ماهنامه هنروتجربه – زهرا مشتاق: آیا اگر هازاما کانپه ژاپنى نذر نمى کرد که در شصت سالگى بدود، و در راه بیمارى سرطان او مشخص نمى شد، «دونده زمین» ساخته مى شد؟

فیلم در فضایى غریب روایت مى شود. یعنى اولش همه چیز عادى است. مردى که مى دود و در راه مردم دلشان مى خواهد با او عکس یادگارى بگیرند، یا دست و پا شکسته با او حرف بزنند.

اما یک اتفاق عجیب هازاما را از تمام دونده هاى دیگر متمایز مى کند. مردى که سفرش با یک نذر آغاز شده، در میانه راه از مرگ که به زودى سراغش خواهد آمد، آگاه مى شود! اما تنها چیزى که او را پیش مى برد، امید است.

معلوم نیست هازاما روزگارى در چه شرایطى بوده که چنین نذرى کرده. اما این یک نذر معمولى نیست و باید براى رسیدن به خواسته مهمى بوده باشد؛ خواسته اى آن قدر بزرگ که شاید بخشى از تاوان آن برآورده شدن نیاز و هم زمان ابتلایش به مرگى غیرقابل انتظار باشد. اما امیدوارى او تحسین برانگیز است. گویا هیچ نیرویى حتی مرگ توان توقف و ایستایى او را ندارد.

و شاید «دونده زمین» به احترام همین امید ساخته شده باشد. در سفر به روستایى عجیب و آدم هایى عجیب تر. سفرى انتزاعى، که انگار تنها در ذهن، در یک قیلوله کوتاه ممکن مى شود.

روستایى که مردمش خندیدن را فراموش کرده اند و آن قدر مى توانند در سکون و سکوت بمانند که خواب به خواب شوند. یعنى زندگى در عین مرگ. یک روزمرگى نباتى که ربطى به حیات و پویندگى ندارد.

چرا آدم ها مرده اند؟ آن ها که نفس مى کشند. مرد وانت سوار چیزهایى براى خوردن و پوشیدن برایشان مى آورد…

اما گویا سکون آن ها را از درون ذره ذره مى جود. آیا آن موش سیاه و کوچک نمادى از این خردخرد خورده شدن نیست؟ لاک پشت چطور؟ او نشانه چیست؟ عمرى که مى تواند طولانى باشد. طولانى و بى ثمر. یا نه شاید هم نشانه اى از صبورى باشد. شکیبایى در برابر مصایب هستى که درهرحال از قدیم گذشته است و باز نیز خواهد گذشت. اگر زمانى زندگى محنت نشان مى دهد و پشت مى کند، زمانى دیگر روى مهربانى و آسودگى نیز عیان مى دارد.

زن سال خورده در جست وجوست. با خود حرف مى زند و مى جوید. گاو زندانى مانده، اتاقک مدرسه نیز میان قفل و زنجیر و کلیدهاى گم شده فراموش شده و مردم ده تنها به تماشاى برفک هاى ناتمام تلویزیون بسنده کرده اند. کسى را حال هیچ سخنى نیست. گرچه همه چیز در اندازه هاى درست و انسانى است، اما یک سندرم ترسناک رخوت و سستى همه چیز و همه کس را در بر گرفته است. براى هیچ چیز کوششى نمى شود. و در دایره اى از نادانى که فقط یک تا پنج را شامل مى شود، همه راضى به نظر مى رسند. چون توانى براى درک یک زندگى بهتر و شعورى برتر وجود ندارد. سه نسل از گذشته تا کنون بى هیچ تغییرى، در روندى کسل کننده کنار هم بیتوته کرده اند. و هریک آینه تمام نماى دیگرى است. آن ها هیچ کدام به داشته هاى خود یا حتی بهبود آن چه هست، رمق و علاقه اى نشان نمى دهند. تنها مرد خنزر پنزر فروش وانت سوار است که ارزش آب زلال برآمده از عمق زمین را درک مى کند. او به مردم آب هاى بسته بندى شده اى مى دهد که هیچ ارزشى ندارد و یک نوشیدنى معدنى واقعى نیست و در عوض چیزى را میان پیت هاى حلبى به یغما مى برد که ارزشى بزرگ دارد. هازاما است که اهمیت آن نوشیدنى را درک مى کند.

اما چرا آن اندازه که هازاما موفق است، خانم معلم به همان اندازه بى نصیب مى ماند؟ معلم جوان با طناب، کودکان متصل شده به یکدیگر را به مدرسه مى آورد، اما هازاما با مهربانى و ایجاد خنده و دوستى، بچه ها را به جنب وجوش وامى دارد. کدام یک موفق تر عمل مى کند؟ معلم یا هازاما؟

هازاما براى مردم تصویر مى آورد. تصویرى که معرف یک مرد تلاشگر است. آن ها را متوجه داشته هاى خود مى سازد و یاد مى دهد چطور مى شود با خیز برداشتن براى یک حبه قند و نوشیدن چاى داغ احساس سرخوشى و خنده کرد. از نگاه هازاما کانپه رو به مرگ، زندگى سراسر تلاش و خنده و شادمانى است. درست تا دم مرگ. تسلیم شدن مسخره است. چون آدمى تا زنده  است، باید که زندگى کند. حضرت حافظ هم همین را مى گوید. باید ساعت ها را بیدار کرد و از چهارچوب هاى نفس گیر عبور کرد. کودکان این رهاشدگى را خوب بلد هستند. براى همین است که زودتر خنده به لب هایشان بازمى گردد و پاهاى کوچکشان با شتاب، میل به پویش و رفتن مى کند.

چه در جهان کابوس وار و بى رنگ وروى خانم معلم باشد، چه آن گاه که جاده ها تمام مى شوند و جایى بالاخره باید برخاست و از ماشین پیاده شد. هستى با شتاب و بى وقفه پیش مى رود…

نسخه pdf شماره بیست‌وششم ماهنامه هنروتجربه