ماهنامه هنر و تجربه – ایلیا محمدی‌نیا: «رقص خاک» ۲۴سال پس از تولید هنوز تازه می نماید. سال های بسیار دور فیلم را دیده بودم و البته بسیار نیز دوست می‌داشتم هرچند تا پیش از دیدن دوباره فیلم تصاویری محو و گنگ در ذهنم ته نشین شده بود؛ تصاویری از ایلیای عاشق پیشه و نگران لیموآ، تصاویری از جمیل که خل وضع می نمود و نبود. عاقله مردی بود که به مصداق شعر «آزمودم عقل دوراندیش را/ بعد از این دیوانه سازم خویش را»، عاقلانه خود را مجنون نشان می داد؛ هم او که نگران لیموآ، نگران بچه های خردسال کوره پزخانه و نگران ایلیای نوجوان و تنها بود. و تصاویری از رقص سرخوشانه ایلیا بر خشت های خام و…
ته نشین شدن نماهای باقی مانده از اولین نمایش فیلم از پس سال ها رهایم نکرده بود که دیدن دوباره فیلم بر تشنگی های من افزود. و پرسشی که هنوز هم رهایم نکرده است: چرا «رقص خاک» سال ها در محاق ماند؟ وقتی امروز به فیلم نگاه می کنم دلیل موجهی نمی یابم و این پرسشی است که به حتم بینندگان امروز فیلم از خود خواهند پرسید.
دهه هفتاد پر است از فیلم هایی که مورد پسند جشنواره های خارجی بود و در داخل به آنها لقب «سیاه نما» داده بودند و از دیدگاه متولیان سینمایی آن سال ها، «رقص خاک» از زمره همین فیلم ها بود و تا چند سال امکان دریافت پروانه نمایش برایش میسر نشد و زمانی هم که امکانش را یافت به جز حضور پربار و موفق در جشنواره های خارجی هیچ گاه امکان نمایش عمومی ولو محدود در چند سینما را به دست نیاورد تا ۲۴سال بعد که به همت نگاه خلاقانه مؤسسان گروه «هنر و تجربه» راهی هرچند محدود به اکران عمومی یافت. وقتی امروز به فیلم نگاه می کنیم اثری از فقر و بدبختی یعنی همان فاکتورهای سیاه نمایی را در فیلم نمی بینم. اگر فقری در فیلم هست شریف و انسانی و عزت‌مندانه است. آدم های «رقص خاک» در ناکجاآبادی که نشانی ندارد، در کوره پزخانه ای غریب و دورافتاده از هر نشانه تمدنی زندگی می کنند بی هیچ شکوه و گلایه ای. و تنها سهمشان از تمدن، حرکت پرسروصدای چرخ های قطار روی ریل راه آهن و روغن سوخته و سیاه و انبوهی از روزنامه های باطله است و وقتی کامیون حمل آجر به عنوان نمادی دیگر از تمدن به آنجا می رود توان کشیدن آجرهای دست رنج اهالی کوره پزخانه را ندارد و با همت همین مردان راهی برای حرکت پیدامی کند و حاصلش برای ایلیا فقط سوزش چشم است و بس. همه آنچه در جوامع انسانی دست یافتنی است در این جا یافت می شود: عشق، تحیر و سرگردانی، معرفت، کودکی، انسانیت، سرخوشی و… و چیزی که نیست فقر است. تو گویی همه جهان در همین کوره پزخانه جمع شده اند.
ایلیا نوجوان برگزیده این جمع است که ندای گنگ و نامفهومی را می شنود و درپی یافتن سرمنشأ آن به هروله ای عاشقانه می پردازد. ابتدا آن را در نگاه دختری زیبا و معصوم می بیند: لیموآ؛ لیموآیی که همه دنیایش می شود اما او را به واسطه مهاجرت از دست می دهد و یادگارش را که نقش دست لیموآ روی خشتی پخته است پس از آنکه در آب چاه تطهیر شد نگاه  می دارد. ایلیا از لیموآ به عنوان عشقی کودکانه و معصوم عبور کرده و همچون خشت خامی که در کوره پخته می‌شود در ادامه راهش به قله می رسد و انعکاس صدایی را می شنود که حالا دیگر گنگ نیست.
«رقص خاک» پر است از جزئیات و پلان ها و سکانس هایی که گویی نقاشی شده اند. تصاویر چشم نوازند و در خدمت پیام فیلم. نگاه کنید به سکانس دست هایی که به دعا رو به آسمان بلند می شوند و گویی از دل خاک همچون گیاهی رشد کرده بالنده می شوند و یا دیگر سکانس درخشان فیلم که لیوآ بیمار است و ایلیا – که تمام سرمایه اش خشت های خامی است که آماده کرده و بایستی در زیر آفتاب خشک شوند تا راهی به کوره بیابند – برخلاف سایر اهالی کوره پزخانه که دعا می کنند که باران نیاید تا حاصل زحماتشان از بین نرود، خشت ها را لگدمال کرده به سماع می پردازد و گویی خشت ها قربانی گران ایلیا هستند به درگاه خداوند که شاید مقبول بیفتد تا بیمارش (لیموآ) شفا یابد و باران نشانه ای می شود برای استجابت این قربانی گران ایلیا.
سماع عارفانه ایلیا بر روی خشت های خام و قربانی کردن آنها مورد پذیرش قرار می گیرد و لیموآ از بستر بیماری رهایی می یابد و در ادامه در سکانسی زیبا و هوشمندانه خشت ها به واسطه باران به زمین رجعت کرده و به اصل خود باز می گردند. پرداخت درخور توجه و وسواس گونه کارگردان به جزئیات هر نما از فیلم و بازی های بی اغراق نابازیگران، فیلم را تا مرز یک فیلم مستند پیش می برد و این شبهه پیش می آید که همه آنچه که در فیلم دیده می شود بی هیچ دخل و تصرفی از طرف کارگردان در صحنه وجود داشته و جلیلی تنها تصویربردار این صحنه های آماده است. اما توجه به وسواس کارگردان جوان آن سال ها (ابوافضل جلیلی در سال ۱۳۷۰ یعنی همان سالی که «رقص خاک» را کارگردانی کرد ۳۳ساله بود) در چیدمان پلان ها و سکانس ها نشان می دهد که هیچ چیزی بر حسب اتفاق در فیلم نیامده است. جلیلی در فیلم، همپای ایلیا در مکاشفه ای جذاب همراه می شود و تماشاگر را با خود همراه می سازد.
«رقص خاک» هیچ گاه کهنه نمی شود چون محصول واکنش کارگردان به شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و… روز نیست. اما فیلم امروز و فرداست و همه این ها مرهون نگاه جسورانه کارگردانی است که سینما را برای بیان دیدگاه ها و نگاهش، پیش ازکاراکترهای فیلم هایش به خوبی کشف کرده بود.

نسخه PDF شماره بیست و دوم ماهنامه هنر و تجربه