هنر و تجربه – بهزاد وفاخواه: لقمان خالدی در «فصل هرس» رندگی کسی را دنبال می‌کند که ادعا دارد دارویی جدید برای درمان بیماری سرطان ساخته است. خالدی در این مستند برنده جایزه اول جشنواره سینماحقیقت، از بین تمام سوال‌های ممکن بیشترین تکیه خود را بر این سوال گذاشته است که چرا این مخترع تا این اندازه بی‌اعتماد است. شاید خالدی می‌توانست در این اثر به دنبال اثبات درستی یا نادرستی داروی قاسم تک‌دهقان برود، می‌توانست زندگی خانواده‌ای زیر فشار یازده ساله حفظ راز این دارو و ساخت یک دارو در خانه برود و می‌توانست یک مستند علمی بسازد. اما او ترجیح داده است سراغ مساله‌ای برود که خودش آن را یک سرطان دیگر توصیف می‌کند: سرطان بی‌اعتمادی. «فصل هرس» در جشنواره فیلم‌های مستند سینماحقیقت نشان فیروزه بهترین مستند را از آن خود کرد و در عین حال از دید هیات داوران گروه هنروتجربه هم برنده تندیس هنروتجربه شد. این مستند همچنین نامزد بهترین کارگردانی فیلم مستند از جشنواره فیلم فجر بود. 

با بیماری سرطان درگیری خاصی داشتید که به سمت این موضوع جلب شدید یا سفارشی برای ساخت این فیلم به شما شده بود؟
در خانواده من آدم‌های زیادی بودند که سرطان داشتند. آخرین نفر مادربزرگم بود که سرطان چشم داشت و متاسفانه وقتی او را از شهرستان به تهران آوردیم دکترها جوابش کردند. خیلی از دکترها می‌گفتند در صورت عمل کردن زنده ماندنش پنجاه پنجاه است اما ما عمل نمی‌کنیم. و دلیلش این بود که اگر عمل خوب اتفاق نیافتد، برای اسم و اعتبارشان ضرر داشت و بعضی از دکترها هم می‌گفتند بیمار عمرش را کرده و ممکن است زیر عمل از دست برود.چالش وحشتناکی بود برای خانواده‌ من. به این فکر می‌کردم که آیا من نباید کاری بکنم؟ مادربزرگم از دنیا رفت و دونفر از دوستان نزدیکم هم به خاطر سرطان فوت کردند و همه‌اش با خودم فکر می‌کردم تو لقمان از دکترها فلان انتظار را داری و انتظارت از جامعه پزشکی و دانشگاه و غیره این است، انتظارت از خودت چیست؟ تا بالاخره موقعیتی پیش آمد که از طریق تهیه کننده کار مهدی شامحمدی این فیلم را بسازم. این فیلم بهانه‌ای بود تا من هم تلاشی در این مسیر و زمینه کرده باشم . فیلم «فصل هرس» بهانه‌ای بود برای این‌که سرطان که دیده نمی‌شود و آمارش روز به روز بیشتر می‌شود را در جامعه پررنگ‌تر کنم. شاید برای آن کاری صورت بگیرد. بیشتر از هرچیزی می‌خواستم به سرطان بزرگ‌تری برسم به نام سرطان بی‌اعتمادی. بارها این مساله را در مصاحبه‌هایم گفته‌ام چون احساس می‌کنم که تا اعتمادی در جامعه وجود نداشته باشد کاری صورت نمی‌گیرد. تا من به تو و تو به من اعتمادی نداشته باشیم اتفاق مثبتی نمی‌افتد. حتی معتقدم سرطان جسمی و بالا رفتن آمار آن به دلیل رواج بی‌اعتمادی در جامعه است. این بی‌اعتمادی فقط شامل دکتر و دارو نیست، وقتی در یک رستوران یک غذای ناسالم می‌خوریم که نمی‌شود به آن اعتماد کرد و در طول زمان، خوردنِ همین غذاهای ناسالم باعث انواع سرطان‌های روده و گوارش و کبد می‌شود. یا هوایی که به آن نمی‌توانیم اعتماد کنیم.

بیشتر از هرچیزی می‌خواستم به سرطان بزرگ‌تری برسم به نام سرطان بی‌اعتمادی. بارها این مساله را در مصاحبه‌هایم گفته‌ام چون احساس می‌کنم که تا اعتمادی در جامعه وجود نداشته باشد کاری صورت نمی‌گیرد. تا من به تو و تو به من اعتمادی نداشته باشیم اتفاق مثبتی نمی‌افتد

یا ماشینی که به کیفیت و میزان آلایندگی آن اعتماد کنیم
شاید بیشتر از ماشین، بنزینی که دارد در باک ما ریخته می‌شود و نمی‌دانیم چقدر پاک است. روز به روز هم انگار آمار سرطان بیشترو بیشتر می‌شود. با شنیدن خبر بیماری بزرگان هنرمان در اول امسال، حس می‌کنم صدای این مریضی دارد بیشتر و بیشتر می‌شود. همه این‌ها سوالی را در ذهن من ایجاد کرد که توی لقمان خالدی مستندساز در مقابل این معضل داری چه کار می‌کنی؟

«
اعتماد» قاسم تک‌دهقان، سوژه فیلم‌تان، را چطور جلب کردید؟ فیلم‌هایی از این قبیل بدون این‌که سوژه همکاری کند و بخواهد فیلم ساخته شود، یا ساخته نمی‌شوند یا ساخت آن سخت است.
خیلی سخت بود. واقعا حدود دو ماه طول کشید تا یک فضای اعتمادی بین من و قاسم تک‌دهقان ایجاد شود. به دو دلیل: یکی این‌که آقای تک‌دهقان بارها مزه خیانت و بی‌اعتمادی را چشیده بود و حالا یک‌ دفعه من پیدایم شده بود. ایشان خیلی تحقیق می‌کند و همان‌قدر که در کار داروسازی تحقیق می‌کند در مورد من هم خیلی تحقیق کرده بود. چند تا از فیلم‌های من را هم در اینترنت پیدا کرده و دیده بود. مهم‌ترین مساله این بود که سعی می‌کرد بفهمد دنیای من با دنیای او یکی است یا نه. یک نکته مهم دیگر هم وجود داشت که باید وارد خانواده او می‌شدم که احتیاج به سطح بالاتری از اعتماد داشت. شاید اگر یک مصاحبه تلویزیونی می‌گرفتم آن‌قدر مشکل نبود اما  قرار بود زندگی آن آدم را به تصویر بکشم. فیلم «فصل هرس» محصول اعتمادی است که قاسم تک‌دهقان به من داشت.

فصل هرس

سوالی این‌جا پیش می‌آید که اگر مستندساز فیلمش را تمام کند و سوژه از آن راضی نباشد باید چکار کند؟ یعنی از تصویری که فیلم از او می‌دهد خوشش نیاید. تا حالا این تجربه را داشته‌اید؟
در مستندسازی، واقعی دیدنِ آدم‌ها خیلی مهم است. نه فقط خوب و  نه فقط بد دیدن. آن مستندهایی که شما می‌گویید به سمت بد دیدنِ سوژه رفته‌اند یا کارگردان سوژه‌ای را انتخاب کرده است که سوژه می خواهد منِ برترش را به رخ بکشد نه چیز دیگری. در این مواقع انتخاب کارگردان اشتباه است. من همیشه باید مطمئن شوم آیا شخصیت فیلم من دنبال این است که واقعیت زندگی‌اش را ببیند یا این‌که فقط قسمت‌های خوشگل زندگی‌اش دیده شود. در قسمت تحقیق خیلی از کارهایم مواجه شده‌ام با حرف‌هایی مثل این که خانه ما بد است و خانه عمویم خیلی خوب است و برویم آن‌جا فیلمبرداری کنیم از دیدگاه من این اولین زنگ خطر است به فیلمساز. از روز اول انتخاب شخصیت فیلمم، حواسم به این اتفاق‌ها است که کسی را انتخاب کنم که بخواهد واقعیتش را ببیند. وقتی آقای تک‌دهقان فیلم را دید به من گفت «چقدر خوب مرا شناخته‌ای». این خوب شناختن به این معنا نیست که فقط زیبایی‌ها را نشان داده باشم . قسمت‌های سیاه زندگی‌اش را هم کنار قسمت‌های سفید زندگی‌اش قرار داده‌ام. آقای تک دهقان دنبال شناخت خودش هم بود و از دیدگاه او این فیلم این امکان رو به او می‌داد. این بزرگ‌ترین نعمت است برای فیلم‌ساز که شخصیت بخواهد حقیقت زندگی‌اش را از طریق فیلم کشف کند. آقای تک‌دهقان به بهانه ساختن این فیلم نظرات خانواده‌اش را بیشتر از پیش شنید و برایش کشف جدیدی بود از دیدگاه خودش.

در واقع شما می‌گویید از این مشکل در مرحله انتخاب سوژه باید جلوگیری کرد.
بله، چرا که خیلی از آدم‌های این جامعه دوست ندارند واقعیت خودشان را ببینند. خیلی از ماها مدعی هستیم که علاقه داریم واقعیت را ببینیم ولی در جاهایی که به ما واقعیت را بیان می‌کنند ناراحت می‌شویم. بعد از چند بار شخصی که به ما واقعیت‌ها را گفته، برای ترس از ناراحت شدن ما مجبور است دروغ بگوید. ما با برخوردهای‌مان مانع می‌شویم آدم‌ها واقعی باشند و واقعیت را بیان کنند. یکی از مشکلات فرهنگی همین است که نمی‌خواهیم واقعیت جامعه را ببینیم. متاسفانه این مساله به برخی از مدیران ما هم سرایت کرده است. در صورتی که برای درمان فرهنگ یک جامعه باید همه واقعیت را دید. تنها وقتی عفونت یک زخم قابل حل است که خود عفونت مشاهده شود. با پنهان کردن عفونت مریض ممکن است به جایی برسد که عضوی از بدنش بریده شود. حالا در این فضا اگر سوژه‌ای را انتخاب کنی که نخواهد واقعیت و حقیقت زندگی‌اش را ببیند چالش کارگردان شروع می‌شود و دقیقا کارگردان در مرحله انتخاب سوژه باید به این موضوع توجه کند.

هر سوژه برای هر فیلم‌ساز یک معلم است، در فیلم‌سازی فرماندهی و فرمان‌بری ممکن نیست، باید از سوژه فیلم یاد بگیریم. وقتی منِ فیلم‌ساز از سوژه یاد بگیرم تماشاچی نیز از فیلم من یاد می‌گیرد. قسمتی از این توانایی اکتسابی است و قسمتی این است که فیلم‌ساز دوست داشته باشد سوژه را بشناسد

خیلی از مستندسازان جوان و دانشجوهای سینما در ارتباط برقرار کردن با آدم‌هایی از سن و طبقه و زبان‌های دیگر مشکل پیدا می‌کنند. برای ارتباط گرفتن با سوژه‌ها چه توصیه‌ای برای جوان‌ترها دارید؟ اصلا این کار تا چه اندازه اکتسابی و چه اندازه ذاتی است؟
شاید با یک خاطره از یکی شاگردانم بتوان سوال شما را جواب داد، خانمی بود که برای من تعریف کرد در مورد مغازه‌داری فیلم می‌سازد که در یکی از محله‌های پایین شهر قاری قرآن است و هرکاری می‌کنم علاقه مند نیست در فیلم حضور داشته باشد. از او پرسیدم خانم، شما با همین تیپ و ظاهر رفتید داخل مغازه؟ گفت بله مگر مشکلی دارد من همه جا خود هستم. گفتم مساله این نیست که خودت نباشی، مساله این است که شما در محله‌ای سنتی و مذهبی وارد مغازه یک حاج‌آقا می‌شوی که قاری قرآن است،درواقع با این شرایطی که شما برای سوژه ایجاد می‌کنید، او از لحظه اول با شما ارتباطش قطع و نگران تصویر شکل‌گرفته در محل کارش می‌شود. یک قسمت مهم این است که بدانی در چه طبقه و چه سطحی داری مراوده می‌کنی و فیلم می‌سازی. منظورم این نیست که ریاکار بشویم، اتفاقا هر چه با سوژه واقعی‌تر باشید، بهتر است. باید این‌قدر واقعی باشی که سوژه هم باورت کند. یکی از اشتباهات ‌فیلم‌سازها این است که وقتی وارد خانه سوژه فیلم می‌شوند، از زاویه های انگل (از بالا) به سوژه نگاه می‌کنند، اولین اشتباه این‌جاست. اگر این رابطه، رابطه‌ای با دید از بالا باشد، از دیدگاه من مطمئنا رابطه قطع شده است. از دیدگاه من هر سوژه برای هر فیلم‌ساز یک معلم است، در فیلم‌سازی فرماندهی و فرمان‌بری ممکن نیست، باید از سوژه فیلم یاد بگیریم. وقتی منِ فیلم‌ساز از سوژه یاد بگیرم، تماشاچی نیز از فیلم من یاد می‌گیرد. قسمتی از این توانایی اکتسابی است و قسمتی این است که فیلم‌ساز دوست داشته باشد سوژه را بشناسد. من اگر دوست نداشته باشم شمای نوعی را بشناسم و چشم‌هایم یک کاسه‌ پر از نیاز شناخت نباشد، شما ناخودآگاه می‌فهمید. رابطه باید به این شکل باشد که درد او درد تو باشد و احساس او  احساس تو باشد. اگر این رابطه درست شکل نگیرد، مطمئن باش که طرف مقابل هیچ چیزی بیشتر از یک مصاحبه تلویزیونی تحویلت نمی‌دهد. قاسم تک‌دهقان بارها دید که به خاطر او دعوا کردم. یک‌جایی حتی اجازه می‌داد وارد سیستم داروسازی‌اش شوم اما می‌گفتم از این‌جا جلوتر نمی‌آیم، چون ممکن است فرمول تو لو برود. سوژه‌های فیلم ما سوپراستارهای ما هستند. حتی بالاتر از سوپر استار. می‌دانی چرا؟ به سوپر استار یک پولی می‌دهی و می‌توانی روی او حاکمیتی داشته باشی. اما در سینمای مستند بین من و سوژه‌ پولی رد بدل نمی‌شود. به نظر من هر فیلم مستند حاصل یک رابطه درست بین فیلم‌ساز و سوژه است.

فیلم‌سازهایی مثل شما که فرایند رفاقت کردن با سوژه و زندگی کردن با او این اندازه طول می‌کشد، همزمان یک پروژه را پیش می‌برید یا در ذهن همزمان پروژه‌های دیگری را هم دنبال می‌کنید؟
نه من واقعا در یک زمان فقط روی یک سوژه کار می‌کنم. از لحاظ مالی به نفعم نیست ولی cpu  من دوآل نیست! بارها سعی کردم روالم را عوض کنم اما نمی‌شود. یک ریتمی از شخصیت فیلمت می‌گیری، که آن ریتم با یک ریتم شخصیت فیلم دیگر نمی‌خورد. ریتم دو فیلم بر هم تاثیر مخربی می گذارند. باید سعی کنم زمان کمتری برای فیلم‌هایم بگذارم که آن هم نمی‌شود. من خیلی سختگیرم!
عکس:یاسمن ظهورطلب