ماهنامه هنروتجربه- محمدرضا مقدسیان:«احتمال باران اسیدی» حکایت جداافتادگی و ایزوله شدن انسان از محیط اطرافش در جامعه مدرن است. برخی از فلاسفه و روان‌شناسان بر این باورند که تنهایی در کنار تمام وجوه احتمالا دردناکش، می تواند محملی برای رجوع به خویشتن خویش باشد.
این عقیده مطرح است که اگر تنهایی به خوبی درک شود، می تواند فرصتی برای مشاهده و واکاوی خود و شکل وشمایل و شکل گرفتگی هایی که خود را می سازد، شود و سرآخر نوعی طمأنینه، مکث، وقار و دانستگی شهودی در انسان ایجاد کند. این درک شهودی هر نتیجه ای می تواند داشته باشد، اعم از شادی یا غم و یا افسوس و اضطراب و الخ و یا ترکیب و ملغمه ای از این همه. فرورفتن در تنهایی خواسته یا ناخواسته، طلبیده یا نطلبیده، رسیدن به درکی واقعی تر از هرآنچه هست را در پی دارد. فارغ از اینکه آنچه هست باب میل ما باشد یا خیر، دست کم ولی ما را با واقعیت روبه رو و از توهم و مشغله فکری دور می کند.
«احتمال باران اسیدی»، ساخته بهتاش صناعی ها هم، حدیث تنهایی ازلی و ابدی نوع بشر است. نکته اما اینجاست که این اثر نه فقط روایت‌گر تنهایی شخصیت های مثالی دنیای داستانش است، بلکه در شکل و فرم هم حال وهوای تنهایی را یدک می کشد و چه از منظر ریتم و رنگ و قاب بندی و شیوه حرکت دوربین و چه از منظر شیوه هدایت بازیگران و مدل ادای دیالوگ و هرآنچه محتوای فرمی اثر را شکل می دهد، تصویرگر تنهایی و حال وهوای اطراف آن است.
تم تنهایی بشر و شیوه برقراری ارتباط های خالصانه از سر همدلی در دنیای داستان «احتمال باران اسیدی» در تمام ساحت های تشکیل دهنده اثر تسری پیدا کرده است؛ گویی بهتاش صناعی ها و مریم مقدم در مرحله نگارش فیلمنامه مرحله درک و خودی کردن معنایی را که قصد بیانش را دارند، پس پشت گذاشته اند. این همه باعث شده که حتی ترکیب-بندی رنگ در طراحی صحنه و حتی نوع فیلتری که فضای چرک و مرده اتاق هتل را سروشکل داده یا جنس انتخاب لباس شخصیت ها، نوع و سرعت حرکت دروبین، شیوه تقطیع نماها و ریتم تدوین، اندازه نماها و چیدمان حداقلی صحنه، تصویری که از شهر و ارتباط شخصیت ها با شهر ارائه می شود، جنس تعامل سه شخصیت اصلی با سایر افرادی که سرکی در داستان می کشند و… همه و همه در خدمت انتقال حال وهوای اثر به کار بسته شده اند و مشابه یک ارکستر بزرگ و هماهنگ، یک نت مشخص را می نوازند. وسایل صحنه اعم از تخت و میز و مبل و کمد، از هم جدا افتاده و بافاصله ای معنادار کنار هم چیده شده اند. میزانسن صحنه و شیوه کنار هم قرارگرفتن شخصیت های داستان نیز بر همین اصل شکل گرفته و با فاصله ای معنادار در یک کادر قرارمی گیرند. جنس حضور آن‌ها در شهر هم به همین شکل است. گویی هویتی جداافتاده از محیط شهری اطراف دارند.
ارسطو در مورد تنهایی بر این عقیده است که «برای تنها زیستن، یا حیوان می باید بود یا خدا». طبیعتا این رویکرد ریشه در نوعی اصالت بخشیدن به زندگی اجتماعی و رشد و ترقی و واکاوی درونیات شخصی در تعامل با انسان های دیگر دارد. درواقع برمبنای این شکل از نگاه، انسان تفاوتی با حیوان ندارد مگر آنکه شکلی از زندگی اجتماعی، دیالوگ و ارتباط را تجربه کند. اما آیا انسان در حضور دیگران از تنهایی فارغ می شود؟ پس آنجا که رودکی می گوید: «با صدهزار تنهایی/ بی صدهزار تنهایی»، اشاره اش به چه شکلی از تنهایی بوده است؟
مراد این مثال آن است که شمایل تنهایی مورد بررسی در «احتمال باران اسیدی» تعریف و تبیین شود. در تعریف تنهایی از منظر روان‌شناسی چند دسته تنهایی را برمی شمرند؛ یکی تنهایی فیزیکی به این معنا که کسی یا کسانی در کنار ما حضور فیزیکی نداشته باشند. نوع دیگر تنهایی احساسی است که حضور در میان جمع اما درک نشدگی و بی بهره ماندن از معنای همدلی را نشانه گرفته است. نوع دیگر تنهایی، تنهایی اجتماعی است که مراد از آن، فقدان جایگاه یا نامشخص بودن موقعیت اجتماعی یک فرد در دل اجتماعی است که در آن زندگی می کند. اما عمیق ترین نوع تنهایی، تنهایی وجودی است که ریشه در آن تفکر دارد که انسان به ماهوَ انسان، با سرنوشت تنهاماندگی اش دست درگریبان است و در عین بودن در جمع و مورد همدلی قرارگرفتن و رسیدن به جایگاه اجتماعی مشخص، باز هم تنهاست چون چیزی فراتر از این داشته های فعلی می بایست باشد تا خلأ تنهایی او را پر کند.
جنس تنهایی تصویر شده در «احتمال باران اسیدی» هر سه دسته ابتدایی این تنهایی را در بر می گیرد. منوچهر رهنما کارمند بازنشسته دخانیات است و دوران افولش را در فومن می گذراند. اون همزمان، هم از تنهایی فیزیکی و هم از تنهایی احساسی و حتی تنهایی اجتماعی رنج می برد. ازدواج نکرده و دوست و همسر و فرزندی ندارد. حتی همدل و همزبانی هم ندارد تا حالت روانی او را درک کند. از سوی دیگر موقعیت اجتماعی اش به عنوان کارمند دخانیات مدت هاست که از میان رفته و تلاش رقت انگیزش برای حفظ این موقعیت هم راه به جایی نمی برد. دیگر شخصیت های داستان فیلم هم سرنوشتی بهتر از این ندارند. «مهسا اقبالی» دختری تنهاست که با مادربزرگ پیرش زندگی می کند. فشارهای روانی باعث شده تا در بیمارستان بستری شود، شغل پیشینش را رها کرده چون دستمزدش را به درستی پرداخت نمی کرده اند، پدرش را از دست داده و مادرش هم جلای وطن کرده است. مهسا تنهایی فیزیکی کمتری را تجربه می کند چرا که به ظاهر یکی، دو دوست در اطراف خودش دارد و حداقل مادربزرگش را کنار خودش می بیند، اما تنهایی احساسی گریبان او را گرفته و از طرفی تنهایی اجتماعی نیز هم. کاوه هم سروشکل بهتری ندارد. او هم سرنوشتی شبیه مهسا و منوچهر دارد. هم به لحاظ احساسی و هم اجتماعی تنهاست؛ تا جایی که به احساس غلیظ عدم تعلق رسیده و تصمیم گرفته تا با سفر به مریخ از شر این وضعیت خلاص شود و به قول خودش در آنجا دیگر حداقل پایش روی زمین نیست. به هم رسیدن این سه و تعامل‌شان باهم همزمان باعث معرفی شان به مخاطب اثر شده و تغییر سرنوشت آن‌ها را هم در پی دارد.
در پایان باید گفت «احتمال باران اسیدی» روایت‌گر رسیدن به همدلی و سطحی از صمیمیت میان سه شخصیت اصلی داستان از دل تنهایی محض است؛ شخصیت هایی که با دغدغه ای مشترک و بر حسب تصادف کنار هم قرارگرفته اند و همین کنارهم نشینی مقدمه نوعی درک شدگی و از میان رفتن بخشی از تنهایی احساسی در آن‌ها می شود. اما حکایت تنهایی بشر حکایتی ناتمام است که زیر ریزش باران تند انتهای فیلم که بر سر منوچهر می بارد هم به پایان نمی رسد.

pdf ماهنامه بیستم هنر و تجربه