ماهنامه هنروتجربه – احمد طالبی‌نژاد: چند سال پیش مانیا اکبری که درگیر بیماری مهلک سرطان بود، از مراحل درمان تا بهبودی کامل خود فیلم مستندی ساخت که دربرگیرنده ایده‌هایی برای غلبه بر ترس و وحشت از این بیماری بود. زنده‌یاد ایرج کریمی اما دوبار در چنگال این هیولا گرفتار شد. یکبار در اواخر دهه ۸۰ که خوشبختانه بر آن غلبه کرد و به حالت عادی برگشت. اما یادم هست در آن دوران اصلا دلش نمی‌خواست کسی درباره بیماریش با او حرف بزند مگر نزدیکترین دوستانش که در جریان کار بودند.
دقیقا دو سال پیش که آخرین بار او را دیدم، باوجودی که کم‌حوصلگی و افسردگی از سر و رویش می‌بارید، گفت که می‌خواهد درباره دوران بیماریش فیلم بسازد. حاصل تلاش او شد «نیم‌رخ‌ها» که حدیث نفس‌ترین ساخته اوست؛ یک مثلث عشقی که شخصیت اصلی (بابک حمیدیان، بگوییم خود ایرج) در رأس آن قرار دارد و دو ضلع دیگر همسر (سحر دولتشاهی) و مادر (رویا نونهالی) هستند با رقابتی دشوار بر سر تصاحب مرد جوان که می‌دانند ماندنی نیست. جدالی بین عشق و مرگ. درونمایه‌ای که در اغلب ساخته‌های وی شاهدش بوده‌ایم. نوعی جدال درونی و بیرونی که ایرج چند سالی در کورانش قرار داشت و دست‌آخر هم با همه بی‌اعتنایی‌ها، مقهورش شد.
او اساسا انسانی عادی نبود. کسی که قید مدرک مهم تحصیلی‌اش – مهندسی – را بزند و به عشق سینما خود را از داشتن یک زندگی مطمئن محروم کند، یک روشنفکر واقعی است و ایرج چنین بود. جدا از ترجمه‌ها و تألیفاتش، در چند اثر تلویزیونی و سینمایی‌اش نیز مرگ را به سخره گرفت. چون تکلیفش با خودش روشن بود. او مثل شخصیت اصلی «نیم‌رخ‌ها»، میان دو عشق سرگردان بود؛ عشق به مادر که او را در شصت واندی سالگی هم کودکی می‌دانست که باید مراقبش باشد و عشق به سینما که در فیلم جایش را همسر فعلی‌اش گرفته است. زنی که روشنفکر و پزشک است. همسر اول ایرج هم پزشک بود. همین نشانه‌هاست که این فیلم را به یک‌جور وصیت‌نامه بسیط از یک هنرمند بگوییم ناکام تبدیل می‌کند. هنرمندی که اگر راه‌های وصل شدن و بهره بردن از مواهب آشنایی را می‌دانست، شاید که اینقدر حرص نمی‌خورد و جوش‌وجلا نمی‌زد که همه این‌ها در وجودش به سرطان تبدیل شود. شاید برخی بدانند که چندتن از مقامات مهم نظام، همکلاسی و دوست سابق ایرج در دانشکده پلی‌تکنیک بوده‌اند اما ندیدم و نشنیدم که او با آن‌ها رابطه‌ای ویژه برقرار کرده باشد.
باری، مضمون و حال و هوای «نیم‌رخ‌ها» علاوه بر بیوگرافیک بودن، یادآور نوعی سینماست که ایرج عاشقانه دوستش داشت. سینمای روشنفکرانه و سرد سینماگرانی همچون برگمان و برسون و یانچو و دیگر اندیشمندان سینماگر. ماجراهای تودرتوی «نیمرخ‌ها» در یک خانه بزرگ اما خالی، سرد و بی‌روح اتفاق می افتد و طراحی صحنه و اکسسوارهای موجود در آن یادآور سردی روابط و تنهایی آدم‌هایی است که در این زندان به سرمی‌برند و جز انجام وظیفه مقرر، هیچ حرکتی دال بر عشق ازشان سرنمی‌زند. حتی مادر که در رقابتی تنگاتنگ با عروسش دائم قربان صدقه پسر بیمارش می‌رود هم درواقع به پیروزی خود در این جدال بر سر تصاحب می‌اندیشد تا تیمارداری از فرزندش. در این دنیای سرد یخ‌زده، هیچکس دلش به حال گل‌ها نمی‌سوزد و «قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است». این تکه از شعر فروغ را یکی از دوستان سابق مرد، هنگامی می‌خواند که او در گوشه‌ای از اتاق یا هال بزرگ خانه تنها در رخت‌خوابش کز کرده و دیگران در حال تسویه‌حساب‌های شخصی‌اند. دیالوگ‌های دوپهلو و موجز فیلم برای ماها که او را می‌شناختیم، مفاهیم نهفته در این تراژدی عاشقانه را عمیق‌تر کرده است.
برای تحلیل دقیق این فیلم باید حتما دو بار و بیشتر به تماشایش نشست. این فیلمی است دشوار و تأویل‌پذیر. راستش هرگز فکر نمی‌کردم، ایرج تخیلی تا این حد قوی داشته باشد. تصویرکردن خواب‌ها و کابوس‌های مرد، آن هم با استفاده از طراحی نور و حرکت‌های پیچیده دوربین، یکی از زیباترین جلوه‌های خواب و کابوس در سینمای ایران است. بازی‌ها، عمدتا خوب و روانند اما باید از بازی درخشان بابک حمیدیان یاد کنم که از بازی‌های تکراری سابقش فاصله گرفته است. هرچند گریم درخشانش در این زمینه خیلی به او کمک کرده است. و درمجموع اینکه «نیم‌رخ‌ها» ازهرجهت بهترین ساخته ایرج کریمی است. ای کاش زنده بود و از مواهب این موفقیت بهره می‌برد. افسوس که به قول علی حاتمی در سوته‌دلان «همه عمر، دیر رسید»

نسخه pdf شماره بیست‌وسوم ماهنامه هنروتجربه