ماهنامه هنروتجربه – احمدرضا حجارزاده: وقتی سال ۸۴ «سامان سالور» با «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» خود را به‌طور رسمی در سینمای ایران معرفی کرد و شناساند، آنقدر شیفتگی برای سینماروها ایجاد کرد و هوادار برای خود خرید که با همان فیلم نخست، نامش سر زبان خاص و عام افتاد و از آن پس همه چشم به راه کارهای آینده او ماندند. افسوس که سالور نتوانست در ادامه فعالیت حرفهای خود، آن شوق اولیه را تکرارکند و فیلم‌های بعدی‌اش یکسره آثاری ضعیف، بی‌اهمیت و ناامیدکننده بودند و کمتر کسی آنها را دید و ذوق‌زده شد، ولی سالور با ساخت فیلم «آمین خواهیم گفت»، که بسیار متفاوت و موفق‌تر نسبت به آثار قبلی اوست، موفق شد امید تازه‌ای میان دوست‌داران سینمای خود بیافریند، و حالا هم که چندسال از ساخت این فیلم گذشته، هنوز بکر و دیدنی است. گیرم در گروه «هنر و تجربه» اکران شده باشد که ازقضا، محل درستی برای اکران این فیلم است.
«آمین خواهیم گفت» بازگشت سالور به سینمایی است که خودش جنس آن را بهتر از هرکسی می‌شناسد؛ داستان آدم‌های دورافتاده و تنها، با دردهایی ناگفتنی و تلخ، سرگشته در دنیایی بیرحم و خشن که فقط بر سه اصل زَر، زور و تزویر پیش می‌رود و اگر تابع این اصول اجباری نباشید، محکوم به فنا هستید. نشانه‌های چنین جهانی در فیلم «آمین…» به خوبی هویداست. سه شخصیت اصلی، نماینده قشری از جامعه‌اند که نه تنها به این قوانین نانوشته تن نداده‌اند، که برای گریز از اجبار پیروی آن موارد تحمیلی، به عزلت‌نشینی روی آورده‌اند و با این زندگی سخت اما مهربان و آمیخته با آرامش و خوشی خوگرفته‌اند و با آن سرخوشند. بااین همه، فیلم سالور آن قوت و استحکام «چند کیلو…» را ندارد و ضعف‌های کوچکی در کارگردانی و فیلم‌نامه اجازه نمی‌دهد تماشاگر به سادگی از آن استقبال بکند. ازجمله رنگی بودن فیلم که سبب می‌شود مخاطب با دنیای فیلم، حس بیگانگی داشته باشد، زیرا جهان چنین آدم‌هایی، اغلب خالی از رنگ ـ امید ـ است و زندگی خود را به دلیل همان جبر جغرافیایی، تیره و تار می‌بینند. از این روست که در «چند کیلو…» تماشاگر، سیاه و سفید بودن فیلم را پس نمی‌زند و حتی از آن لذت میبَرد و اینجا، رنگ‌ها او را آزار می‌دهند.
همچنین در «آمین…» موقعیت‌های فضای ضدقصه و قهرمان فیلم، پرداخت خوب و درستی ندارند و به سختی مخاطب را با خود همراه و درگیر می‌کنند. هر اطلاعاتی درباره ماجرا و شخصیت‌ها با دیالوگ بیان می‌شود و تصویر، کمتر نقش زبان فیلم را بازی می‌کند. سالور در فیلم جدیدش از همان کهن الگوی «طبیعت بی‌جان» بهره برده، گیرم اندکی ناشیانه. اگر او در نگارش و پرداخت شخصیت و حال وهوای فیلم کمی بیشتر مایه می‌گذاشت، شاید حالا شاهد نسخه‌ای دیگر و در قالبی مدرن و امروزی از اثر شکوهمند زنده‌یاد «سهراب شهیدثالث» بودیم.
قادر قُمی، بازمانده نسلی سرخورده، متعهد و مردم گریز است که به کار مداوم در حاشیه خط آهن عادت کرده و این، تنها مونس و دلخوشی اوست. با وجود این، زمانه بی‌رحم ما با دریغ کردن همین تنها وابستگی قادر، او را به کام نیستی می‌کشانَد. گرچه او در همین جامعه کوچک سه نفره نیز قدرت، ابهت و اهمیتی می‌یابد که از او چهره دوگانه‌ای ارائه می‌کند؛ تلفیقی از ایجاد وحشت و امنیت. به خاطر بیاورید سکانسی را که نماینده راه‌آهن با نام عجیب و متضاد با جثه‌اش ـ نادر نیرومند ـ به قطار سوخته می‌آید و سراغ قادر را می‌گیرد و اصغرفرشته ـ آزاده زارعی ـ چطور باوجود بی‌حوصلگی و خواب‌آلودگی، آن دیالوگ‌های شاهکار را با تکرار کلماتی که آغازگرشان حروف ج، چ و خ هستند، پشت هم ردیف می‌کند و هنگامی که مأمور نماینده، دم از قانون می‌زند، اعلام می‌کند: «قانون برای من یعنی قادر قمی». در حقیقت، هم حرفش را زده و هم جمله‌ای کوتاه، این بار با کاربرد حرف قاف ترتیب داده، و البته نباید از خاطر برد نادر نیرومند، با همان جثه ریزه‌اش، موفق می‌شود مرد تنومند و درشت اندامی چون قادر را از پا بیندازد و زیر خاک بفرستد.
از دیگر ایرادهای فیلم اینکه کارگردان موفق نشده رمز دخترانگی اصغر فرشته را به نحوی شایسته از تماشاگر پنهان کند تا در سکانس پایانی که او را با روسری و مانتو می‌بیند، از بازی فریبنده فیلم‌ساز رودست بخورد. در حقیقت مخاطب از همان نخستین حضور اصغر فرشته در فیلم و بعدتر برخی ادا و اطوارهای او و دیالوگ‌هاش به دختر بودنش پی می‌بَرد. حتی می‌شود حدس زد حسن ـ علیرضا مهران ـ از این ماجرا بو برده و آن دیالوگ اعتراف به کشف رمز در صحنه پایانی هم شوکی نمی‌آفریند.
ضعف دیگر فیلم، حضور فرزاد حسنی با گریم باورناپذیر و دور از انتظارش در یک نقش فرعی است. هرچند نوع بازی و نحوه ادای دیالوگ‌هاش به فاصله گرفتن تماشاگر از شخصیت و نپذیرفتن این بازیگر ـ مجری در چنین نقشی می‌افزاید.
امتیاز ویژه «آمین…» اما بازی چشمگیر و ستایش‌برانگیز علیرضا مهران و آزاده زارعی است که هر دو هنرمندانه نقش‌هایشان را زندگی می‌کنند و مهلت فکر کردن به تماشاگر را برای تفکیک آن‌ها از بازیگر ـ شخصیت نمی‌دهند. به یاد بیاورید سکانس حمل جنازه قادر را روی ریل و گریه و بی‌تابی حسن و اصغر فرشته را، یا سکانس درگیری اصغر فرشته با دو مرد غریبه را که می‌خواهند سیگارهاشان را از او پس بگیرند. همچنین مهران با آن گریم درخاطر ماندنی و صدای جادویی، در نقش خود عالی ظاهر شده. گرچه در برخی لحظه‌ها، شیوه دیالوگ‌گویی او بسیار یادآور بازی و حس کاراکتر «سید» در «گوزن‌ها» است.
بااین همه می‌‌توان «آمین خواهیم گفت» را رپرتواری از مجموعِ کارهای سالور دانست که در قالبی نامرتب و بهم‌ریخته کنارهم چیده و اجرا شده‌اند؛ از فیلم «چند کیلو…» گرفته تا «ترانه تنهایی تهران» و حتی «سیزده ۵۹»، ولی هرچه باشد، دستِکم این همان سینمای آشنای سامان سالور است.

نسخه pdf شماره بیست‌وسوم ماهنامه هنروتجربه