ماهنامه هنروتجربه – عزیزالله حاجی مشهدی: تازه‌ترین فیلم مستند مهدی قربان‌پور یعنی «زمناکو» (۱۳۹۴) با محوریت موضوع بازیابی هویت ازدست‌رفته یک کودک کُرد که در جریان بمباران شیمیایی حلبچه ناپدید می‌شود و بیست واندی سال بعد، به آغوش خانواده‌ای بازمی‌گردد که تنها یک مادر رنجدیده و داغدار از جمع پرشمار آن باقی‌مانده است، کاری تماشایی و درخور اعتناست که می‌تواند برای مستندهای از این‌دست، در کنار همه امتیازهای فنی – حرفه‌ای‌اش از فیلم‌برداری گرفته تا تدوین، انگارهای مناسب برای پژوهش‌های پیش از تولید نیز به حساب آید.
در فیلم‌های مستند نه‌تنها کشف و یا شکار موضوعی بکر و دست‌نخورده، دارای اهمیت فراوانی است، انتخاب رویکردی درست و سنجیده برای بیان درونمایه ای دلنشین و تأثیرگذار نیز اهمیت زیادی دارد. در اینگونه مستندها که در نگاه اول به‌جز اندکی خاطره و نقل قول برخی از آدم‌ها، سند معتبر دیگری در دست نیست، پیداکردن مسیر درست و سنجیده و طراحی شده‌ای برای بازسازی واقعیت‌ها، بسیار دشوار به نظر می‌رسد. شاید یکی از سنجیده‌ترین کارها برای تولید چنین آثاری، انتخاب یک طرح تحقیقی و پژوهشی درست و علمی است. طرحی که از نقل‌قول‌ها و خاطره‌های کمرنگ آدم‌ها تنها به‌عنوان یک ردپای کوچک و نشانه‌ای کمرنگ سود جوید و با درپیش گرفتن روش‌های ثمربخشی چون: تحقیق میدانی و تصویری و بهره‌برداری از اسناد و مدارک مکتوب موجود در جاها و مکان‌هایی که به بازشناسی آدم اصلی و محوری چنین فیلم مستندی کمک می‌کند، بتواند از نتیجه چنین پژوهشی به سود درونمایه فیلم، بهره برگیرد.
«زمناکو» را باید یک مستند تأثیرگذار اجتماعی دانست که با پرداختن به یکی از پیامدهای دردناک و مصیبت‌بار جنگ، بار دیگر از زاویه‌ای تازه به موضوع بمباران شیمیایی مردم بی‌دفاع حلبچه، به‌عنوان یکی از نادرترین نمونه‌های تاریخی نسل‌کشی مردم کرد عراقی در تاریخ معاصر، اشاره دارد و در کنار بسیاری از فیلم‌های مستند یا داستانی به‌خوبی توانسته است از عهده زشت انگاری پدیده شوم جنگ و نمایش آن به‌عنوان شوم‌ترین پدیده‌های ویرانگر، برآید.
صرف زمانی بیش از دو سال برای تولید چنین اثری که بدون تحقیق دقیق و سنجیده هرگز میسر نمی‌شد، نشان می‌دهد که هم فیلم‌ساز (مهدی قربان‌پور) و هم تهیه‌کننده فهیم چنین اثری (محمد شکیبانیا)، به‌خوبی می‌دانستند که در تولید فیلمی که با توجه به پراکندگی مکان‌های فیلمبرداری‌اش (تهران، مشهد، حلبچه و سلیمانیه عراق) بخواهد با طرحی درست و سنجیده پیش برود، جز با شکیبایی و صبر و حوصله و وسواس نمی‌توان راه به جایی برد.
فیلم با تصویری از دوره جوانی و نزدیک به امروز – ۲۲سالگی – «علی کیانی» در کوپه یک قطار مسافربری آغاز می‌شود. با درهم‌آمیزی‌های ظریفی از تصاویر سیاه‌وسفید مربوط به گذشته ازجمله عکسی از دوران نوزادی وی، بی‌هیچ حاشیه‌ای ما را در جریان اصلی‌ترین دغدغه ذهنی علی یعنی گم شدن و ناپیدا بودن خاطرات دوران کودکی‌اش (خاطرات چهل روز اول زندگی‌اش) نزدیک می‌کند.
مجتمع مسکونی پردیس مشهد، به‌عنوان مکانی آشنا برای اسکان آوارگان جنگ تحمیلی و محل مسکونی برخی از خانواده‌های شهدای جنگ، نقطه آغازی برای بازیابی خاطره‌های مشترک علی با اطرافیان او – یعنی یک خانواده جنگ‌زده آبادانی که از نگاه وی به‌عنوان مادر (کبری) یا خاله، برادرانش (سعید و…) شناخته می‌شوند، به مخاطبان فیلم معرفی  می‌گردند.
وجود برخی نشانه‌های کوچک در دوران کودکی علی، ازجمله همراه  نبودن پدرش در جشن تکلیف مدرسه و ماجرای نداشتن شناسنامه و تلاش اطرافیانش برای تهیه یک سند هویت – که با گرفتن کارت اتباع خارجی برای او به انجام می‌رسد! – نخستین پرسش‌های بی‌پاسخ را در ذهن او زنده می‌کند. پرسش‌هایی که مخاطبان چنین اثری را نیز به کنجکاوی وا می‌دارد تا از سوی فیلم‌ساز برای پرسش‌هایشان پاسخی بیابند. پاسخی که به مسأله اصلی خود فیلم نیز مربوط بوده و گره‌گشایی نهایی آن می‌تواند به اقناع ذهنی و روحی مخاطبان چنین اثری منجر شود.
کبری (مادر علی) که بعد از تصادف با موتور و قطع پایش در بیمارستان، دیگر حال‌وروز خوشی ندارد، خیلی زود نیز از دنیا می‌رود و علی را تنها می‌گذارد. فیلم تصاویری از تنهایی علی در همان مجتمع مسکونی به ما ارائه می‌دهد که صدالبته نقطه شروعی تازه برای ادامه کنجکاوی‌های علی در مسیر بازیابی هویت گمشده اوست. شاید بتوان آشنایی علی با «انجمن حمایت از قربانیان بمباران‌های شیمیایی» را نقطه عطف مهمی برای گام‌های بلند بعدی او تلقی کرد. پرواز به اقلیم کردستان و رسیدن به سلیمانیه و حلبچه، برای باقی ماجراهای فیلم زمناکو – که در عمل ساختاری مستند – داستانی پیداکرده است، بستری مناسب می‌سازد.
طراحی بخش‌هایی که بیشتر به برنامه‌های غافلگیرکننده نمایش‌های زنده تلویزیونی شباهت دارد، به دلیل نوع طراحی، برای استمداد طلبیدن از مردم حلبچه و دعوت برای آزمایش «دی ان ای» خانواده‌هایی بوده است که در ماجرای بمباران شیمیایی حلبچه کودکان نوزاد و سی، چهل‌روزه خود را گم کرده بودند.
پیداشدن «فاطمه محمد صالح محمود» مادر واقعی علی (زمناکو) که تنها زندگی می‌کند و شور و شادی درونی فیلم که سردی و تلخی‌های ناشی از مصائب بی‌انتها و پایان‌ناپذیر مردم حلبچه را از طریق تصاویر آرشیوی مربوط به فاجعه بمباران شیمیایی در جای‌جای فیلم به رخمان می‌کشد، با پیدا شدن مادر زمناکو و ازدواج و سروسامان یافتن او، با پایانی خوش به انجام می‌رساند و چیزی شبیه معجزه رخ می‌دهد!
فیلم‌ساز اما هنوز برای خودش و همه ما یک پرسش را بی‌جواب میگذارد. این پرسش که چرا به‌راستی عزم و اراده‌ای جدی برای پیدا کردن راه‌ها و شیوه‌هایی درست و عالمانه ازجمله همین روشی که منجر به بازیابی هویت گمشده زمناکو منجر شده است، در میان مسئولان مربوط به این امور در کشورهایی که درگیر مصائبی ازاینگونه بوده‌اند (ازجمله ایران و عراق و…) وجود ندارد تا بتوان به نوعی «وحدت رویه» در حل این مشکل مشترک، دست یافت؟
تصویر پایانی فیلم – یعنی دویدن سرخوشانه «فؤاد» و «طاها» و دیگر کودکان آواره کوبانی و سوری درپی ماشین زمناکو که دارد از پیش آن برمی‌گردد، نواخته شدن زنگ خطر تازه‌ای در گوش همه ماست تا تلخی ادامه‌دار بودن زنجیره این مصائب را با وجود نیروهای ضدبشری داعش و طالبان و… در روزگارمان، از یاد نبریم.

نسخه pdf شماره بیست‌وسوم ماهنامه هنروتجربه