هنر و تجربه: شمس لنگرودی شاعر و البته بازیگر فیلم «احتمال باران اسیدی»  یکشنبه ۲۹ آذرماه روی صفحه اول دو روزنامه سراسری کشور بود. روزنامه بهار و روزنامه اعتماد هردو گفتگوهایی با شمس انجام داده‌اند که روی نیم‌صفحه اول رفته است. بیتا موسوی و زینب کاظم‌خواه در روزنامه اعتماد گفتگویی انجام داده‌اند که با عنوان «از فضای عمومی شعر خسته شده‌ام» منتشر شده است. در این گفتگوی مفصل شمس لنگرودی عنوان داشته است که روزمرگی فضای شعر و ادبیات او را فرسوده کرده است. « مدت‌ها بود که فضای عمومی شعر در ایران برایم به نوعی خسته‌کننده شده بود، چون شعر در مملکت ساده گرفته شده است. عموما این‌گونه است که میگویند شعر یک کاغذ و قلم می‌خواهد و یک ذره درددل. این نوع برداشت اذیتم می‌کرد.» بخشی از این مصاحبه به وجهه شمس در دنیای شعر و ادبیات می‌پردازد اما گفتگو به بهانه کارهای سال گذشته او در عالم سینما انجام شده است. «کار گروهی در سینما برایم جذاب است. مثل آدمی بودم که مدت‌ها از خانه بیرون نرفته باشد و حاال در یک جمع قرار گرفته است و کسی در این جمع کاری با او ندارد. می‌رود شهر را می‌بیند و چقدر جالب است مردم دارند زندگی می‌کنند، رفت و آمد می‌کنند. این جور فضا برایم متفاوت و در عین حال بیشتر برایم جذاب بوده است.»

در صفحه اول روزنامه بهار تیتر «اصلاح‌طلبی، ایدئولوژی داعشی و احتمال باران اسیدی» در کنار عکس شمس لنگرودی به چشم می‌خورد. در بخشی از این گفتگو شمس لنگرودی می‌گوید: «جهان به شکل منجلابی درآمده است که جزایری درونش قرار دارد که در آن بعضی جزایر آلوده‌تر هستند و یک جایی تمام پرندگان را می‌کشند و در جای دیگر پرندگان کمتری را. الان فضاحت دامنگیر تمام جهان است، و شبیه پیش از جنگ‌جهانی اول و دوم و شاید بدتر است.» هردو گفتگو مفصل هستند و بخش‌هایی از بخش‌هایی از این دو گفتگو را به طور خلاصه انتخاب کرده‌ایم.

اعتماد


«از فضای عمومی شعر خسته شده‌ام»

تنهایی: «عده‌ای در مورد من نوشته‌اند شاعر عشق و تنهایی. اگر نخواهم به حاشیه بروم، بله تنها هستم. منتها این تنهایی دو وجه دارد؛ یک وجه وجهی است که آدم مغلوب تنهایی و انزوا می‌شود. دیگری این است که شخصی بر تنهایی‌اش غالب می‌شود. آن تنهایی، تنهایی است که می‌شود خلوت آدم و او دوستش دارد و خلق می‌کند. تنهایی من هرگز انزوا نبوده است، یک جور تنهایی خودخواسته است.»
تصویر شهر: «در شعر من همیشه فضا، فضای شمال است، فضای لنگرود است. خیلی میل داشتم در شعرم مثل فروغ از شهر صحبت کنم اما خب نمی‌شود. برای خودم خیلی عجیب بود که وقتی این رمان را شروع کردم شهر تهران درآمد یعنی با تصمیم قبلی نبود. من طی این سال‌ها نتوانستم این کار را در شعرم انجام دهم، نتوانستن به معنای آن است که شعرم بی‌مزه می‌شد، درواقع هرچه شعر شهری گفته‌ام بد شده است.»
بازی گرفتن: «من در فیلم دوم فهمیدم این را که باید دقیقا به من بگویند چه می‌خواهند. روز اول شروع به کار کردیم به بهتاش گفتم صرف این‌که یک نفر کنار پنجره است و منتظر یکی است کافی نیست. او به هزارو یک دلیل باید منتظر باشد، دقیقا به من بگو او برای چه منتظر است. خوشبختانه بهتاش دقیقا می‌توانست این‌ها را بگوید. بعضی کارگردان‌ها با داد و فریاد می‌گویند البته من با این جور کارگردان‌ها هیچ‌وقت برخورد نداشته‌ام فقط دیده‌ام. یکی از ویژگی‌های بهتاش این بود که خیلی با صبر و حوصله ماجرا را توضیح می‌داد.»
کدام نقش را دوست داشتید بازی کنید؟ «من یک بار در عمرم احساس کردم که این نقش را می‌توانم بازی کنم و فیلم “خیلی دور خیلی نزدیک” وقتی بازی آقای رایگان را دیدم برای نخستین بار در زندگی‌ام بود که می‌گفتم چقدر خوب می‌توانم این نقش را بازی کنم و بعد از آن البته هر بازی را می‌دیدم خیلی دقیق می‌شدم.»

بهار


«اصلاح‌طلبی، ایدئولوژی داعشی و احتمال باران اسیدی»
تنهایی
«”تنهایی” یا به “انزوا” کشیده می‌شود یا به “خلوت”. اگر به انزوا کشیده شود دردناک است. یاد شعری از پل الوار افتادم: « زخمی بزن عمیق‌تر از انزوا ». بنابراین انزوا زخم عمیقی است و کشنده است، اما خلوت برای سازندگی است. درواقع به خود آمدن و با خود بودن است؛ برای سازندگی است. این از آنجا آغاز می‌شود که ذهن شما چقدر برای زندگی ارزش قائل باشد. شاعر خلوت گزیده از پیروزی حرف می‌زند و شاعر منزوی از شکست. من از نیما یاد گرفته‌ام که «اصل زندگی است» و بقیه‌اش حاشیه است.»
دنیا ناامیدکننده‌تر از هر زمانی شده است «امروز صبح که از خواب بیدار شدم داشتم خبرگزاری‌های جهان را نگاه می‌کردم؛ دیدم یکی از زنان داعش قبل از اینکه قربانی خودش را بکشد، گوشت او را خورده است! متوجه‌اید؛ گوشتش را خورده است. و این سبعیت باورنکردنی را با لذت تمام انجام داده؛ چراکه به امید نجات‌بخشی دل بسته است. من فکر می‌کنم فقط آن خانم نیست که گوشت یک آدم را خورده است بلکه عده دیگری هم هستند که مشغول خوردن یک عده زنده دیگرند. در افغانستان هم به‌همین ترتیب، در آمریکا هم همین‌طور. مثلا آقای دونالد ترامپ که نامزد جمهوری‌خواهان است و اسمش به‌عنوان یکی از رأی‌آورندگان ریاست‌جمهوری آمریکا هم مطرح است یکی از همین‌هاست. الان با این اتفاقاتی که برای پناهجویان افتاده است، راستِ افراطی فرانسه بیشترین رأی را برای ریاست‌جمهوری آورده است. مردم فرانسه که برای تفریح رأی نمی‌دهند. ببینید جهان به کجا کشیده شده که پیشتاز فرهنگ انسانی تاریخ به راست‌ترین جناح سیاست روی آورده است. مردم فرانسه انگار خسته شده‌اند و به‌جایی رسیده‌اند که می‌گویند دیگر بزنید همه را بکشید.»
آموزش بازیگری دیده‌ام «بهترین کلاس‌های بازیگری پیش از انقلاب کلاس‌های آناهیتا بود که مدیریتش با آقای مصطفی اسکویی بود که رفته بود در روسیه درس خوانده بود. این‌ها دو دوره کلاس داشتند، یک دوره در سال ۱۳۳۹ و یک دوره در سال‌های ۵۰ که در آن دوره اول سعید سلطان‌پور و مهدی فتحی و محمود دولت‌آبادی دراین کلاس‌ها شرکت کردند. پس از سال ۵۵ این کلاس‌ها دوباره شکل گرفت و آقای اسکویی کار را شروع کردند و من رفتم. من اصلا قصد بازیگری نداشتم، در آثار نیما یوشیج خوانده بودم اگر تو بخواهی درباره سنگ بنویسی باید تبدیل به سنگ شوی، یعنی حس سنگ را بتوانی القا کنی. بعدها دیدم نرودا و ریلکه هم این را می‌گویند. من برای اینکه این حس را پیدا کنم کتاب‌هایی از استانسلاوسکی خواندم که این کتاب‌ها در کلاس‌های آناهیتا تدریس می‌شد.»
برشت یا استانیسلاوسکی «ما در کلاس تئاتر به دو گروه تقسیم شده بودیم، عده‌ای طرفدار برشت بودند، عده‌ای طرفدار استانسلاوسکی. من اگرچه روش بازیگری استانسلاوسکی را در تئاتر خوانده‌ام اما سخت طرفدار نگاه برشت در تئاتر هستم و هنوز هم دوستش داشتم. قبل از کلاس‌ها هم عضو «کانون فیلم ایران» بودم. از سال ۵۲ تا ۵۶ از شمال می‌آمدم دراین کانون فیلم می‌دیدم.»
رفتن در قالب نقش «کارگردان کار گفت وقتی شمس را دیدم، فهمیدم خود منوچهر است اما روحیاتش کاملا فرق دارد و او بسیار اهل طنز است و با نشاط است، اما منوچهر این‌گونه نیست، و من ترسیدم، و وقتی باآقای پرتوی حرف زدم و با علیقلیان که فیلم اول را با شمس کار کرده بود آن‌ها گفتند تو شروع کن و نگران نباش و بعد از یک هفته دیدم شمس تبدیل به آن آدم شده و انگار سال‌هاست منوچهر است و آقای صناعی‌ها راست می‌گفت من در آن دوران بسیار افسرده شده بودم اما میل داشتم رقت آن آدم را بشناسم و مثلا شب‌ها نان می‌گرفتم و با نگاه او به خانه می‌آمدم و خیلی اذیت شدم و حتی مریض شدم. بله تنهایی منوچهر با تنهایی شمس کاملا فرق می‌کند و شما کاملا درست نگاه کردید. من وقتی فیلم را دیدم، دلم برای خودم سوخت.