هنروتجربه: مجید برزگر به مناسبت درگذشت یدالله نجفی (صدابردار پیشکسوت سینمای ایران) یادداشتی نوشته و به همراه آن تعدادی از عکس‌های منتشر نشده مرحوم نجفی را منتشر کرده‌است.نجفی صدابرداری «یک شهرموند معمولی» آخرین ساخته این کارگردان را که در بخش هنروتجربه جشنواره سی وچهارم فیلم فجر به نمایش درمی‌آید، برعهده داشته‌است.متن متن کامل این یادداشت که در اختیار خبرگزاری ایلنا قرار گرفته؛ به این شرح است:

« یادِ بعضی نفرات…

این دومین بار است که در بهمن و در ایامی که درگیرِ جشنواره‌ایم؛ خبرِ بد می‌شنوم و قلبم می‌گیرد. بار قبل صبح زودی بود در نیمه بهمن سال ۱۳۸۳ که از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند محمدرضا شریفی رفت. استاد دانشگاه و مدیر فیلم‌برداری بزرگ سینمای ایران و حالا یدالله نجفی.
این دومین بار است امسال که خبری می‌شنوم و قلبم می‌گیرد. بار اول شهریور ماه که مانی باغبانی زنگ زد و گفت ایرج کریمی رفت و حالا یدالله نجفی.
و هر سه‌شان مثل هم بودند برایم. پُر از دانایی و فرزانه‌گی و صبوری. و چقدر تلخ است که برایشان می‌نویسم. اما باید یاد کنیم از آن‌ها. از آن‌ها که بر ما تاثیر داشتند و دارند. از آن‌ها که بزرگ‌تر ما بودند.

یدالله نجفی 3
یدالله نجفی رفت. مردِ مهربانِ سینمای ایران. صدابردار و سینماگرِ همراهِ بسیاری از ما‌ها. در فیلم‌های بسیار. فیلم‌های بزرگ و کوچک. در «یک شهروند کاملا معمولی» سالِ گذشته همین موقع‌ها – کمی قبل‌تر- مشغول بودیم. یکی دوماهی معاشرت نزدیک که بعد‌تر تبدیل به دوستی دلنشین‌تری شد. بزرگِ گروه ما بود و چه خوب آداب بزرگی می‌دانست و چه خوب با گروه جوان ما رفتار می‌کرد. انگار او هم مثل ماست. البته که از ما بود. اما بزرگ‌تر  ما بود. ساکت و دقیق. با آن نگاه نافذ از بالای عینک. کارش فقط صدا نبود. بی‌آنکه خودنمایی کند، آرام بعدِ هر پلان نکاتی را در باره بازی‌ بازیگران و حرکتِ دوربین و رنگ و نور می‌گفت. خیلی زمان نبرد تا بدانم بعد از هر پلان باید از او تایید نهایی را بگیرم و با اشتیاق این کار را می‌کردم. بزرگِ گروه ما بود.

یدالله نجفی
روزهای کار کمتر درباره صدا حرف می‌زدیم. در فاصله آماده‌سازی صحنه‌ها، بیشتر درباره کتاب‌ها و تازه‌ها حرف می‌زدیم. او بیشتر حرف می‌زد. آراسته و آرام و با اخلاق. ما با اشتیاق گوش می‌کردیم. تاریخِ معاصرِ این خاک را چقدر خوب می‌دانست و می‌خواند. راز صبوری‌اش این بود. می‌دانست کجاست. پایش روی کدام زمین است. دیگر خیلی اخبار و هیجانات ذوق زده‌اش نمی‌کرد. باور نمی‌کنم رفته است. مگر می‌شود صاحب آن خنده‌ها و شوخ‌طبعی‌ها رفته باشد؟ الان چند ساعتی ست که بین ما نیست و هنوز باور نمی‌کنیم. در دفتر همه به هم نگاه می‌کنیم. گیجیم. نمی‌دانم الآن امیرحسین قاسمی خبر را گرفته؟ و اگر گرفته چه می‌کند. برایش پیامی می‌فرستم: «وز شمارِ دو چشم یک تن کم/ وز شمار خرد هزاران بیش. تنها‌تر شدیم امیر جان».