ماهنامه هنر و تجربه – سید رضا صائمی: اگرقصه های سینمایی را دریک گفتمان کلی طبقه بندی کنیم، همه آن‌ها را می توانیم درذیل سه پارادایم تجربه بشری یعنی تولد، زندگی و مرگ قرار دهیم که هرکدام از آنها در تأویل های گوناگونی قابل روایت است. مثلا تولد می تواند هم به معنای به دنیا آمدن یک کودک در خانواده ای و تاثیر آن بر سرنوشت و سرشت زندگی آن‌ها باشد، هم می تواند به معنی تولد یک اندیشه و احساس تازه در درون یکی از شخصیت های فیلم باشد و همچون عشق به تولدی دوباره تعبیر شود. زندگی نیز می تواند واجد دوقطبی جنگ و صلح در ساحت های مختلف باشد و البته هر رخدادی که می توان آن را به تجربه های زیسته آدمی نسبت داد. بازنمایی مرگ هم البته می تواند مصادیق مختلفی داشته باشد؛ ازمرگ یک شخصیت تا کشته شدن یک قهرمان و از نابودی یک ضدقهرمان تا جنگ و آدم کشی و…
اما محسن امیریوسفی در «خواب تلخ» به سراغ خود مرگ به ماهومرگ می رود و در بازنمایی تجربه مرگ، به زندگی و تولد و مفاهیم برساخته آن نقبی می زند. او تلخ ترین تجربه بشری را (دست کم در نگاه عرفی) به شیرینی با طنز و کمدی بیان می کند و درواقع دست به شوخی با مرگ می زند. «خواب تلخ» یک مستند – داستانی شوخ طبعانه درباره خود مرگ و ابعاد مختلف آن است؛ هم ابعاد انتزاعی که شامل اعتقادات و باورهای عرفی درباره آن است و هم جلوه بیرونی آن که بیش از هرچیز در نمایش مردگان و چگونگی کفن و دفن آنها منعکس می شود.
انتخاب ساختار مستند – داستانی بهترین فرم برای روایت شیرین از یک واقعیت تلخ و هولناک است که هم زهر آن را می گیرد و هم مخاطب در یک مواجهه همدلانه تر و فارغ از وحشت و ترس از سوژه به تماشای فیلم می نشیند. به عبارتی دیگر این ساختار روایی از دافعه احتمالی قصه کاسته و تماشای آن را به تجربه ای دلچسب بدل می کند.
اما قصه از این قرار است که اسفندیار مرد مرده شوری است که سال ها در امامزاده سیدمحمد (خمینی شهر) مرده ها را می شوید و به همراهی یدالله گورکن و پسرکی که لباس های مردگان را می سوزاند و دلبر که زن های مرده را می شوید، جمعی هستند که به اموات خمینی شهر خدمت رسانی می کنند. اسفندیار به زیردستان خود ظلم می کند و حق وحقوق آنها را کامل نمی پردازد. مدتی است که اسفندیار احساس می کند مرگ برای گرفتن جانش او را تعقیب می کند. او معتقد است هرکه قرار است بمیرد چندوقت قبلش مرگ را می بیند و متوجه مرگ خود می شود. با این اعتقاد او به استقبال مرگ می رود. از دلبر و یدالله حلالیت می طلبد و با اکراه دوچرخه خود را به یدالله می دهد تا حلالش کند. اما دلبر به این راحتی حلال نمی کند. دلبر زنی است که شوهرش مرده و دخترش هم همسر مردی افغان شده که بعد از جنگ افغانستان به این کشور رفته است. بالاخره اسفندیار موفق به کسب رضایت دلبر می شود. شبی که مطمئن بود مرگ به سراغش می آید در گوشه ای از اتاق کمین می کند و به گمان خودش با ضربه  ای به مرگ صدمه وارد می کند و فردای آن روز خودش لباس هایش را می سوزاند و خود را غسل می دهد و کفن می کند و منتظر مرگ می شود.
«خواب تلخ» از قابلیت تأویل پذیری بالایی برخوردار است که هم می توان به آن نگاه جامعه/ مردم شناختی داشت، هم از حیث روانشناسی و ترس از مرگ آن را مورد بازخوانی قرارداد وهم ازمنظر دینی و فلسفی و حکمت اخلاقی به خوانش مضمون آن پرداخت؛ فارغ از اینکه فیلم از حیث ساختار مستندگونه اش نیز قابل تحلیل است.
از منظر جامعه شناسانه می توان سویه اجتماعی مرگ را در سنت ها و مراسم و مناسک مرتبط با مردگان تفسیر کرد و در این معنا به خود مرده شوری به عنوان یک شغل و فعالیت اجتماعی نگریست. بخشی از جذابیت فیلم نیز از این نقطه تاثیر می پذیرد و برای مخاطب جذاب است که کیفیت زندگی یک مرده شور را ببیند. از این منظر «خواب تلخ» را می توان یک مستند تمام عیار درباره شغل مرده شوری و اساسا فرایندی که یک انسان بعد از مرگش تا زمان دفن شدن در این دنیا تجربه و طی می کند دانست که در عین دافعه برانگیز بودن این موقعیت برای برخی از مخاطبان واجد نکات جذابی بوده و حتی در برخی از مواقع دست به یک نوع رمزگشایی می زند.
ازمنظر روانشناختی نیز این فیلم به ویژه در ساحت بیرونی یعنی جایی که مخاطب باید نوعی مواجهه چالش برانگیز با مضمون قصه داشته باشد یک تجربه متفاوت است. فیلم نه به شکل تخیلی و انتزاعی که به شکل واقعی و انضمامی، مرگ و مردگان را به تصویرمی کشد که اگر آن را به ابعاد اخلاقی قصه پیوند بزنیم هم واجد یک نوع کارکرد مرگ آگاهانه است و چه بسا هم مخاطب را به تأمل درونی نسبت به تجربه مرگ دعوت می کند و هم تاثیرات اخلاقی این مرگ آگاهی را در زندگی و کنش و منش فردی نشان می دهد. مثلا وقتی اسفندیار متوجه می شود که مرگ به سراغ او آمده از ظلم و زورگویی نسبت به زیردستانش دست می کشد و به طلب حلالیت از آنها می پردازد؛ به ویژه در ارتباط با دلبر که کسب رضایت او سخت تر است. از منظر روانشناختی، ترس از مرگ و آسیب های روانی آن در مقاطع مختلفی از فیلم برجسته می شود که اوج آن مواجهه با مرگ و حتی دست انداختن آن از سوی اسفندیار است. شوخی های کلامی و کمدی موقعیت های برساخته آن نیز این واقعیت هولناک را به موقعیتی کمیک بدل کرده و به تلطیف ترس مخاطب کمک می کند. ازهمین رو شاید بتوان «خواب تلخ» را نوعی کمدی سیاه نیز قلمداد کرد که ترسناک ترین تجربه بشری را به درکی ملیح بدل می سازد.
با این حال «خواب تلخ» نه ترس از مرگ، که دست کم تلنگری نسبت به آن را در ذهن مخاطب رقم می زند. به عبارت دیگر مخاطب با تماشای فیلم، هم ترس از مرگ را بازتجربه می کند، هم نوعی ترس زدایی از مرگ رخ  می دهد و هم از طریق شوخی با مرگ می خندد. درواقع در پس این خنده به مرگ، نوعی خردورزی نسبت به زندگی و خویشتن نهفته که در یک تجربه عاطفی – روانی التقاطی رخ  می دهد. در این تجربه متفاوت، مخاطب، هم خود را به مرگ نزدیک احساس می‌کند؛ به این معنی که مرگ فقط برای همسایه نیست و این شتری است که در خانه او نیز می خوابد و هم احساس دوری از وحشت مرگ به  واسطه مواجهه کمیکی که در فیلم با این مساله صورت می گیرد به او دست  می دهد.
اگرچه ۱۲سال از تولید «خواب تلخ» گذشته، اما همچنان شوخی هایش تازگی خود را حفظ کرده و ریتم فیلم نیز دچار کندی ملال آور نیست. اگرچه گاهی دچار گسست و سکته های روایی و عدم یگانگی در لحن روایت می شود اما در کل، وحدت گفتمانی خود را حفظ کرده و از آن خارج نمی شود. حتی می توان آن را دارای سویه سوررئالیستی هم دانست؛ آنجا که اسفندیار ازطریق تلویزیون با مرگ در ارتباط است!
«خواب تلخ» شوخی شوخی به روایت جدی ترین تجربه بشری می پردازد و نوازشگرانه و ملاحت گونه مخاطب را از خواب غفلت نسبت به تجربه عظیمی به نام مرگ، بیدارمی کند. این تجربه از طریق تجربه مرگ از سوی قهرمان خود قصه رخ  می دهد که خودش با غسل و کفن کردن خویش به استقبال مرگ می رود تا این پیام را به مخاطب منتقل کند که اگر با مرگ دوست شویم و آن را بپذیریم کمتر از آن می ترسیم و می گریزیم!

نسخه pdf شماره بیست‌ویکم ماهنامه هنر و تجربه