ماهنامه هنر و تجربه – کیوان امجدیان: حالا حدود چهاردهه از روزهای آغاز و ایام جولان فیلم‌های شبه‌ناتورالیستی با قصه‌های ابزورد می‌گذرد؛ فیلم‌های تلخی که تلاش دارند تا در فضایی سرد به تنهایی و سرگشتگی انسان معاصر بپردازند و در کنار آن برخی مفاهیم انسانی را برای انسان امروزی یادآوری کنند؛ فیلم‌هایی که شاید به‌عنوان بهترین نمونه‌هایشان بشود از «سوزنبان» سهراب شهیدثالث و «مغولها»ی کیمیاوی و «دونده» نادری نام برد.
از همان ایام تا حدود یک دهه انواع فیلم‌هایی از این دست که اغلب کپی از روی دست همدیگر بودند ساخته شد. آنقدر که این سبک کلیشه شکن خودش کلیشه شد و دستورالعمل ساده و ثابتی پیداکرد؛ کمترین دیالوگ، عدم استفاده از موسیقی، موضوع تنهایی انسان معاصر و بی مکانی و بی زمانی و…
اما این روند رفته رفته مخاطبانی را که به امید دیدن فیلم‌هایی ساختارشکن و نوگرا به سینما می‌آمدند پس می زد و رفته رفته بازارش به‌شدت کساد شد. اینکه حالا بعد از این همه مدت، دوباره یکی سراغ ساخت این شکل فیلم رفته، خوشحال کننده است. آن هم وقتی ببینیم فیلم، نوآوری‌هایی هم دارد و بدون لکنت حرفش را می زند.
«آمین خواهیم گفت» داستان تنهایی انسان معاصری است که گمگشته او ارتباط است و به جبر زمانه فهمیده است که این ارتباط برایش مهمتر از طلاست؛ ارتباطی که سالور پیش از این در فیلم «باد گیسوانت را شانه خواهد زد» تجربه کرده بود. این فیلم برای او آنقدر وسوسه انگیز بود که بر اساس آن فیلم بلند «آمین خواهیم گفت» را ساخت، در همان مکان و در فضایی شبیه همان فیلم.
در «آمین خواهیم گفت» دو انسان تنها و به انتهای خط رسیده فقط به واسطه اینکه امکان ارتباط دارند، قدر می‌بینند و در صدر می‌نشینند: دختری که لباس پسرانه پوشیده و با مشقت از راه دستفروشی و هر راه دیگری حداقل پولی به دست می‌آورد و مجبور می‌شود نزد پسری بماند که خودش هم طفیلی مرد دیگریست، پسری که در یک واگن قراضه زندگی می‌کند و به واسطه حمایت های یکی دیگر آنجا روزگار می گذراند. این دو هیچ چیزی برای دیده شدن و محل رجوع شدن ندارند جز «گرگر»؛ یک صندلی زهوار در رفته که با سیمی به آن سوی رود مرتبط شده است و می تواند هربار یکی، دو نفر را از این سوی رود به آن طرف ببرد؛ وسیله ای که اگر نباشد ارتباط آدم های دو سوی رود از بین می‌رود؛ آدم هایی که با هم قوم و خویش و دوستند، آدم هایی که هرکدام داستان خودشان را دارند. یکی به اجبار همسر مردی مسن شده و آن دیگری کارمند راه آهن است و درگیر مشکلات آنجا و… حالا این آدم ها که بعضی‌هاشان این سوی رودند و بعضی آنسو به واسطه یک اتفاق بینشان فاصله افتاده است. رودی میانشان قرارگرفته که نه می گذارد جنازه‌ای در وطنش دفن شود و نه عروس و دامادی به خانه‌شان بروند. در دنیای فیلم، «گرگر» امکان ارتباط برایشان مهیا می‌کند. او حالا با هدایت صاحبش حکم قهرمانی را دارد که می‌خواهد تنهایی و بی ارتباطی را از بین ببرد.
فیلم سالور اگرچه ساختاری مدرن دارد اما قصه می‌گوید و فیلم بدون قصه‌ای نیست. نوع روایت قصه‌اش اما روایت کلاسیک نیست و طبیعتا هم به‌واسطه ساختار مدرن، نباید باشد. قصه «آمین خواهیم گفت» را اگر با متر و معیار و روابط علی – معلولی رئال بسنجی و اگر منطق دنیای رئال را برایش تصور کنی، تا دلت بخواهد حفره و جای خالی دارد؛ فضاهای خالی و مجهولاتی که کارگردان هم تلاشی برای معلوم کردنشان نکرده است، چراکه منطق دنیای فیلم، همین است. در این منطق هدف، قصه گفتن نیست. بنا هم نیست شناسنامه آدم ها برای مخاطب رو شود و شخصیت‌های شناسنامه دار خط قصه را پیش ببرند. برای دنیای «آمین خواهیم گفت» تنها شناسنامه‌هایی مغشوش کفایت می‌کند؛ شناسنامه‌هایی که نه عکسشان واضح است، نه محل تولدشان، نه پدر و مادرشان. در این جهان، مخاطب قرار نیست شخصیت ها را خوب بشناسد. او باید شخصیت های فیلم را فقط تا اندازه‌ای بشناسد که قرار است مسئولیت داشته باشند.
در منطق این جهان و با این شکل شخصیت پردازی وقتی در انتهای فیلم، مرد میمیرد و دختر گریه‌کنان او را به‌دنبال خود می‌کشد، قرار نیست مخاطب به واسطه شناختن شخصیت‌ها و ارتباط گرفتن و حتی (در بعضی موارد) همذات پنداری با آنها گریه کند، بلکه بناست به واسطه تصویر گنگ و ناواضحی که از آن‌ها گرفته است فقط حسی تلخ را دریافت کند؛ حسی تلخ که با نوری اندک، هم به او امید می دهد و هم کمکش می‌کند تا تلخی‌های دنیای مدرن را از یاد نبرد؛ دنیای مدرنی که هیچ نشانه‌ای از آن در فیلم نیست. دنیای مدرنی که در آن حتی یک وسیله مدرن دم دستی مثل موبایل هم، آنتن نمی‌دهد و حاصل مردم این ناکجاآباد از مدرنیته چیزی جز فقر و تنهایی و خستگی نیست.

نسخه pdf شماره بیست و دوم ماهنامه هنر و تجربه