هنروتجربه:همان‌طور که در بخش اول اشاره شد، یادآوری فیلم‌هایی که این روزها بر پرده سینماهای هنروتجربه هستند، برای علاقه‌مندان این سینما و با توجه به طولانی بودن زمان نمایش تعدادی از فیلم‌ها، به نظر خالی از لطف نمی رسد.

فیلم‌های روی پرده هنروتجربه به روایت کارگردان‌ها(بخش اول)

بهروز افخمی:۱۰ سال برای دانشجویان«گاوخونی» می‌خواندم
گاوخونی: با این‌که در ابتدا داستان گاوخونی را نپسندیدم، این تجربه را کردم و حدود ۱۰ سال سرکلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی آن را می‌خواندم. همواره برای دانشجویان فیلم‌نامه‌نویسی از این داستان مثال می‌زدم و می‌گفتم که تصاویر این داستان دیده و صدای آن شنیده می‌شود.حتی به آن‌ها گوشزد می‌کردم که گاوخونی را نمی‌توان به فیلم تبدیل کرد چراکه تصویر آن شاعرانه و ایماژ است. اما پس از گذشت یک دهه از این موضوع به خودم یادآوری می‌کردم چه حکم عقلی است که نشود آن‌را به فیلم تبدیل کرد.

بهزاد خداویسی: کیمیاوی همیشه شخصیت‌های بدیعی را پیدا می‌کند
ایران سرای من است: کیمیاوی در این فیلم هم به ادبیات نگاه می‌کند و هم به سنت‌ها می‌پردازد. قسمتی از فیلم شرح رابطه مردم محلی با قنات‌ها و سنت‌های آن‌هاست. همیشه شخصیت‌های بدیعی را پیدا می‌کند. در فیلم «باغ سنگی» آن پیرمرد درویش‌خان را پیدا می‌کند که به درخت‌ها سنگ آویزان کرده یا مثلا در فیلم شاهکار «پ مثل پلیکان» آسیدعلی میرزا را پیدا می‌کند. در همین فیلم من دونقش را بازی می‌کنم. علاوه بر نقش خودم، نقش کسی را هم دارم که در چاه زندگی می‌کند. این آدمی که در چاه است واقعا وجود داشته و خود ایشان او را دیده است.

محمدحسین مهدویان:ترسیدم جدی گرفته نشوم
ایستاده در غبار:دلم می‌خواست فیلمی‌ بسازم که یک درام خیلی رقیق داشته باشد و مثل زندگی متکثر و پراکنده باشد. چون زندگی واقعی فاقد درام به معنی ساختارمند آن است. یعنی در درام اگر تفنگی به دیوار آویزان است، حتما معنایی دارد و روزی از آن شلیک می‌شود، درحالی که زندگی پر از تفنگ‌ها‌‌ی‌ آویزان است که معنایی هم ندارد وهرگز شلیک هم نمی‌کنند. در درام به‌خاطر وحدت، همه چیز معنادار است اما زندگی وحدت ندارد. به‌هرحال«ایستاده در غبار» یک چالش تجربی برای من بود .بنابراین به جز فرم در روایت هم ناچار بودیم، دست به تجربه بزنیم و پراکندگی را وارد کنیم. من رویدادها‌‌ را حذف کردم و البته نگران بودم. چون فیلم اولم بود. راستش ترسیدم جدی گرفته نشوم.  اگر به طور مثال اگر آقای مهرجویی یا فرهادی چنین فیلمی‌ بسازند به اثرشان توجه می‌‌شود. چون آن‌ها تثبیت شده هستند. فیلم‌ها‌‌ی‌زیادی ساخته‌اند،منتقد و تماشاگر می‌گویند ببینیم چرا فرهادی در این فیلمش، این‌گونه عمل کرده است. اما تصمیم به ساختن چنین فیلمی‌ آن هم به عنوان فیلم اول، خیلی دشوار بود. درجاهایی هم دچار تزلزل شدم ولی واقعا تصمیمم را گرفته‌ بود.

ایستاده در غبار (4)     ایران سرای من است

می‌توانم وارد دنیایی شوم که متعلق به من نیست
رقص در غبار،شهرزیبا،چهارشنبه سوری،جدایی نادر از سیمین، گذشته: اگر از فیلم اولم تا اینجا را نگاه کنید، متوجه دو اتفاق می‌شوید. یکی اینکه زبانی را که بیشتر دوست دارم پیدا کرده ام ، فارغ از اینکه آیا بیرون از من این زبان مورد استقبال قرار می‌گیرد یا نه. دوم اینکه من از یک فیلم به فیلم دیگر تغییر مسیر ۱۸۰ درجه‌ای نداشته ام، یعنی نمی‌توانیم اول «رقص در غبار» را ببینیم و بعد «درباره الی…»  را به عنوان فیلم دوم من و بعد «چهارشنبه‌سوری» و در آخر «شهر زیبا» این‌ها در یک مسیر مستقیم جلو آمده‌اند و همچنان همان مسیر را که تا الان رفته‌ام پیش خواهم رفت. مطمئن هستم من از نگرانی اینکه بگویند تکرار می‌کنم، وارد یک مسیر دیگر نخواهم شد. یک ناخودآگاه ثابت درون من است که با هر فیلم به بخشی از آن دست پیدا می‌کنم و آن را خمیر مایه می کنم. هر زمان که قصه ای را شروع می کنم، مثل همین الان که سرگرم نوشتن هستم، تمام تلاشم این است لااقل در مرحله شکل گیری قصه اولیه، فقط و فقط از ناخودآگاهم کمک بگیرم و پس از آن است که تجربه، آگاهی و تکنیک در پروراندن این قصه به کار می آید. من تا همیشه از یک ناخودآگاه و از یک سرمایه ثابت برای فیلم ساختن کمک می گیرم. نمی توانم بابت این نگرانی که مضامین و موضوعات فیلم‌هایم نزدیکی‌هایی به هم دارند، دست از ناخودآگاه و این سرمایه بردارم و وارد دنیایی شوم که متعلق به من نیست. در مراحل اولیه نوشتن، حسابگری یک آفت است……

– داستان{گذشته} از خاطره یکی از دوستانم می‌آید و چون درباره سفر مردی بود به خارج از کشور این الزام وجود داشت که فیلم در خارج از کشور اتفاق بیافتد. اما در طول نوشتن و شکل‌گیری تم اصلی سعی شد نسبت این تم با محیط و جامعه‌ای که داستان در آن رخ می‌دهد در داستان لحاظ شود. در دو، سه فیلم‌ اخیر یعنی «چهارشنبه سوری»، «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» موضوع روابط بین آدم‌ها فارغ از جنسیت‌شان بستر اصلی مضمونی فیلم بوده‌اند و غالبا این موضوع در یک واحد اجتماع کوچک به نام «خانواده» که مثالی است از یک اجتماع بزرگ‌تر مورد توجه واقع شده. در فیلم‌های قبلی این موضوع با توجه به شرایط اجتماعی خودمان رنگی از فضای جامعه‌ای را به خود گرفته که در حال گذر از سنت به مدرنیته است، به معنای دیگر گذر از گذشته به سوی آینده و این سوال مطرح بوده که نسبت آینده با گذشته چگونه نسبتی است. آیا گذشته را باید به سوی آینده رها کرد و پشت سر گذاشت یا آینده را قربانی حفظ ارزش‌ها و سرمایه‌ها و باورهای درست و نادرست گذشته کرد. این یکی از تم‌های فرعی فیلم«جدایی» بود. اینجا و در فیلم «گذشته» این سوال برعکس فیلم قبلی، به تم اصلی تبدیل شده است، چگونگی و کیفیت نسبت آینده و امروز با گذشته.

وحید وکیلی‌فر:داستان آدم‌هایی فراموش شده
گشر: «گشر» داستان آدم‌هایی فراموش شده است که به جهان فراموش شده‌ای پناه آورده‌اند. انگار هیچ سهمی از آن جهان حقیقی که بیرون هست، ندارند و انگار به یک بی تفاوتی و بی قیدی رسیده اند. انگار برایشان مهم نیست که جهان بیرون در جریان است و پیشرفتی اتفاق میافتد، یا اینکه ما وصل شدیم به جهان بزرگ‌تری و مثلا انرژی هسته ای داریم. آن ها به اینجا آمدند برای فراموشی.

رضا درمیشیان:جامعه ما به بخشش و نمایش عشق نیاز دارد
لانتوری: مسائل اجتماعی همیشه دغدغه من بوده و هست. موضوع اسیدپاشی نیز به دلیل این که شغل پدرم جراحی سوختگی بود و از کودکی با ماجراهای این چنین من را آشنا می‌کرد، سر و کار داشتم، در این فیلم انتخاب کردم…… من درباره آمنه بهرامی فیلم نساختم. زیرا او یک قهرمان اجتماعی نیست. اما در ساخت فیلمم هم با قربانیان اسیدپاشی صحبت کردم، هم با روزنامه نگاران هم با کارشناسان حقوقی و پزشکی. نمی خواستم خشونت را نشان بدهم. می‌خواستم بگویم چطور یک قهرمان مفهوم قصاص را درک می‌کند. درباره رده سنی فیلم هم باید بگویم این نگاهی بود که سازمان سینمایی به فیلم داشت و ما باید سروشکلی برای طرح مضامین اجتماعی در سینما ایجاد کنیم. دغدغه من بخشش در این فیلم بود. جامعه ما به بخشش و نمایش عشق نیاز دارد و ما نباید با ناهنجاری جواب خشونت را بدهیم.

    گذشته     شهر زیبا

کریم لک‌زاده:علاقه به جنوب و قصه‌های هزارو یک‌شبی
قیچی: اساسا من به شخصه و به طور ذاتی به جغرافیا جنوب علاقه‌مندم و به نظرم اعجاب بسیاری در آنجا وجود دارد. از طرفی هم علاقه‌ام به داستان‌های هزارویک شبی و غیرزمینی قابل کتمان نیست. در واقع همه این‌ها کنار هم باعث شد علاقه‌ام به این شیوه از روایت در آن بستر جغرافیایی به یکدیگر مربوط شوند که حاصلش شد قیچی! به طوری که نمی‌توانم بگویم آن جغرافیا باعث شد که فیلم‌نامه قیچی را بنویسم یا می‌خواستم فیلمی بسازم که چنین جغرافیایی داشته باشد. به‌طورکلی همه این عوامل بسته به سفرهایی که از بچگی به مناطق جنوبی ایران داشتم، به یکدیگر گره خوردند.

غلامرضا نعمت‌پور:یک سال و نیم تحقیق کردم
برای گونگادین بهشت نیست: حدودا ده سال پیش کتابی با عنوان مشاهیر لرستان را مطالعه می‌کردم که در آن مفاخر لرستان را مورد بررسی قرار داده بود. در این کتاب به طور ناگهانی با شخصیت علی دریکوندی آشنا شدم. به قدری زندگی این آدم جذاب بود که کنجکاو شدم تا از زوایای زندگی‌اش بدانم. این موضوع در ذهن من بود اما متاسفانه امکان پیگیری‌اش برای ما فراهم نبود و این توانایی را به دلیل عدم پختگی در خود حس نمی‌کردم. از طرفی دسترسی نداشتن به اطلاعات در آن زمان نیز مزید برعلت بود چون من راجع به شخصیتی فیلم می‌ساختم که جز دوصفحه هیچ اطلاعاتی از او در دسترس نبود. زمان گذشت و بالاخره جرقه اول ساخت این مستند زده شد. من طرح را به اداره ارشاد دادم و آن‌ها هم پذیرفتند، بعد از تصویب طرح خودم دچار استرس شدم، چون خیلی نگران بودم این قصه شرایط و ویژگی تصویری را نداشته باشد. مشتاق شدم جزئیات قصه را پیدا کنم و چون این کتاب بسیار نایاب بود از برخی دوستان پرس‌وجو کردیم اما متاسفانه نسخه چاپی آن را پیدا نکردیم. با تلاش فراوان به نسخه پی‌دی‌اف کتاب دست یافتیم که در مقدمه آن نکات خوبی راجع به زندگی علی بود. همین نکات سرنخ خوبی شد برای آغاز کار ما. طی یک‌سال و نیمی که پژوهش ما طول کشید، همزمان تصویربرداری را هم آغاز کردیم.

قیچی     گشر

نیما شایقی: قرار است این شور و حال به کجا برسد
پسرانی با گوش‌های شکسته: من به ورزش نزدیک بودم. هم از جهت شخصیت خودم و هم کارهای کوچکی که در عالم خبرنگاری کرده بودم. فیلم‌های کوتاهی هم که ساخته بودم هیچ ربطی به ورزش نداشت. یک داستان بلندی می‌نوشتم که درمورد یک پسر پانزده شانزده ساله بود. در این داستان با یک سری ایده‌های هویتی بازی می‌کردم. یکی از این ایده‌ها مساله کشتی بود که این پسر در باشگاه کشتی بوده یا به کشتی نزدیک است. در جریان تحقیقات این کار دنیای کشتی برای من اهمیت پیدا کرد. یک فضای خیلی خانوادگی در باشگاه‌های کشتی حاکم است و به خصوص در شهرستان‌ها مربی‌ گاهی از پدر به بچه‌ها نزدیک‌تر است و بچه‌ها در آن سن یک عشق و شور و حال خاصی دارند. وقتی وارد مساله می‌شوی و از خودت می‌پرسی قرار است این شور و حال به کجا برسد، سوالی شکل می‌گیرد که جرقه ساخت این مستند شد. بعد رفتم اردوی نوجوانان در تیم ملی و آن‌جا بود که مساله این مستند برایم روشن شد و از آن به بعد ده تا پانزده کاراکتر مختلف را همیشه تعقیب می‌کردم.

امیر فرض‌الهی: نور انداختن به گوشه‌های تاریک تاریخ
شهر آشوب، شاعران مشروطه:جای تاسف دارد اما باید بگویم حتی شاعران این دوره با کسی مانند نسیم شمال آشنایی ندارند! حتی گاها نمی‌دانند دهخدا به جز نوشتن لغت‌نامه، شاعر و طنزنویس خوبی هم بوده است. تصور من این بود که نور انداختن به گوشه‌های تاریک این تاریخ، در نوع خود بدیع است. اگر قصدم این بود که کاسب‌مسلک به فیلم ساختن نگاه کنم، چند دقیقه به فیلم اضافه می‌کردم و آن از نیمه‌بلند به فیلم بلند تبدیل می‌شد، این‌گونه می‌توانستم فیلم را به جشنواره‌های مختلفی ارائه دهم، اما قصد من از ساختن این فیلم، فقط و فقط دادن آگاهی و به نوعی همان آشنایی‌زدایی بود.

الهام قره‌خانی:شهرداد روحانی هرگز وطنش را فراموش نکرده‌است
دره ستارگان: امیدوارم همه این فیلم را دوست داشته باشد و یادمان باشد ما موزه‌هایی را می‌سازیم که وسیله‌ها را در آن‌ها نگه می‌داریم، اما موزه‌های انسانی نداریم و از کسانی که سرمایه ملی کشور هستند، حمایت نمی‌کنیم. استاد روحانی در صحنه‌های بزرگ و جهانی حضور داشته‌اند ولی هرگز کشور و وطنش را فراموش نکرده است و خوشحالم این فرصت را داشتیم که درباره ایشان فیلم بسازیم.

پسرانی با گوش‌های شکسته   آی آدمها

مایکل مور:تنها حمله‌ ما باید برای بهره‌برداری از ایده‌های خوب باشد
دیگه کجارو بگیریم: احتمالاً از نوزده‌سالگی به این موضوع فکر می‌کردم؛ زمانی که با کوله‌پشتی‌ام برای دو ماه به اروپا سفر کردم. آن موقع بود که دیدم اروپایی‌ها چه‌طور زندگی می‌کنند و چه‌طور از پس کارها و مسائل مختلف برمی‌آیند. آن زمان بود که فکر کردم چرا ما چنین نمی‌کنیم؟ پس از آن هر بار که در طول این سال‌ها به اروپا سفر کردم با موضوع و ایده‌ی دیگری مواجه شدم. به عنوان مثال وقتی همه‌ کتاب‌فروشی‌های مستقل ما به خاطر «آمازون» یا «بارنز و نوبل» در حال ورشکستگی بودند، فرانسوی‌ها دست به کار شدند تا از کتاب‌فروشی‌های محلی‌شان حمایت کنند. حالا شما می‌توانید به هر شهری از فرانسه بروید و یک کتاب‌فروشی کوچک در آن بیابید. این ایده‌ خوبی است. چرا ما این کار را انجام نمی‌دهیم؟ ما قبلاً قوانین ضدانحصار داشتیم. زمانی به این نتیجه رسیدم که باید در این مورد فیلمی بسازم که مذاکره با ایران شروع شده بود. برخی درباره حمله‌ نظامی و بمباران ایران صحبت می‌کردند و… و من با خودم می‌گفتم حتماً شوخی می‌کنید. دیگر نباید حمله‌ای صورت بگیرد. تنها حمله‌ ما باید در گرفتن و بهره‌برداری از ایده‌های خوبی باشد که در سراسر جهان به کار گرفته شده‌اند؛ و برای آن‌ها نباید کسی کشته بشود.

رخشان بنی‌اعتماد:ادای احترام به کسانی که نقش موثری در کم کردن آلام بشری دارند
آی آدم‌ها:درمان بچه‌های بیگناهی که از یک طرف مشکلات جسمی، تن دردمندشان را می‌آزارد و از طرفی تنگنای اقتصادی امکان درمان‌های پرهزینه را برای خانواده‌هایشان محال می‌کند. نقش انسانی و بی‌بدیل پزشکان داوطلب ایرانی و فرانسوی و متخصصان مختلف حوزه پزشکی و فعالیت کارکنان این مجموعه، همه و همه دلیلی شد که تصمیم به ساخت فیلم مستندی در معرفی «خیریه زنجیره امید» بگیرم. مستند بلند «آی آدم‌ها» ستایشی است از حرمت کار داوطلبی و ادای احترام به همه کسانی که از طریق نهادهای غیردولتی نقش سازنده موثری در کم کردن آلام بشری دارند. «آی آدم‌ها» نه فیلمی به سفارش «خیریه زنجیره امید» است و نه «زنجیره امید» کوچک‌ترین دخالتی در چگونگی ساخت آن و انتظار تبلیغی از آن داشته است. انگیزه ساخت این فیلم تصمیم شخصی‌ام، در جهت معرفی فعالیتی چنین باارزش بود که صرفا با حمایت‌های مردمی هزینه‌های سنگین خود را تامین می‌کند.