز دادن این دو کار راحتی نیست. اما می‌خواهم بگویم چیزی که به مردم به عنوان خوراک داده می‌شود، دنباله همان را می‌گیرند و برایشان به معیار تبدیل می‌شود. اگر به تاریخ نگاه کنید، در دوره‌های مختلف، خوراکی‌ که به مردم داده شده را مردم پذیرفته‌اند. مخاطبی که در زمینه هنر تربیت شده‌تر است و نگاه خاص‌تری به هنر دارد، خودش آن سررشته را می‌گیرد و پرورش می‌دهد. مخاطب معمولی هم حداقل، هنر نازلی به خوردش داده نشده است و سلیقه‌ای پیدا می‌کند. در موزیک گوش دادن سلیقه پیدا می‌کند. در چیدمان خانه، یا معماری منزلی که می‌خواهد انتخاب کند، سلیقه پیدا می‌کند و در کل سالم‌تر زندگی می‌کند. ما از این‌که چقدر هنر در زندگی و رفتار شخصی‌مان می‌تواند تأثیر بگذارد، غافلیم. مردم دوست دارند زبان خودشان را در فیلم‌‌ها ببینند و هنوز دلشان برای سینما و نقاشی خوب ایرانی می‌تپد. آدم در مواجهه با هنر وطنش حس دیگری دارد و انگار از وجود خودش است. به نظر من، در کشور ما به موازات رشد اقتصاد، بخش هنر هم باید پیشرفت کند و اگر این اتفاق نیافتد به سمت ابتذال پیش می‌رویم. در این سال‌ها شاهد آن بودیم که بخشی از فیلم‌ها و موسیقی‌ها برای مخاطب تربیت شده، آزار دهنده بود. پس حتما سلیقه عمومی جامعه از آن  تأثیر می‌گیرد. البته این را هم باید در نظر بگیریم که هنر خالص هیچ‌وقت خودش نمی‌تواند به صورت مستقیم روی اجتماع تأثیر بگذارد. هنر بستری می‌خواهد به نام سینمای بدنه که رابط اجتماع است. اما این سینمای بدنه‌ باید آنقدر قوی باشد که اگر مثلا کمدی آن را دیدی، یک فیلم قابل تماشا دیده باشی یا آن فیلم حداقل از لودگی دوره قاجار یا کمدی دلارته بیرون آمده باشد. اگر سینمای بدنه قوی باشد این جریان را بالا می‌کشد و به دنبال آن سلیقه مردم و توقع آن‌ها از یک فیلم بالا می‌آید. البته مردم (مخاطب عام)، خیلی خوب می‌فهمند و بیشتر از هر کس دیگری اتفاق‌ها را درک می‌کنند، به این دلیل که بی‌واسطه با اثر برخورد می‌کنند. تماشاگر آمده است تا لذت ببرد و ایرادها را هم می‌بیند.