ماهنامه هنروتجربه – نیوشا صدر: در تصاویر نخست فیلم، هما موفق و آرام و خوشبخت است. اندکی بعد نه از موفقیت چیزی بر جای هست، نه از آرامش و نه خوشبختی.
در این فاصله کوتاه، جز خوابی که ازسرش گریخته، چه بر سر تصویر اولیه آمده است؟
ظاهرا جواب در درک جهان از دریچه بی‌خوابی است؛ بی‌خوابی‌ای که پریشان می‌کند، از سرعت کنش و واکنش می‌کاهد، در ظهور نشانه‌های پیری مؤثر است، از توانایی ارزیابی و قضاوت کم می‌کند و مانع تثبیت خاطره می‌شود. پس گویا پاسخ روشن است: بی‌خوابی جهانی آغشته به توهم را پیش چشم او آورده و از آنجا که ما نیز از چشم او به جهان پیرامون می‌نگریم، در توهمش شریکیم.
اما وجهی دیگری، به گمانم مهمتر نیز هست: بی‌خوابی چند و چون درکش از زمان را دگرگون می‌کند. پیش از این شب‌هایش در انتهای روز پدیدار می‌شد و هر صبح، آغازی دیگر بود؛ اکنون شب‌هایش ادامه روزند و روزها بی هیچ انفصالی ادامه شب، زمان از قطعاتی که با حصار خواب از هم منفک می‌شدند، به توالی بی‌انتهای ثانیه‌ها، دقایق و ساعات بدل شده؛ بی‌خوابی از قدرت تثبیت و ته‌نشین شدن رویدادها در ذهنش کاسته و در نتیجه همه چیز را در عبور می‌بیند؛ وقایع در هم میسُرند و اگر پیشتر گسسته به چشم می‌آمدند اکنون پیامد یکدیگر و منتج شده از همند.
توهمِ قطعیتِ زندگی، در ذهن او به گذرایی و عبور مبدل شده و لحظاتی که در خواب، از آگاهی او غایب بود، یا به شکل رویای دریا از ناخودآگاهش سر برمی‌کشید، اکنون در به هم ریختن نظمِ قراردادی زندگی، عریان در برابر اوست. تصویر دریا با اعماقی ناشناخته، تلنگری بود به ناشناختگی زندگیش، که حس بی‌پناهی ناشی از آن را با پناه گرفتن در کمد خانه التیام می‌بخشید.
اما جهان توهم‌زده‌ای که اکنون می‌بیند شاید بسیار واقعی‌تر از تجربه پیشنِ هر روزه اوست. هما این بار، از این واقعیت هولناک، به جای کمد که همچنان بخشی از خانه ناامن است، به سکون و اطمینان کنجی در بیمارستان پناه می‌برد. کنجه‌ایی که «نفی جهانند و چیزی ارزشمند همانند اطمینان و سکون را نوید می‌دهند».
بیمارستان به عنوان جایگاهی برای تولد، یافتن آغوش مادرانه، پیوستن دوباره هما به طبیعتی که همواره پنجره‌ها را به روی آن محکم می‌کرد و در نهایت صدای بوق ممتد دستگاه، نشانه‌هاییست از معکوس شدن جریان زندگی. بوق ممتدی که با بازشدن چشم های او به سکوت می‌پیوندد، نمایان‌گر حذف فاصله میان آگاهی و ناخودآگاهی است. (شاید) مادر مرده است، (شاید) مادر در خواب او مرده است اما دیگر تفکیکی میان این دو نیست، تولد دوباره او از کنجی که یادآور بطن مادر بود، آگاهی‌ای یکپارچه را برایش به ارمغان آورده و خواب و بیداریش را به هم پیوند داده است. بعید می‌دانم از این پس هما در رویایش دریا را ببیند.

نسخه pdf شماره بیست‌ودوم ماهنامه هنروتجربه

برچسب‌ها: