هتروتجربه: فیلم «اینجا کسی نمی‌میرد» اولین ساخته بلند حسین کندری این روزها در سینماهای گروه هنروتجربه در حال اکران است. خبرگزاری ایلنا به همین بهانه با کندری درباره این فیلم گفت‌وگو کرده‌است.کندری پیش از این به ساخت فیلم‌های کوتاه و مستند پرداخته و به شکل تخصصی درپروژه‌های مختلف به عنوان فیلم‌بردار حضور داشته‌است.بخش‌هایی از این گفت‌وگو را می‌خوانید.

شما از لهجه بومی منطقه استفاده نکردید و دلیل آن را احتیاط برای جریحه‌دار نکردن احساسات آن منطقه قلمداد کردید. به‌نظر نمی‌آید وجود لهجه در فیلم به واسطه بودن در یک منطقه جغرافیایی خاص، احساسات قومیتی را جریحه‌دار کند. اینطور نیست؟
ما باتوجه به حاشیه‌هایی که در باب لهجه برای دوستان مختلف در سینما و تلویزیون بوجود آمده بود، در دقیقه نود تصمیم گرفتیم فیلم را بدون لهجه بسازیم. فیلمی که بدون زمان و مکان است، چرا باید اسیر این حرف‌ها و حاشیه‌ها شویم؟ من هیچ آدرس دقیقی در فیلم نمی‌دهم. نوع لباس، گریم و حدود مختصات فقط برای ایجاد فضاست. این فیلم با نگاه به جشنواره بین‌المللی ساخته شده است.

یعنی کلیت پرداخت فرمی و محتوایی فیلم ویژه معیارهای جشنواره‌های خارجی است؟
ویژه که نه اما در ابتدای ساخت هر فیلم، هدفی برای آن درنظر می‌گیریم مثلا خلق یک پوستر برای مخاطب خاص و عام فرق دارد. اولویت من مخاطب فرهیخته سینماست. در هالیوود فیلم‌های زیادی تولید می‌شود، اما ما فقط فیلم‌های خوب آن‌ها را می‌بینیم. آن‌ها یک بخشی به‌نام سینمای بدنه دارند که اصلا کیفیت لازم را ندارد. هدف من نشان دادن سینمای بین‌المللی ایران بود نه سینمایی که خارجی‌ها خوش‌شان بیاید. هدفم زدن رکورد فروش و این حرف‌ها هم نبود. به خاطر همین هدف ما؛ مخاطب خاص است. مخاطب هنروتجربه می‌داند که قرار است فیلم خاص ببیند و به خاطر همین معمولا مشکلی پیش نمی‌آید.

دلیل انتخاب هومن سیدی و خانم کاتوزی چه بود؟
هومن سیدی بازیگری باهوش، خلاق، با استعداد و درنهایت متناسب با نقش است و به نظر من جزو بهترین‌هاست. خانم کاتوزی هم خیلی مسلط به فیلم‌نامه است که با تحلیل‌های خاص با متن برخورد کردند. چون متن را خودشان نوشته بودند؛ مرز بین واقعیت و خیال را بهتر می‌فهمید. شخصیت بومی ما اسم ندارد. هر وقت هم در خلال فیلم از او می‌پرسی؛ جوابی نمی‌دهد. این خیلی مهم است که چگونه این سوال را جواب بدهید اما در کل بیشتر تسلط و کیفیت کارشان مهم است.

در ابتدای فیلم، خیلی زود توهم هومن سیدی لو می‌رود. آیا منطق عقلانی حضور دختر مرزنشین در موقعیت‌های مختلف کمرنگ نیست؟
ما یک شخصیت زن حقیقی داریم که در برخی سکانس‌ها می‌بینیم لباس متفاوتی با روژین شخصیت تخیلی اشکان؛ دارد. این شخصیت حقیقی اصولا نزد اشکان نمی‌آید. یکبار می‌آید و می‌گوید بچه‌ام مریض است. مابقی چیزی که می‌بینیم تمایل اشکان برای حضور یک آدم دیگر در آنجاست. قصه همین است. میل یک آدم تنها به تنها نبودن. ما سعی کردیم این وجه تمایز را در نوع لباس و گریم خانم کاتوزی لحاظ کنیم. در ظاهر شاید شاهد یک دختر شهری باشیم که این میل اشکان است.

اشکان دقیقا به چه نوع بیماری مبتلاست؟
بیماری شیزوفرنی است که در قدیم هم وجود داشته است. شیزوفرنی محرک‌های بسیاری دارد ازجمله تنهایی و ترس از تاریکی است. این بیماری تحت شرایط خارجی اتفاق می‌افتد. در جامعه مدرن به علت تنهایی‌های بیشتر؛ بستر ابتلا به بیماری شیزوفرنی بیشتر می‌شود. می‌توان گفت یک بیماری است که از قدیم وجود داشته و با جامعه مدرن امروزی گسترش بیشتری پیداکرده است.

………..

به نظر می‌رسد بیشتر توهمات شخصیت اشکان؛ ذهنی است اما او توهمات عینی هم کم نداشت. نگران گیج شدن مخاطب نبودید؟
فیلم شما را با یک سوال مواجه می‌کند. واقعیت را می‌بینیم یا توهم را؟ اما واقعا مهم نیست کدام واقعی است و کدام توهم! حال این آدم مهم است. من جوان‌تر که بودم به واسطه علاقه به فضای روان‌شناسی به مطب دکترهای روان‌شناس می‌رفتم و از نزدیک ویزیت کردن آن‌ها را نظاره می‌کردم. چیزی که بیشتر دکترها درگیر آن بودند این بود که این الان چشه و چه کنیم خوب شود. اما نگاه من این بود که این آدم چه دردی دارد می‌کشد. سختی و عذابش از کجاست. بیشتر به علت فشار به این آدم نگاه می‌کردم تا بیماری‌اش. مثلا یک فرد دچار وسواس به مراتب خطرناک‌تر از یک بیمار آنتی‌سوشال است. چون فرد وسواسی هم خودش بابت این بیماری عذاب می‌کشد و هم عذابی را به خاطر دیگران تحمل می‌کند. یعنی فشار روحی بسیاری به این فرد وارد می‌شود. این بخش نگاه انسانی من به بیمار روانی است و از یک جایی به بعد هم دنبال این نیستم که طرف را ببینید که چه بیماری روانی دارد بلکه می‌خواهم مخاطب  خود طرف را ببینند. اما درنهایت باید بگویم یکی از کارکردهای درام گیج کردن مخاطب است. بیشتر از اینکه توهمات گیج کننده باشد؛ کنجکاوی برانگیز است. شاید در ابتدا کمی از بودن بعضی شخصیت‌ها تکانی بخورد؛ اما در ادامه همه چیز رو می‌شود. من باری روی ذهن مخاطب نمی‌گذارم و می‌گویم حال این را ببینید. می‌خواهم به این برسم که بگذرید از ظاهر سوال عمق سوال را درنظر بگیرید.

چقدر به شرایط زندگی در نقطه صفر مرزی آشنا هستید؟
هیچی تقریبا. اما به شرایط تنها زندگی کردن بسیار آشنا هستم چون مدت زمان بسیاری را تنها زندگی کردم. آن‌هم در چند مکان متفاوت و در زمان‌های متفاوت بلوغ فکری. در بعضی مواقع مثلا چیزی را درست می‌کردم. گاهی اوقات سیگار می‌کشیدم. یک دوره تخیل  می‌کردم. این شرایط مختلف تنهایی را خودم تجربه کردم و یک جورایی قصه از خودم می‌آید. هیچکس نمی‌تواند بگوید تنهایی را تجربه نکرده است. جمله معروفی که این روزها خیلی‌ها استفاده می‌کنند «تنها بودن در جمع است» که به خاطر نداشتن وجوه اشتراک با یک جمع اتفاق می‌افتد. من آدمی را می‌شناسم که وسط طبیعت زندگی می‌کند بدون همراهی حتی یک نفر اما هیچوقت احساس تنهایی نمی‌کند. چون با طبیعت وجه اشتراک خود را پیدا کرده و در کمال شادی زندگی خود را می‌کند. اما فردی را هم می‌شناسم که در این شهر بزرگ و در دل این همه جمعیت نمی‌داند چه باید بکند و چه نباید بکند و در تنهایی خود عذاب می‌کشد. چون دوست دارد ارتباط برقرار کند ولی وقتی نمی‌تواند عذاب می‌کشد. انسان ذاتا از تنهایی رنج می‌برد.

……..

در یکی از سکانس‌ها یکباره شاهد حرکت تند دوربین روی دست هستیم. دوربین در حال دویدن پشت شخصیت است. انگار این سکانس با دیگر سکانس‌های فیلم سنخیتی ندارد. تعمد اصلی این سکانس چیست؟
 این روند منطقی کل فیلم است. در ابتدا فیلم با یک پلان ثابت شروع می‌شود. بعد در ادامه قاب ثابت است و دوربین شروع به حرکت نرم می‌کند. دوباره برمی‌گردیم و با یک قاب ثابت و این‌بار کم‌ارتفاع‌تر ادامه می‌دهیم. با هدروم‌های کمتر سطح فشار روی شخصیت را بیشتر می‌کنیم و حالا دوربین روی دست‌ها شروع می‌شود. از دوربین روی دست‌های نرم می‌رود روی دوربین روی دست‌های تندتر و در اینجا به اوج اضمحلال درونی شخصیت می‌رسیم. موسیقی این سکانس هم تند می‌شود و وقتی موسیقی هم این را می‌گوید دیگر نمی‌شود پلان نرم نشان داد. تدوین جامپ‌کاتی هم داشتیم اما من ترجیح دادم از این نوع فرم استفاده کنم که به نظرم هم درآمده است.