ماهنامه هنروتجربه – علی اتحاد: اگر فیلم را ندیده اید متن زیر را نخوانید:
۱) «احتمال باران اسیدى» بهتاش صناعى ها، شعرى درباره عشق است؛ عشق و جست وجو براى بازگشتن به خانه! خانه؟ مگر نه آن که در آغاز فیلم منوچهر رهنما به جست وجوى دوست روزگار نوجوانى اش از پس سال ها، سرانجام خانه اش را ترک مى کند؟ پاسخ این پرسش را باید در اجزاء جُست.
فیلم با نمایى باز از نانوایى اى تک افتاده در ناکجایى سرسبز آغاز مى شود؛ نانوایى اى در گرگ ومیش که تنها یک مشترى دارد – قهرمان فیلم – و از آن صداى ناصر وحدتى شنیده مى شود. نواى موسیقى و بافت جنگلى پس زمینه به سرعت مخاطب را به گیلان مى برد. بعد کوچه هاى فومن و بعد خانه رهنما با اثاثیه دهه چهل و بعد صبحانه و بعد تنهایى بى پایان پیرمرد و بعد، همه این ها از نو! به این ها بیفزایید رفتن به دفتر کارى که دیگر پذیراى رهنما نیست و با این همه، پیرمرد اصرار دارد هر روز پس از صبحانه به آن جا برود. این زیست بى فرازوفرود، در آسمان ابرى و کوتاه گیلان – یا هر جاى دیگر – و تکرار بى پایان آن، دوزخ ملال آور و کشنده پیرمرد است؛ تنهایى، بى سرانجامى و تکرار. او دوستى ندارد جز یکى در خاطرات دور؛ خاطرات سى سال پیشش! او خسرو دوانى است. خسرو خوبان منوچهر رهنما که از پس سه دهه نقش چهره اش از خاطر پیرمرد پاک نشده است. همین یک نفر، همین یک دوست، همین مهرِ قدیمى، مى شود صخره نجات رهنما در دریاى بى پایان روزمرگى کشنده اش. آخر مگر مى شود دوزخ تکرار ملال را خانه دانست؟ پس خانه را باید جایى دیگر جُست. خسرو دوانى سال هاست که از فومن به تهران رفته و حالا همین بهانه کافیست که رهنما بشود اولیس و سفر پیچ درپیچش را بیاغازد. دوربین هم یادآورى مى کند این آغاز اودیسه رهنماست؛ آن جا که دوربین در پایان فصل نخست فیلم براى اولین بار حرکت مى‌کند و سه پایه ثابت را ترک مى گوید و پیرمرد در خانه اش را مى بندد و بیرون مى زند و راهى سفر مى شود؛ پیرمردى در جست وجوى اودسا، یا اولیسى در رجعت به پنه لوپه!
۲) این که نام پیرمردى بى دست وپا، وسواسى، جهان ندیده و تنها که در جست وجوى خاطرات نوجوانى اش راهى سفرى ناشناخته شده است را بگذارى «رهنما» در نگاه نخست مطایبه‌آمیز به نظر مى آید. با این همه اندک اندک این نام در طول فیلم پوست مى اندازد و سرانجام معنا مى شود. رهنما که در آغاز، خود بیش از هر کسى در بستر فیلم گم گشته و بیچاره به نظر مى رسد، در فصل دوم فیلم در زمینه اى تازه قرار مى گیرد. منوچهر رهنما مردمانى گم گشته تر از خود مى یابد. مردمانى که گرچه چون او در تنهایى ملال آور دوزخى تکرارشونده زیست نکرده اند، با این همه امیدى ندارند. مهسا که کار مى کند و نه ماه دنبال پولش مى دود، در آسایشگاه بسترى مى‌شود و از آن مى گریزد و… دوست مهسا که در جست وجوى بهشت، سوداى مهاجرت دارد و اغراق آمیزتر از همه، کاوه که تصمیم گرفته به کاروان مسافران سفر بى‌بازگشت به مریخ بپیوندد!
در این میانه است که پیرمرد سرگشته با آن نام مطایبه آمیزش، سرانجام به واقع بدل به «رهنما» مى شود. او نقش دایى خارج نشین مهسا، قوم وخویش کارمند دادگسترى اش و سرانجام نقش پزشک معالج مهسا را ایفا مى کند تا در این نقش آفرینى ها، خود نیز دچار کاتارسیس شود. رهنما مردمان سرگشته پیرامونش را مجموع مى کند و به زیست‌شان – حتى براى اندک زمانى – معنا مى بخشد. چرا که تنها اوست که هدفى خاص را پى مى گیرد؛ جست وجوى یار قدیمى.
۳) «احتمال باران اسیدى» کهن الگوهاى آشناى جهان را به بازى مى گیرد. پیشاپیش مى دانیم که وقتى اولیس به جست وجوى اودسا پا در راه سفر مى شود، رسیدن به مقصد هرچند دشوار باشد اما ناممکن نیست. عادت کرده ایم که قهرمان را در کام اژدهاى ناکامى ببینیم و باور نکنیم که ممکن است به کام دل نرسد. این جا اما کهن الگوها تکه تکه مى شوند و به هم مى پیوندند و الگوهاى تازه مى سازند. وقتى وصل اولیس و پنه لوپه نزدیک مى شود، نویسندگان فیلم‌نامه – مریم مقدم و بهتاش صناعى‌ها – الگو را بدل مى کنند. ناگهان درمى یابى قهرمان روایت نه اولیس که گیلگمش است؛ او که از دریاى ظلمت مى گذرد اما سرانجام ساقه جاودانگى را از کف مى دهد و دست خالى به خانه بازمى گردد. اما آیا حقیقتا گیلگمش با دستان خالى از سفر دراز خویش بازگشت؟ رهنما چطور؟
۴) رهنما از آغاز تا انجام داستان پوست مى اندازد؛ او که حتى به ماشین لباسشویى اش اعتمادى ندارد و خیره تماشایش مى کند تا مبادا کارش را درست به انجام نبرد؛ او که قاشق و چنگال هاى هتل را تک به تک بو مى کشد. او که بالش هتل مشمئزش مى کند. او که گوشواره را با دستمال درمى آورد. او که آن قدر محافظه کار است که در زندگى اش حتى قرص نخورده. او که در تمام طول فیلم چترش را با خود یدک مى کشد از ترس آن که مبادا خیس شود. در درازناى روایت فیلم، به قول خودش «مواد مخدر» مصرف مى کند. و در یک سوم پایانى بلال کباب شده را با کاوه شریک مى شود. و در پایان با چترى بسته در دست، زیر باران مى ایستد! او دیگر همان منوچهرى نیست که پا در راه سفر گذاشته بود. او دیگر آنى نیست که حتى خود مى شناخت. او به سادگى کسى دیگر شده است.گرچه آن چه ساقه جاودانگى مى انگاشت به کامش ننشست اما یکسره پوست انداخت، آن چنان که خیال کنى دوباره زاده شد.

نسخه pdf شماره بیست‌ویکم هنر و تجربه