ماهنامه هنروتجربه – سیدرضا صائمی: پس از سه سال وقفه، دومین تجربه سینمایی روح الله سهرابی که بعد از «محدوده ابری» تولید شده بود در سینماهای «هنر و تجربه» اکران شد که خود نه یک تجربه متفاوت از سینمای دفاع مقدس که دست کم روایتی متفاوت از این تفاوت است!
آثاری از این دست در سینمای ما ساخته شده که از «بیداری رویاها» باشه آهنگر تا همین آخری، «شیار ۱۴۳» را می توانیم نام ببریم که قصه انتظار مادری را روایت می‌کند که سال های سال است که چشم انتظار بازگشت فرزندش نشسته! در اینجا البته مثل «شیار ۱۴۳» با تصویر این انتظار مواجه نیستیم بلکه با مواجهه خبر پیدا شدن جنازه مفقودالاثری سروکار داریم که دو نگاه و تأویل و واکنش در برابر آن به تصویر کشیده می شود که خود نماینده دو نگاه و تفسیر به این موضوع در سطح جامعه است.
ابراهیم و احسان در حقیقت مناقشات ایدئولوژیک دو طیف فکری را نمایندگی می کنند که بیش از آنکه اختلافی از سر منافع باشد از سوءتفاهم و بدبینی است و روایت رفاقت هایی است که زیر خاکستر رقابت ها، جدایی ها و تک افتادگی های ناخواسته، عمق یافته است. از این رو شاید «خاکستر و برف» بیش از آنکه اثری دفاع مقدسی باشد به فیلمی اجتماعی – روانشناختی نزدیک تر است که در دام این بستر و اتمسفر ژانری، به درام خود می پردازد.
واقعیت این است که فیلم، قصه ای تکراری دارد؛ حتی غصه ای تکراری! غصه مادری که ۲۵ سال تجربه تلخ چشم انتظاری داشته و اکنون در لبه یک دوراهی تاریخی قرار دارد: از یک سو بعد از سال ها قرار است به سفر کربلا برود و از سوی دیگر قرار است پیکر مسافرش را بعد از ۲۵ سال چشم  انتظاری بیاورند؛ مسافری که اگرچه نه در مسیر کربلا که در راه و آرمان آن جان خود را داده است.
مادری که از یک سو مسافر کربلاست و از سوی دیگر مسافر کربلایی او به خانه برمی‌گردد. این دوگانگی البته تأویل دیگرانی است که در اطراف او قراردارند که یک سر طیفش احسان است که معتقد است باید در زمان موعد این اتفاق رخ بدهد و جنازه تحویل مادر شود و از سوی دیگر ابراهیم که بدبینی سیاسی – اجتماعی به احسان و باورهایش دارد و معتقد است مراسم تشییع باید به تأخیر بیفتد تا عزیز از سفر کربلا برگردد. این یک سویه فیلم است که گره و تعلیق صوری و ظاهری قصه در آن گنجانده شده و سر دیگر طیف که عمق بیشتری دارد و چه بسا ریشه این اختلاف تازه است، یک سوءتفاهم و بی اعتمادی کهنه ای است که بر این ذهنیت بنا شده که احسان باعث و بانی کشته شدن داوود بوده! به همان اندازه ای که عزیز در ۲۵ سال منتظر شنیدن خبری از پسرش بود، احسان نیز ۲۵ سال در مقابل این اتهام و تهمت ها سکوت کرده است و حالا در این بزنگاه تاریخی این سکوت و انتظار با بازگشت پیکر داوود به هماوردی هم رفته اند! با این حال سکوت احسان چندان منطقی به نظر نرسیده و بیش از آنکه گره از مشکلی باز کند بر سوءتفاهم ها می افزاید و به آن دامن می زند! از این حیث قصه فیلم به «پاداش سکوت» و قصه قهرمان آن شباهت پیدا می کند که یحیای آن فیلم را می توان با داوود این فیلم قیاس کرد.
در واقع «خاکستر و برف» نه فقط قصه آدم های جنگ که قصه تضادهای آدم ها بر سر تأویل جنگ و آدم هایش است. اگرچه موضع فیلم نسبت به این مناقشه روشن است اما با پررنگ کردن نقش ابراهیم و مدعاهای او تلاش می کند به جای یک طرفه رفتن در این جاده، به آن سوی جاده هم نظر بیندازد و تقابل افق های این دو تأویل را بستر پردازش دراماتیکی خود قرار می دهد. گرچه در صورت بندی ابراهیم و نگاهش، کم زیاده گویی می کند و این گاه موجب می شود مخاطب در برابر سکوت پررنگ احسان موضع بگیرد.
قصه اگرچه به ظاهر آرام است و بهره برداری فیلم‌ساز از زیبایی شناسی لوکیشن و جغرافیای قصه که در هوای ابری شمال صورت بندی شده به این آرامش، عمق بیشتری می بخشد اما در لایه های زیرین آن، التهابی در جریان است و بی گمان زیر این خاکستر آتشی پنهان است که بیش از آنکه در بیرون حقیقت شعله برافروزد از درون ذهن آدم ها برمی‌خیزد. در پایان اما حضور و درواقع رونمایی عزیز از خویش و آنچه در دلش می گذرد همچون آبی است که بر این آتش ریخته می شود و باران پایانی نیز خود نماد و تأکیدی است بر خاموش شدن این آتش و البته شسته شدن و تطهیر ابراهیم از عفونت یک سوءتفاهم بزرگ!

نسخه pdf شماره نوزدهم ماهنامه هنروتجربه