ماهنامه هنر و تجربه – نیوشا صدر: قصد ندارم در این نوشته کوتاه به سراغ «حمیدِ هما»ی سجادی و چگونگی ساختار آن بروم؛ قصدم تنها نوشتن از «هما»یی است که در برابر دوربین اوست؛ بازیگری که در این فیلم ایفاگر نقشی نیست، خودش است یا کسی نزدیک به خودش. همایی که برخلاف همیشه‌اش، همیشه‌ای که با بیانش واژه‌ها را بر سنگ حک می‌کرد، تمام مدت در تلاش برای حفظِ تعادلِ کلماتی است که بی‌رحمانه در دهانش سُر می‌خورند. نمود دیداری‌اش خط سرخ پررنگی است که به وضوح محدوده لبش را مشخص می‌کند و گویی تنها به قصد مهار آمده است، مهار پوستِ کشیده برعضلاتی که رنج بیماری، سختش کرده است. هما روستا، همیشه برایم یادآور شکوه یک بازیگر بود. شکوهی کمیاب در سینمای ایران؛ شکوهی که در این فیلم حتی از پس بیماری و سالخوردگی او رخ می‌نماید. بخشی از راز این شکوه را در ساده‌ترین رفتارهای او در برابر دوربین سجادی می‌توان یافت. روستا هوشمندانه از افتادن به دام هر آنچه ممکن است راهی به ساده‌انگاری و پیش‌پا افتادگی فکر و خاطره و عمل بگشاید پرهیز می‌کند. نمونه روشنش زمانی است که حمید لبخنده با سیب سرخی در دست، دیالوگ عاشقانه خودش را در نقش مقابل او و در اجرایی قدیمی یادآوری می‌کند؛ یا زمانی که از عشق او و سمندریان به عنوان عشقی پرشور یاد می‌کند؛ هر دوبار، همانند لحظاتی که گفت‌وگو به درگیری‌ها و اختلاف‌های شخصی میان بازیگران نزدیک می‌شود، روستا به سرعت از پاسخگویی طفره می‌رود. نه به این علت که گفتن از شورِ عشق پیش‌پا افتاده است، بلکه هوشمندی او در ارزیابی موقعیت است. لبخنده دوستی نزدیک برای او و سمندریان بوده و جزئیات فراوانی از زندگی آنان می‌داند و در عین حال حین گفت‌وگو تا اندازه‌ای شیطنت می‌کند. پس بیرون آمدن هر کلامی از دهان روستا می‌تواند دنباله‌ای ناخواسته و در نتیجه آن سُریدن به دام پیش‌پاافتادگی را برای گذشته و خاطرات ارزشمند شخصی‌اش رقم بزند. خاطرات مشترک از منظرهای متفاوت، چندگانه روایت می‌شوند. خصوصا از منظر فردی مانند لبخنده که تنها ناظر زندگی آنان بوده است و نه بخشی از این رابطه. شاید روستا نمی‌خواهد کلامی از سوی دوستی قدیمی، در مقابل دوربین و در برابر چشم جمع روایت شخصی‌اش را از آن چه سراسر متعلق به ذهن و قلب و روان خود اوست مخدوش کند.
به جای آن بی‌محابا از رویا و آرمان و مرزهایش که با تاریخ و خاطرات جمعی پیوندی ناگسستنی دارند می‌گوید. دختر جوانی که در آزمایشگاه شیمی رویای بازی در نقش دزدمونا را در سر می‌پرورد در تمام طول عمر کوتاهش فرصتی برای حضور بر صحنه اتللو نمی‌یابد اما آرمانش را نیز از یاد نمی‌برد.
شکوه هما روستا، برآمده از دانش، فرهیختگی و پرهیز همیشگی او از هر آن چیزی بود که رنگی از ابتذال بر خود داشت.

نسخه pdf شماره بیستم ماهنامه هنر و تجربه