ماهنامه هنر و تجربه – علیرضا نراقی: «احتمال باران اسیدی» سه شخصیت اصلی دارد. منوچهر، مهسا و کاوه. هر سه شخصیت، به واسطه داستان یکی از آن‌ها یعنی منوچهر، با بازی شمس لنگرودی، در یک هتل به هم می رسند. آنچه آنها را به این هتل کشانده است داستان هر یک از آن‌هاست.
منوچهر در پی دوستی است به نام خسرو که سی سال است او را ندیده. کاوه جایی برای زندگی ندارد و در هتل کار و زندگی می کند و مهسا از آسایشگاه روانی فرار کرده و به واسطه دوستی قدیمی خود با کاوه در این هتل اقامت دارد. این سه شخصیت در این هتل جنوب شهری متروک، با هم ارتباط برقرار می کنند، دوست می شوند و هرکدام برای به سرانجام رسیدن داستان دیگری تلاش می کند. با این اوصاف ما سه داستان داریم که یکی از آنها – داستان منوچهر – داستان اصلی است و یک رابطه سه نفره. اما نکته در اینجاست که این سه داستان با وجود اهمیت خود، یک قضاوت را نسبت به فیلم ایجاد می کنند و رابطه این سه نفر با هم قضاوتی دیگر برمی انگیزد.
رابطه دوست داشتنی و جذاب است، اما داستان ها نه اینکه جذاب نباشند، خوب پرداخت نشده اند و حفره های زیادی دارند که به باورپذیربودن آنها و همینطور پی گیری‌شان لطمه زده است. داستان منوچهر هیچ گاه توجیه نمی شود، چرا که با وجود نمایش زندگی روزمره او ما متوجه نمی شویم که چرا جایی خسرو را که دوست صمیمی‌اش بوده گم کرده و حالا چرا به جست وجوی او می پردازد. این عدم توجیه پذیری و قانع کننده نبودن به اینجا ختم نمی شود و تا پایان ادامه دارد. زمانی که منوچهر دوست خود را در یک ماشین گران قیمت جلوی در شرکت عظیمش می بیند، قید دیدن او را می زند و انتظاری سی ساله را به یک پیشداوری از دور می فروشد. اصرار منوچهر در طول فیلم برای یافتن دوستش نمی تواند چنین پایانی را توجیه کند. شخصیت منوچهر هم آنطور که فیلم آن را ساخته و معرفی کرده است توجیه کننده این پایان نیست. منوچهر در فیلم مردی آرام، صبور، منظم و البته پذیرنده است. هرچند که این پذیرش با وسواس و شک همراه است، اما در هر حال پذیرش توسط او صورت می گیرد. چه پذیرشی بالاتر از اینکه با دو جوان دوست، همراه و همدل می شود و حتی با آنها تجربه های جوانانه و پرخطر می کند؟ چنین انسانی چطور می تواند دوست خود – بهتر است بگویم تنها دوست صمیمی خود – را با ماشین زیر پایش، شغل و کسی که در ماشین کنارش نشسته قضاوت کند و قید دیدنش را بزند؟ سکانس پایانی این فیلم نمی تواند چنین سکانسی باشد. البته ایده اصلی فیلم در پایان این است که دگرگونی در منوچهر در همین آشنایی او با مهسا و کاوه است، یعنی جست وجو برای پیداکردن خسرو تنها بهانه ای است برای تغییر. اما این ایده با یکی از بدترین امکان های خود به پایان می رسد و عملا سکانس پایانی فیلم بیشتر از هرچیز کارکردی مخدوش کننده دارد.
داستان مهسا هم همین وضعیت را دارد. ما هیچ گاه از او رفتار و یا واکنشی نمی بینیم که حاکی از مشکلی روانی باشد. هیچ گاه قانع نمی شویم که او چرا به این هتل پناه آورده و هیچ گاه نمی توانیم روابط او را به شکلی دقیق بفهمیم. درمورد کاوه که برای رفتن به مریخ ثبت نام کرده است هم اساساً خصوصیت ویژه ای وجود ندارد. یعنی کاوه بیشتر یک حالت است تا یک شخصیت؛ حالتی که خوب بازی شده و رفتار و ذهنیت جالب توجهی دارد، اما داستانش حتی به اندازه داستان منوچهر و مهسا قوام یافته نیست.
بهتاش صناعی ها، نویسنده و کارگردان «احتمال باران اسیدی»، تلاش کرده است در نیمه اول فیلم با نمایش زندگی روزمره ساکنِ مردی آرام و تنها، که با بیان و نگاه لنگرودی بعدی عمیق و پرجاذبه پیدا کرده است، مخاطب را پیش از شناخت شخصیت، از طریق داده های اطلاعاتی، در فضای زندگی او قرار دهد. ما شخصیت را نه به واسطه اطلاعات شغلی و زندگی خصوصی اش، بلکه از رفتار و کردار و گفتار اندکش می شناسیم. درحقیقت او را نمی شناسیم، بلکه با او آشنا می شویم و فضا و نوع زندگی او را درک می کنیم. این فضا با ورود او به هتل و آشنا شدنش با مهسا و کاوه شکسته می شود، ریتم تندتر و کلام بیشتر می شود. درحقیقت عامل تغییردهنده در زندگی منوچهر نه تصمیم و سفر خود او، بلکه ارتباطش با کاوه و مهساست.
فیلم‌نامه و فیلم در پرده اول، از درون منوچهر و ریتم زندگی او شکل می گیرد، اما در ادامه این مهسا و کاوه هستند که فیلم را چه به لحاظ داستانی و چه به لحاظ فضاسازی و ریتم هدایت می کنند و منوچهر در این ریتم تازه قرارمی گیرد و تأثیر می پذیرد. اما این حرکت فزاینده از ریتم کند به ریتم تند، از سکون به حرکت و در نهایت از تنهایی به ارتباط، بهترین و جذاب ترین نکته فیلم صناعی هاست. همین تغییر و رابطه دوست داشتنی سه نفره است که فیلم را سرپا نگه می دارد. درحقیقت جنبه دراماتیک فیلم در همین نکته نهفته است که یک مرد بازنشسته و تنها پس از سی سال در پی دوستش به تهران می آید و درست در نقطه ای و میان افرادی که تصوری از آنها ندارد دوستان تازه ای می یابد.
در اجرا و کارگردانی، صناعی ها به خوبی توانسته سکون ابتدایی و تحرک میانی فیلم را نمایش دهد. تلاش برای سکون دوربین و سکون در میزانسن در ابتدا و سپس حرکت های نرم و ایجاد تنوع تصویری کنترل شده در ادامه، فیلم صناعی ها را در کارگردانی و میزانسن دارای سبکی درخور توجه کرده است.
طراحی صحنه فیلم که توسط ایرج رامین فر انجام شده، سکون ابتدایی را به خوبی القا می کند و مهمتر از آن به تغییر فضای فیلم از زمانی که وارد تهران می شود عمق داده است. عمق را از این جهت می توان به این فضاسازی کلی نسبت داد که هم سه شخصیت اصلی فیلم جداافتاده و گوشه نشین هستند و هم فضایی که در آن زندگی می کنند جدا افتاده است، لذا فیلم تلاش کرده فضای تهران و هتل به عنوان مکان اصلی رخدادها، چنان تصویر نشود که بر فضای آدم ها غلبه کند و به نوعی طراحی صحنه، هجوم کلان شهری بزرگ به خلوت فیلم و شخصیت ها را کنترل کرده است. این کنترل علاوه بر طراحی، میزانسن و کارگردانی در بازی ها هم اعمال شده و نتیجه خوبی داده است. از شمس لنگرودی تا مریم مقدم و پوریا رحیمی سام که منوچهر و مهسا و کاوه را بازی می کنند چه در نمایش سکون و تنهایی و پیری (در نقش منوچهر) چه در تحرک و جوانی و تجربه گری (در نقش مهسا و کاوه) کنترل شده و به اندازه بازی می کنند.
«احتمال باران اسیدی» فیلم داستان نیست، نه به این دلیل که نمی خواهد و یا در اراده سازنده اش داستانگویی نبوده است، بلکه به این دلیل که کامل داستان نمی گوید. اما فیلم فضاسازی و رابطه است به این دلیل که فیلمساز در این بخش از تلاش خود موفق تر و پخته تر عمل کرده است و توانسته دست کم کلیت ناقص فیلم را در فضاسازی و خلق لحظه های خوب تلطیف کند.

نسخه pdf شماره بیستم ماهنامه هنر و تجربه