ماهنامه هنروتجربه – محمدرضا مقدسیان: «نیم رخ‌ها»ی ایرج کریمی فقید حکایت عاشقیت، مرگ و دوام احساس به زبان سینماست. «نیم رخ‌ها» روایتی تصویری است از درهم تنیدگی عشق و نفرت، خشم و لذت و نابودی و دوام. روایتی از علاقه مندی تا سرحد مرگ و تا پای مرگ. زبان ایرج کریمی در «نیمرخ‌ها» زبانی تغزلی است. کریمی به زبانی بصری سعی در شاعرانگی دارد و سروده بصری‌اش را به مخاطب عرضه می‌کند. «نیمرخ‌ها» را میتوان منظومه‌ای شاعرانه در مدیوم سینما دانست. کریمی با کنارهم قراردادن عشق و مرگ به عنوان دو عنصر بسیار پرکشش و کشمکش آفرین در دنیای داستان‌پردازی و به طور ویژه داستان‌پردازی شاعرانه، «نیمرخ‌ها» را سروده است.
وجه برجسته اثر کریمی سخن گفتنش به زبان تصویر و پرهیز از پرگویی‌های رایج در این دسته آثار و تلاش برای نوشتن دیالوگ‌های درهم‌پیچیده و پرحجم است. کریمی در «نیمرخ‌ها» سراغ ذات سینما رفته و با دست گذاردن روی آن وجهی از سینما که تفاوت میان آن و ادبیات را باعث می‌شود، به بیان تصویری داستان فیلمش پرداخته و دست به فضاسازی برای انتقال معنا زده است. به بیان بهتر مخاطب «نیمرخ‌ها» بعد از فارغ شدن از تماشای آن بیش از آنکه دیالوگ مشخصی را به یاد آورد، سکانس‌ها یا پلان‌های ساده اما خودبسنده فیلم را به یاد خواهد آورد.
در دنیای «نیمرخ‌ها» همه چیز ساده و حداقلی است. گویی در دنیای اثر همه چیز موقتی و عاریه است. گویی شخصیت‌ها به خوبی می‌دانند که کنارهم بودنشان دوام فیزیکی زیادی ندارد، اما باهم ماندنشان چندان ارتباطی با حضور فیزیکی ندارد. در دل این اتمسفر شیوه تصویرپردازی، تصویربرداری، طراحی صحنه و لباس و حتی اندازه نماها و شیوه تدوین و در کنار این همه سبک بهره‌گیری از موسیقی در فیلم به خودی خود تعریف و اجرا می‌شود. گویی کریمی بر معنایی که میل مطرح کردنش را داشته مسلط بوده و با حفظ همان منطق کلی و اصلی سایر المان‌های تشکیل دهنده یک اثر سینمایی را به‌دوراز هیجان‌زدگی و رفتارهای افراط‌ و تفریطی، کنار هم چیده و به روایت بصری داستانش پرداخته است.
شمایل طراحی صحنه و شیوه استفاده از رنگ‌ها در این فیلم هم در نوع خود یکی از وجوه قابل تأمل محسوب می‌شود. شیوه طراحی صحنه کمینه‌گرا و به دور از تکثر و تنوع لوازم صحنه و دور ماندن از شلوغ  کردن اتمسفر وقوع داستان باعث چرخش بهتر و راحت نگاه مخاطب در فضا شده است. اما از سوی دیگر کار کارگردان را دشوار می‌کند، چه که در فضای عریان صحنه تمام توجه مخاطب معطوف به شمایل بازی بازیگران و شیوه قاب‌بندی و دکوپاژ کارگردان و نورپردازی می‌شود و در اینجاست که کم ترین لغزشی در شمایل اجرای صحنه‌ها به‌وضوح برای مخاطب برجسته می‌شود.
بهره‌گیری از رنگ‌ها در این فضا حائز اهمیت بیشتری می‌شود. به‌عنوان نمونه رنگ لباس‌هایی که مهران (بابک حمیدیان) به تن دارد، رنگ پتویی که بانو (رویا نونهالی) با خودش همراه  می‌کند و یا رنگ کفش و لباس‌های ژاله (سحر دولتشاهی)، فضای سرد و خاکستری غالب فیلم، بهره‌گیری از نورهای حداقلی و رنگ‌های کمرمق و خنثی، تضاد رنگ‌های گرم حداقلی که بعضا به فضای فیلم تزریق می‌شود و… همه  و همه در خدمت بیان بصری حال  و هوای حاکم میان مهران، ژاله و بانو و پاشیده شدن رنگ مرگ بر اثر است.
یکی دیگر از وجوه برجسته «نیمرخ‌ها» شیوه برگزاری سکانس‌های رویا و کابوس‌های مهران و بانو و ژاله است. به‌راحتی می‌توان استاندارد کار کریمی در این سکانس‌ها را با استانداردهای سینمای روز دنیا مقایسه کرد. پرهیز از غلو شدگی و دورماندن از تلاش بیش‌ازحد برای انتقال فضای رویا و کابوس به مخاطب و اعتمادکردن به فهم و درک مخاطب، باعث شده تا یکی، دو سکانس ماندگار کابوس وار به سینمای ایران اضافه شود. یکی از اصلی‌ترین این سکانس‌ها، سکانس کشته  شدن مهران توسط عزیزترین فرد زندگی‌اش است.
موسیقی اما به شکلی درهم تنیده در اثر به کار رفته است. درواقع موسیقی در «نیمرخ‌ها» پیش از این که یک ابزار برای فضاسازی و کمک به انتقال حال وهوای فیلم باشد، جزئی از مشخصه‌های روایی و داستان‌پردازی است. شیوه به-کاربستن موسیقی در این فیلم کارکرد روایی هم دارد. در واقع شیوه اجرای موسیقی توسط دو نوازنده در خود فیلم به عنوان جزئی از نماهای آن به خودی خود نوعی تازگی و نوآوری به شمار می‌رود. این کیفیت زمانی بیش از پیش لمس می‌شود که درنهایت با قطعیت مشخص می‌شود که این دو نوازنده در همان خانه‌ای مشغول تمرین هستند که پیشتر مهران و ژاله در آن زندگی میکرده‌اند و رخدادهای داستان در آن بروز پیدا می‌کرده است. البته از آن مهم‌تر اضافه شدن لیلا (عشق قدیمی مهران) به این دو است که باعث می‌شود مخاطب با اتمسفر داستان روبه رو شود و موسیقی و اجرای آن را جزئی از روند روایی بداند که بناست گذشت زمان و تبیین اینکه رخدادهای داستان مربوط به گذشته بوده را بر عهده بگیرد.
عاشقیت در «نیمرخ‌ها» رنگ و بوی تازگی دارد. نه بدین معنا که عشق امری تازه و تجربه ناشده است، بلکه از این منظر که درونیات و دلمشغولی‌های عاشقانه و درهم تنیدگی‌های ناشی از عشق و غم ناشی از فراق را می‌توان در قاب تصویر دید، شخصیت‌ها را دید و درک کرد، صحنه‌ها را دید و به خاطر سپرد و معانی را دید و درونی کرد؛ بی‌آنکه نیازی مفرط به گوش  فرا دادن در کار باشد؛ چه که تصویر، تماشا کردن را می‌طلبد و غرق در اتمسفر پرده نقره‌ای شدن و «نیمرخ‌ها» این‌همه را فراهم آورده است.

نسخه pdf شماره بیست‌وسوم ماهنامه هنروتجربه