هنر و تجربه – بهزاد وفاخواه: «سوگنامه‌ای برای یاشار» یک فیلم شخصی است که با امکاناتی ناچیز در انگلستان ساخته شده‌است. با این حال یکی از معدود تجربیات سینمای ایران درباره موضوعی به اهمیت مهاجرت است. موضوعی که این بار فارغ از کلیشه‌های مرسوم، از زاویه دید یک مهاجر به آن پرداخته شده‌است. البته همچنان ما زاویه دید مهاجران جاافتاده در جامعه مقصد را در سینمای‌مان نداریم. یاشار در لندن تنها و سرگردان است. به جز چند تماس محدود تلفنی، هیچ دیالوگی با کسی ندارد. دنبال کار می‌گردد و به خاطر ویزای تحصیلی‌اش و انگلیسی ناکاملش در کار پیدا کردن توفیقی ندارد. از طرفی ویزای تحصیلی او هم روبه اتمام است و دچار تنگنای مالی هم شده‌است. در این شرایط یاشار بیش از پیش در خود فرو می‌رود. «سوگنامه‌ای برای یاشار» البته فیلم تلخی نیست. شاید قرار گرفتن کلمه سوگ در اسم آن ما را به اشتباه بیندازد، اما یاشار هم‌چنان به زندگی وصل است و شوقی کودکانه به دنیا دارد. رویابافی می‌تواند او را نجات دهد. انتخاب فیلم‌هایی مثل «سوگنامه‌ای برای یاشار» در هنروتجربه، انتخاب تجربیات منحصر به فرد و سینمایی‌ست که بنا به ذات خود مخاطب محدودتری دارد اما در زبان سینمایی و در انتخاب مضامین بدیع پیرو کلیشه‌ها نیست. 

در جلسه افتتاحیه فیلم درباره نوعی از فیلم‌ها صحبت کردید که به روش تولید آن‌ها چریکی یا گریلایی می‌گویند.
در انکلستان به این فیلم‌ها می‌گویند گوریلا. کسانی که مجوز نگیرند، چون آن‌جا پروسه مجوز گرفتن خیلی سخت است، از این طریق خیلی چریکی فیلم می سازند. مجوز گرفتن به خصوص برای من خیلی سخت بود که با ویزای دانشجویی رفته بودم و در آن دوره هم وجهه ایران در غرب خوب نبود. تنها چیزی که در آن وضعیت می‌توانست به من کمک کند، ساختن همین فیلم بود. تصویربرداری در فضای لندن سخت‌گیری‌های این‌جا را ندارد. در ایران اگر مجوز نداشته باشی، خیلی جاها جلوی گروه را می‌گیرند اما آن‌جا فقط تذکر می‌دادند. به خصوص اگر بدون سه پایه کار کنی اصلا کاری ندارند.

کارگردان‌های مورد علاقه من، آندری تارکوفسکی، برسون، اینگمار برگمان، کارل تئودور درایر، یاسوجیرو ازو، کیارستمی، نوری بیلگه جیلان و کلا سینماگرانی هستند که به ایده‌های بنیادین و انسان می‌پردازند

این سیستم فیلم ساختن به این شکل چریکی در انگلستان بین دانشجوهای سینماست یا فقط برای فیلم‌های کوتاه است یا فیلم بلند هم به این شکل ساخته می‌شود…
رایج است. در مورد اکرانش اما من اطلاع زیادی ندارم. گروه فیلم‌برداری ما به جز من و بازیگرم، مهرداد آزمین تصویربردار و بعضی وقت‌ها محسن و ادریس دوتا از دوستانم بودند. در ۸۰ درصد کار سه نفر فقط بودیم: من و مهرداد و یاشار. منشی صحنه و دستیار نداشتم و در صحنه‌های داخلی به جز صحنه رویا و کابوس نورپردازی نداشتیم. در آن صحنه با کمک یکی از دوستانم که سی چهل سال است در لندن زندگی می‌کند، نورهای قرمز و آبی گرفتیم و آن صحنه را ساختیم.

تا چه حد فیلم شبیه زندگی خودت بود و اصلا چرا سمت ساخت این فیلم رفتی؟
من رفته بودم تا ببینم اگر شرایط قابل قبول است بمانم. پولی هم از پدرم گرفته بودم و دوست داشتم اگر هم برمی‌گردم حداقل با همین پول برگردم. خیلی‌ها را آن‌جا دیدم که واقعا از خدای‌شان بود برگردند اما می‌گفتند اگر برگردیم آبروی‌مان می‌رود. تنها چیزی که توانست من را در آن محیط ارضا کند، همین ساختن فیلم بود. احساس می‌کردم به شدت در این یک سال و نیم زمانم به بطالت گذشته و حداقل ساخت این فیلم می‌تواند من را از لحاظ روحی ارضا کند که وقتم تلف نشده‌است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فیلمی که با این مدل و کار گریلایی ساخته شده، یک روز  در کشور خودم اکران شود. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر امکانات و سرمایه‌گذار داشتم و امکانات حرفه‌ای در اختیارم بود، فیلم چقدر بهتر از آب درمی‌آمد. از طرفی بعضی مواقع کمبودهایی که داری تبدیل به ویژگی مثبت فیلمت می‌شود.

اگر امکانات کاملی داشتی فیلم را چطور می‌ساختی؟ تا حالا به این مساله فکر کرده بودی؟
بله،فکر می‌کنم خیلی تغییر می‌کرد. فیلم در شکل مطلوبش پلان‌های حرکتی داشت، در نمای آخرم که یاشار در پارک نشسته دوست داشتم این نما کرین باشد و بعد کم کم به یاشار برسیم. ولی همه این ایده‌‌ها به خاطر کمبود امکانات حذف شد. البته اساسا ترجیح می‌دهم فیلمم را بسازم تا این‌که بنشینم فکر کنم که اگر امکانات بود چه می‌شد. ولی حالا که در ایران هستم، فرق می‌کند. برای فیلم‌نامه جدیدم منتظرم تهیه‌کننده پیدا کنم و عجله نمی‌کنم.

جدا از مساله فیلم، مهاجرت برای شما چطور تجربه‌ای بود؟
به عنوان یک «تجربه» خوب بود. هیچ‌وقت این تجربه شخصی را نباید تعمیم داد. مگر این‌که کسی باشد که من از قبل بدانم شرایط روحی‌اش به من خیلی نزدیک است. آدمی که به ریشه‌ها باور دارد، به کشور و خانواده وابستگی دارد. معمولا این جور آدم‌ها مخصوصا در قشر هنر وقتی مهاجرت می‌کنند، افسرده می‌شوند. مواد خام ما زبان است و این‌جاست که می‌تواند ایده‌های من شکل بگیرد. چرا من بیشتر فیلم‌های کوتاهم را در اکباتان ساخته‌ام؟ چون آن‌جا زندگی کرده‌ام. در انگلیس تنها موضوعی که می‌توانستم درباره آن فیلم بسازم، حتی اگر مدت طولانی هم آن‌جا می‌ماندم، وضعیت یک ایرانی مهاجر در آن‌جا و مشکلاتش بود. نمی‌توانستم درباره یک خانواده انگلیسی فیلم بسازم. تنها چیزی از آن‌جا که دلم برایش تنگ می‌شود، سینماتک لندن است که در آن فیلم‌هایی با کیفیتی دیدم که امکانش دیدنش در این‌جا نیست. در نهایت به این نتیجه رسیدم که آدم زندگی در غرب نیستم.

ساخت این فیلم کلا چقدر طول کشید؟
یک هفته نماهای داخلی را گرفتیم و حدودا سه ماه هم نماهای خارجی. البته نه سه ماه به صورت مداوم. همه شاغل بودند و فقط آخرهفته‌ها فرصت داشتند که برای فیلم‌برداری بیایند. اواخر سال ۹۰ فیلم‌برداری را شروع کردیم و در سال ۹۱ تمام شد. پلان‌هایی بود که الان هم که فیلم را می‌بینم، حسرتش برایم می‌ماند. اعتقاد دارم وقتی تنهایی یک آدم را می‌خواهی نشان بدهی باید حضور آن آدم در جمع را تصویر کنی. خیلی دوست داشتم در میدان پیکادلی لندن که آخرهفته‌ها خیلی شلوغ می‌شود، یاشار را در میان این جمعیت و سرگردانی‌اش را نشان بدهم.

سوگنامه‌ای برای یاشار

خود یاشار را از کجا پیدا کردید؟
دو سه هفته بعد از این‌که وارد لندن شدم در یک شیکه اجتماعی عضو گروهی شدم از ایرانی‌های جوان هنرمند ساکن انگلستان که گاهی دورهم جمع می‌شدند. با یاشار آن‌جا آشنا شدم و او هم مثل من آذری بود و با هم ترکی حرف می‌زدیم و دوست شدیم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر از پشت صحنه فیلم کسی تصویر می‌گرفت خیلی جالب می‌شد! من با یاشار ترکی حرف می‌زدم، مهرداد باهاش انگلیسی حرف می‌زد، با یکی دیگر سوئدی حرف می‌زد… او فلسفه می‌خواند و خیلی هم علاقه دارد به سینما. از بچگی در انگلیس بزرگ شده و خانواده‌اش در سوئد زندگی می‌کنند. جالب است نقشش در فیلم به شدت با شخصیت خود یاشار مغایرت دارد. برایش وضعیت این آدم مهاجر باورپذیر نبود چون از بچگی در آن محیط بزرگ شده و خیلی آدم برون‌گرایی است. خیلی اکتیو است و من دائم توصیه می‌کردم آرام‌تر و با ریتم کندتری حرکت کند.

انتخابی کرده‌اید که به نظر من خیلی خوب در فیلم نشسته است. فیلم تقریبا دیالوگی به جز تماس‌های تلفنی یاشار ندارد. این تماس‌ها به زبان آذری هستند و فارسی نیستند. گفت‌وگوهای خیلی ساده و روزمره‌ای هم هستند. خوبی؟ خوبم دلم تنگ شده. کار چه شد؟ دارم کارم را عوض می‌کنم.. این زبان، برای ما که ترکی بلد نیستیم، مشکل ارتباط برقرار نکردن را خیلی بهتر نشان داده‌است. شاید اگر فارسی می‌گفت به این خوبی درنمی‌آمد. آذری اتمسفر دیگری به فیلم داده است. خیلی تنهاست و موقعی که با ایران صحبت می‌کند جز یک سری احوال‌پرسی‌های ساده چیز دیگری نمی‌تواند بگوید و نمی‌تواند شرایط زندگی‌اش را برای آن‌ها باز کند.
و دروغ هم می‌گوید. یک جا می‌گوید وضع مالی‌ام خوب است و من کات زدم به جایی که کاغذ مانده حسابش را از دستگاه ATM  می‌گیرد که پول زیادی برایش نمانده.

البته یک جایی از فیلم، وقتی در هایدپارک با بچه‌ها بازی می‌‌کند، فارسی حرف می‌زند و متوجه می‌شویم که لهجه انگلیسی نسبتا غلیظی هم دارد و ای کاش این صحنه در فیلم نبود.
خودم همیشه نگران این مساله بودم و حتی جاهایی با کمک بهروز معاونیان در صداگذاری این صداها را قطع کردیم. در کل از صدای فیلم راضی نیستم.

البته این برای بیننده غیرفارسی‌زبان قابل فهم نیست و ممکن است،ترکی‌اش هم ایرادی داشته باشد که من متوجه نمی‌شوم. وجه کودکانه شخصیت یاشار از کجا می‌آید؟
این وجه در خود یاشار هم بود. من هم بچه‌ها را خیلی دوست دارم. وجود خدا را می‌شود در بچه‌ها دید. مخصوصا در پلانی که در پارک نشسته‌اند و با ایرانی‌ها حرف می‌زنند، خسته می‌شود از این هیاهو و حرف‌ها و بچه‌ها توجهش را جلب می‌کنند. من آن دوره «ابله» داستایوسکی را می‌خواندم و پرنس میشکین هم همچن حالتی دارد و دنیای خیلی کودکانه‌ و معصومانه‌ای دارد. من وقتی فیلم می‌سازم خواه ناخواه علایقم وارد فیلم می‌شوند و دیدن شخصیت خود یاشار و خواندن ابله شاید باعث این کودکانگی در فیلم شد. جایی که می‌رود وسایلی که از آن مغازه خیریه کودکان سرطانی برداشته است را سرجایش می‌گذارد انگار راحت شده و یک باری از روی دوشش برداشته شده و بعد می‌آید ظرف‌ها را می‌شوید و حمام می‌رود، انگار خودش را تطهیر می کند.

این علایق در سه صحنه فیلم گنجانده شده‌است. یکی آن‌جا که یاشار فیلم «نوستالژیا» تارکوفسکی را در خانه دارد می‌بیند، یکی دیگر موسیقی باروکی که در انتهای فیلم می‌شنویم و کتابی از داستایوسکی که یاشار دارد می‌خواند. این‌ها حتما از علایق شخصی خودت برآمده. کلا به چه نوع سینمایی علاقه داری؟
… کارگردان‌های مورد علاقه من، آندری تارکوفسکی، برسون، اینگمار برگمان، کارل تئودور درایر، یاسوجیرو ازو، کیارستمی، نوری بیلگه جیلان و کلا سینماگرانی هستند که به ایده‌های بنیادین و انسان می‌پردازند. الکساندر سوکوروف جمله خیلی زیبایی دارد که می‌گوید «هدف هنر، تکرار بنیادی‌ترین ایده‌هاست. سال از پی سال، دهه از پی دهه، قرن به قرن. چرا که ما مردم بزرگ‌ترین فراموشکارانیم.» این تکرار خیلی مهم است. همه حرف‌ها زده شده منتهی فرم جدید مساله است. عشق، انسانیت، مرگ… این‌ها مگر کهنه می‌شوند؟ این موضوعات ازلی ابدی است.

خود تارکوفسکی هم فیلمی با همین مضمون مهاجرت دارد: نوستالژیا.
بله و من از نماهایی از آن فیلم در سوگنامه استفاده کرده‌ام. یک جور ادای دینی است نسبت به فیلم‌سازی که دوستش دارم. وقتی این فیلم‌سازها و شاهکارهای‌شان را می‌بینیم به این فکر می‌کنم که ما پس چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ از نمایی از «سولاریس» هم استفاده کردم که مادر دارد زخم‌های فرزند را پاک می‌کند و به فضای یاشار و دلتنگی برای مادرش می‌خورد.

بابک خرمدین

با توحه به این‌که از ابتدا می‌دانستید فیلمی با این مختصات امکان اکران ندارد، چه شد که این فیلم را بلند ساختید؟ اصلا از اول رفتید برای ساخت فیلم بلند؟
نه اول ایده فیلم کوتاه در ذهنم بود و فیلم‌نامه‌اش شش،هفت صفحه بیشتر نبود ولی در دکوپاژ تصویر به ذهنم آمد و دکوپاژم ۲۵۴ پلان شد. اولین راف‌کاتش هم که در نیوکاسل مایکل قهاری زد، حدود ۸۸دقیقه شد و احساس کردم خیلی خسته‌کننده شده و نخواستم با عجله تدوین شود و آمدم ایران با حسین توکلی فیلم را رساندیم به ۷۲ دقیقه فعلی.

فیلم در کدام جشنواره‌ها شرکت کرده؟ فیلم‌هایی مثل «سوگنامه‌ای برای یاشار» فیلم‌هایی هستند که باید در جشنواره‌ها مطرح شوند و جشنواره امتیاز خوبی برای این فیلم‌هاست که بعد از دیده شدن در کار بعدی فیلم‌ساز تاثیر خیلی بزرگی می‌گذارند.
فیلم متاسفانه تاکنون در جشنواره‌های خارجی شرکت نکرده‌است.

خیلی موضوع خوبی هم برای جشنواره‌های خارجی بوده و مهاجرت الان از مهم‌ترین موضوعات جهان است.
الان در تلاشم اگر بشود در چند جشنواره فیلم را شرکت بدهم. ولی جشنواره‌های خارجی یکی از معیارهای‌شان کیفیت فنی فیلم است، در حالی که صدای فیلم ما مشکل دارد. حالا شاید هم این سخت‌گیری خودم است. از طرفی سال ساخت فیلم هم خیلی مهم است و خیلی از جشنواره‌ها فیلم‌های مربوط به چندسال گذشته را دیگر نمی‌پذیرند. تنبلی خودم هم بوده چون چندان دنبال شرکت در جشنواره‌های مختلف نبودم.

هنروتجربه برای نمایش فیلم‌هایی از جنس «سوگنامه‌ای برای یاشار» جای خیلی مناسبی است و از طرف دیگر این فیلم‌ها هم انتخاب‌های مناسبی برای هنروتجربه هستند.موضوع فیلم‌هایی مثل فیلم شما دغدغه عده کمتری است و این موضوع برای درصد کمتری از جامعه می‌تواند جالب باشد. پس مخاطب گسترده نمی‌تواند داشته باشد. اما دلیل نمی‌شود فیلم نمایش داده نشود. ممکن است از دل آن یک تجربه سینمایی خوب بیرون بیاید یا بیرون نیاید. برای خیلی‌ها که تجربه مهاجرت داشته‌اند شاید خیلی هم جذاب باشد.
خوشحالم که فیلم من مختص هنروتجربه است. این فیلم نه ستاره سینما دارد نه من تهیه‌کننده‌ای داشتم و خیلی شخصی است. به نظرم «ماهی و گربه»، «پرویز» و «خواب تلخ» دقیقا فیلم‌هایی هستند که برای هنروتجربه مناسبند. اخیرا ولی فیلم‌هایی در هنروتجربه می‌بینم که ستاره دارند و خیلی فرقی با جریان اصلی ندارند و می‌توانند در جریان اصلی اکران شوند.

تجربیات دیگر فیلم‌سازی که داری مال قبل از ساخت «سوگنامه…» است یا بعد از آن؟
قبل از این فیلم سه فیلم کوتاه داستانی ساخته‌ام که «برش»، «گور بی‌جا درنگ» و «سه شنبه مامان» و یک فیلم نیمه بلند «کورسو» که پروژه پایانی کارشناسی ارشدم بود و در جشنوار‌های داخلی شرکت کردند. از سال ۸۳ شروع کردم و اولین فیلم کوتاهم «برش» برای همین سال بود. «گور بی‌جا درنگ» را سال ۸۶ ساختم و در جشنواره فیلم‌های انسان‌دوستانه جایزه بهترین فیلم را گرفت و در جشنواره پروین اعتصامی دیپلم افتخار به آن رسید و در جشنواره نهال هم جایزه‌های کارگردانی و فیلم‌نامه و صدابرداری را گرفت. «سه‌شنبه با مامان» در جشن تصویرسال پخش شد و «کورسو» هم با وجودی که داستانی است در جشنواره سینماحقیقت انتخاب شد، چون فضایی بین مستند و داستانی دارد. «سوگنامه‌ای برای یاشار» هم این حالت بین مستند و داستانی را دارد. داستان را از واقعیت می‌گیرم اما دراماتیکش می‌کنم. مستند خالص را دوست ندارم. دوست دارم از تخیلم استفاده کنم. با دکوپاژ کامل سرصحنه می روم اما همیشه هم به آن پایبند نیستم. دکوپاژ حتما باید باشد اما به الهام لحظه هم اعتقاد دارم. هیچ‌وقت نباید ذهن را بست و گفت حتما فقط و فقط باید طبق دکوپاژم پیش بروم و البته نباید هم مانند بعضی دیگر بدون فیلم‌نامه وطرح قبلی سر صحنه رفت که این دیگر فاجعه است. چیزی بین این دوتا مناسب باید باشد. تارکوفسکی هم می‌گوید: «خودِ زندگی وقتی با آن مواجه می‌شوی، خیلی عمیق‌تر از ذهنیت تو است.» دکوپاژ داری اما وقتی وارد مرحله تولید می‌شوی این‌قدر چیزهای زیادی به ذهنت می‌آید که حیف است از دست‌شان بدهی. این تغییر دادن هم یک هنر است.

فیلم بالاخره مخاطبش را پیدا می‌کند، حتی اگر اندک باشد. کسی که تجربه غربت را دارد، کسی که دنبال سینمای مستقل است، کسی که فیلم‌بین باشد و با انواع مختلفی از سینما با ریتم‌های مختلف آشنا باشد، فیلم مورد علاقه‌اش را پیدا می‌کند

اکران هنروتجربه چه کمکی به فیلم‌سازهای مستقلی مثل شما می‌کند؟
در درجه اول انرژی می‌دهد. همین که فیلم‌ها اکران می‌شود و مخاطب برای دیدن فیلمی که تو ساختی و دغدغه شخصی‌ات بوده به سالن می‌رود، خوشحال کننده است. توانایی یک فیلم‌ساز به این است که فیلمی را که ساخته‌ای پخش کنی، مخاطب آن را ببیند، در جلسات نقد و بررسی از آن دفاع کنی و با واقعیت مواجه بشوی.

امیدوارم از سوال آخر من ناراحت نشوید. فیلم شما چه چیزی دارد برای این‌که تماشاگر را به بلیت خریدن و آمدن به سالن راضی کند؟ چه راهی برای تبلیغ و معرفی فیلم در نظر گرفته‌اید؟
من اصلا در این مسائل وارد نیستم. به نظرم این کار آدم‌های حوزه روابط عمومی و تهیه‌کنندگی است. آدم‌هایی که فکرشان در مسائل مربوط به تبلیغات خوب کار می‌کند. من فیلم می‌سازم. اگر بتوانم فیلم بسازم و آن‌چیزی که دغدغه‌ام است را تصویر کنم، موفق هستم. خیلی هم دوست دارم فیلمم تماشاگر داشته باشد و همه آن را ببینند و نظرات مختلف را بشنوم. اما اینکه  فیلم بسازم به این نیت که حتما مخاطب داشته باشد یا دیده‌ام که بعضی موقع نوشتن فیلم‌نامه فکر مخاطب هستند، من این‌طور نیستم. چیزی که در دلم است می‌نویسم و می‌سازم. سهراب شهیدثالث گفته بود سیب سرخی آماده کرده‌ام، هرکس خواست بچشد. فیلم بالاخره مخاطبش را پیدا می‌کند، حتی اگر اندک باشد. کسی که تجربه غربت را دارد، کسی که دنبال سینمای مستقل است، کسی که فیلم‌بین باشد و با انواع مختلفی از سینما با ریتم‌های مختلف آشنا باشد، فیلم مورد علاقه‌اش را پیدا می‌کند. یکی از مولفه‌هایی سینمایی که به آن اعتقاد دارم استفاده از نابازیگر است. اما باید دید تا چه حد می‌توانم مقاومت کنم و آیا یک تهیه‌کننده اجازه می‌دهد فیلم را بدون بازیگر حرفه‌ای بسازیم؟