ماهنامه هنروتجربه – سیدرضا صائمی: «دو» را باید یک درام روان‌شناختی دانست که تلاش می‌کند به لایه‌های درونی یک مرد تنها و درونگرا برود و برشی از زندگی و دل زدگی او را در مواجهه با خرده رخدادهای بیرونی بازنمایی کند. پرویز پرستویی که نقش این مرد را بازی می‌کند شخصیت برون گرا‌تر‌‌ همان مردی است که در فیلم «امروز» میرکریمی دیده بودیم.

بهمن بعد از سال‌ها زندگی در اروپا به ایران بازگشته و ارتباط عاطفی‌اش را با زندگی و گذشته‌اش قطع کرده است و بعد از بازگشت به خانه‌اش در ایران قصد فروش آن را دارد، اما فروش خانه بهانه‌ای است تا فیلم‌ساز به خانه جانِ بهمن واردشود که گویی سال‌هاست آن را به دردهای خویش فروخته است؛ مردی تلخ و عصبی که کوله باری از رنج گذشته را بر دوش دارد و ملال زندگی از غم نگاهش پیداست.

اگرچه فیلم با حضور زن خدمتکار به خانه بهمن سویه بیرونی‌تر پیداکرده و حتی می‌توان با محورقراردادن آن، قصه را تعریف کرد و روایتی زنانه از آن ارائه نمود اما درونمایه اثر در عمق جان بهمن می‌گذرد و دنیای پررنج و ملال او که اینک آرامش را در دوری از هرگونه تنش جست وجو می‌کند؛ گرچه در یک درخودفرورفتگی و کسالت روان‌شناختی و یأس فلسفی دست‌وپا می‌زند.

شلختگی و بی‌نظمی بیرونی و خانه آشفته بهمن را می‌توان نمادی از درون پریشان و ازهم‌گسیخته او دانست که گویی لذت و معنای زندگی را ازدست‌داده و چیزی، غمی، اتفاقی در گذشته او را رنج می‌دهد. میل به حفظ خانه قدیمی با‌‌ همان شمایل سنتی و حتی شک و تردیدی که در فروش آن دارد نشان می‌دهد که او هنوز نتوانسته از گذشته دل بکند و دلش در جایی در گذشته گیر است. بااین‌حال رمزگشایی شفافی درباره او صورت نمی‌گیرد و به همین دلیل فیلم با طی کردن عرض قصه درنهایت به نقطه روشنی نمی‌رسد جز اینکه فیلم‌ساز قصدداشته همین استیصال درونی را به تصویر بکشد. این البته تأویل قطعی از پایان قصه نیست و بازگشت بهمن از مهمانی و رفتن به‌سوی خانه‌ای که خدمتکار را در آن زندانی کرده، می تواند نوعی رستگاری درونی باشد که چیزی از این تحول از زبان قهرمان قصه نمی‌شنویم اما به‌واسطه آن مهمانی و صحنه تصادفی که یکی از مهمانان در مسیر رسیدن به مهمانی دیده و تعریف کرده می‌توان نشانه‌هایی از یک جرقه و تحول درونی را در میمیک صورت و نگاه بهمن و تغییر محسوسی که در رفتارش می‌بینم،نشانه‌شناسی کرد و بر این مبنا حدس زد که او پاسخ سردرگمی‌ها و پرسش‌های ذهنی خود را گرفته است و به سمت خانه می‌رود تا زندگی تازه‌ای را شروع کند.

داستان این فیلم از داستان کوتاه «کفش‌های خدمتکار»، اثر برنارد مالامود با ترجمه‌ای از امیرمهدی حقیقت است، که کارگردان چند سال قبل خوانده بود و رفته‌رفته به فیلم‌نامه تبدیل شد. البته نمی‌توان گفت فیلم‌نامه اقتباسی است و فقط حال وهوا و نگاهی از این داستان کوتاه را دارد و متأثر از این قصه است. بااین‌حال نمی‌توان هم گفت که قصه بومی شده و مخاطب ایرانی می‌تواند با اتمسفر دراماتیک آن ارتباط همذات پندارانه‌ای برقرارکند. اگرچه به‌نوعی باید قصه را دوپاره هم دانست که داستان زن خدمتکار آن با بازی خوب مهتاب نصیرپور سویه ایرانی و همسوتری با فضاسازی و اساسا تجربه زیسته ایرانی داشته و رنج‌های یک زن تنها و بی‌سرپرست را نمایش می‌دهد. شاید نسبت منطقی و نمادین بین بهمن و خدمتکاری که هردو به دلایل مختلف در وضعیت بغرنج تنهایی به سرمی‌برند بتواند این دوگانگی را به وحدت دراماتیکی بدل کند. بااین‌حال یک نوع تعلیق دائم در ذات قصه وجود دارد که از یک فقدان در زندگی شخصیت‌های قصه خبر می‌دهد. این فقدان می‌تواند فقدان یک معنا یا عشق یا هرآن چیزی باشد که به زندگی انسان معنا و جهت می‌بخشد. به نظر می‌رسد گلستانی خواسته همین فقدان و تعلیق دائم زندگی قهرمان قصه‌اش را به تصویر بکشد. قطعا فیلم‌هایی ازاین‌دست که ریتم درونی دارند نمی‌توانند مخاطب عام را جذب کنند مگر آنهایی که رنجی شبیه به رنج قهرمان قصه را تجربه کرده باشند.

نسخه pdf شماره بیست‌وپنجم ماهنامه هنروتجربه