ماهنامه هنروتجربه- نسیم نجفی:فیلم مستند «چشم جنگ» چگونه می‌توانست بیش از این درباره سعید صادقی باشد؟ نه اتفاقا «چشم جنگ» به مثابه یک دوربین، بلکه به‌عنوان یک انسان با آن‌چه در سر دارد. حس اولیه‌ام به فیلم و موضوع پراهمیتش این بود که آن‌چه در تماس مستقیم با کلام سعید صادقی می‌توانست به دست بیاید، از ما گرفته شده و به جای آن افراد دیگری درباره صادقی صحبت می‌کنند که راهبر مناسبی به سمت او نبوده‌اند. سعید صادقی از سال ۵۹ تا ۶۷ در مناطق جنگی عکس و گزارش تهیه می‌کرده است. این فیلم مستند نشان‌دهنده‌ خصوصیتی در اوست که باعث شده است بعد از حدود ۳۰ سال، هنوز آن دوره از زندگی‌ عمیقا با او باشد. برای نزدیک شدن به این احوال، تماشاگر فیلم «چشم جنگ» دوست دارد بیش از این‌ها با صادقی سر کند.

تصاویر فیلم در سه دسته اصلی می‌گنجند؛ یکی خط داستان اصلی است که نشان می‌دهد صادقی به دنبال آدم‌هایی می‌گردد که روزی در جبهه یا مناطق جنگ‌زده از آن‌ها عکس گرفته است. او در صورت یافتن اشخاص در شهرهای مختلف عکس قدیمی آن‌ها را تحویلشان می‌دهد و درحالی‌که آن را در دست دارند، عکس تازه‌ای از آن‌ها می‌گیرد. این عکس‌ها خود موضوع نمایشگاه جدید صادقی خواهند بود. تصاویر مربوط به این بخش چون صادقی را حین یک کنش ماجراجویانه و بیرونی نشان می‌دهند، دست‌یابی به ذهنیات او را چندان ممکن نمی‌کنند. البته از کلیت کنش او پیداست که بخش مهمی از ذهن و روانش پیش آدم‌های درگیر جنگ مانده است. اما می‌توانستیم شنونده‌ حرف‌های او باشیم. خاطراتش را درباره همان صحنه‌هایی که عکس گرفته و حالا دنبال یکی از افرادش می‌گردد، بشنویم. چگونه عکاسی کردن در حین جنگ و بمباران و تجربه عملی عکاسی در جنگ را بشنویم. یا تاشی از رنگ‌وبوی بچگی و نوجوانی‌اش داشته باشیم… آدم‌ها را حرف زدن به هم نزدیک می‌کند. گفت‌وگو با افراد دیگر (چند عکاس و همکار) در بهترین شکلش و در صورتی که آن‌ها بتوانند نکات مهم و شخصیت‌شناسانه‌ای بگویند، باز فقط مکمل شناختی ا‌ست که خود کاراکتر می‌تواند با حضور و حرف‌هایش در ما ایجاد کند.

دسته‌ دیگر تصاویر فیلم غیر از خط اصلی، مصاحبه‌هایی هستند که فیلم‌سازان با چند عکاس و یک محقق انجام داده‌اند. تعدادی از آن‌ها سعی دارند به خصوصیات صادقی نزدیک شوند، اما حرف‌ها احساساتی و کلی ا‌ست و تعدادی دیگر درباره شرایط عکاسی صحبت می‌کنند، مانند مقایسه شرایط کار و زندگی عکاسان جنگ در کشورهای دیگر با ایران و گله از بی‌توجهی مسئولان به کار دشوار و پرخطری که یک عکاس جنگ برای بازتاب آن لحظه‌های سخت انجام داده است. شاید می‌توانستیم بخش‌هایی از صحبت‌های آن‌ها را هم داشته باشیم که بیشتر به شخصیت فیلم متصل شود. بعضی از صحبت‌های فعلی درباره هر عکاس دیگری می‌توانند باشند. پل ارتباطی بین حرف‌هایی که این افراد می‌گویند با شخصیت اصلی وجود ندارد. در میان آن‌ها یکی از گفت‌وگوشونده‌ها بیشتر درباره عکس‌های صادقی حرف می‌زند و با توجه به تصاویر او برداشت‌هایی ارائه می‌دهد. مانند این‌که «او وداع را می‌شناسد.» این‌جا چند عکس از صادقی که افرادی را در جبهه یا پشت جبهه در حال وداع ثبت کرده نیز نشان داده می‌شود. حتی در این مورد نیز برداشت احساساتی وجود دارد. این‌که او وداع را می‌شناسد، چون از لحظه وداع عکاسی کرده است. اما مثلا نکته‌ای که درباره پنهان نشدن عکاس هنگام عکاسی بیان می‌کند، مستقیما به یک برداشت درست گرچه نه‌چندان پراهمیت از روی عکس‌ها اشاره دارد. این‌که از داخل عکس‌های او اغلب یک نفر به دوربین نگاه می‌کند و این نشان می‌دهد او خودش را پنهان نمی‌کرده. درنهایت، مصاحبه‌شونده‌ها به نکته اصلی و وجه تمایز عکس‌های سعید صادقی که انسان‌محور بودن آن‌هاست، اشاره نمی‌کنند. در دسته‌ سومِ تصاویرِ فیلم که عکس‌های صادقی هستند، با این‌که به تعداد خیلی زیاد در فیلم استفاده نشده‌اند، بارز است که این انسان و احوالی که از سر می‌گذراند است که برایش اهمیت داشته و دارد. او کاملا به انسان‌های در حال جنگ و مرگ و خداحافظی و دیدار نزدیک می‌شده و اغلب نماهای او متوسط و نزدیک هستند، چون نگاه و صورت و بدن آن‌ها در حال مرگ یا دیگر مواقع برایش مهم بوده است، شرایط کلی جنگ مدنظر او نبوده، پس مناسب نیست اگر فیلمی درباره او با یک نگاه کلی ساخته شود. او به جزئیات وارد شده، پس لازم است ما هم به جزئیات وارد شویم. بارها احساس نیاز می‌کردم که بپرسم درحالی‌که این اندازه به چالی که چند مرد مرده در آن افتاده‌اند نزدیک می‌شدید، به چه فکر می‌کردید؟ وقتی به جوانی نزدیک می‌شدید که در یک کامیون پر از اجساد نشسته بود تا از حلبچه‌ بعد از بمب شیمیایی خارج شود تا عکسش را بگیرید، درباره این طرز نگاه او چه فکر می‌کردید؟ بارها نیاز داشتم که او درباره اجزای مختلف یک عکس صحبت کند و آن‌ها را به کلام درآورد. درگیری او با آن روزها هنوز آن‌قدر زیاد است که تصمیم گرفته دنبال آن آدم‌ها بگردد. فیلم چندان از این زاویه وارد نمی‌شود، به همین دلیل قدری بی‌تفاوت به نظر می‌رسد. در فیلم به نظر نمی‌رسد که سعید صادقی خودش آدم جنگ است. او در مصاحبه‌ای با خانم الیزابت لوییس در سال ۹۴ در موزه صلح تهران گفته است که عکس‌ها و گزارش‌های جبهه را با سفرهای دو روزه به جبهه تهیه نمی‌کرده، بلکه چند ماه آن‌جا می‌مانده است. عکاس بودن او را بیرون از دایره جنگ قرار نمی‌دهد، بلکه او هم مثل بسیاری از انسان‌هایی که عکسشان را گرفته، در جنگ بوده است. آن مصاحبه که کوتاه هم بود، ولی صحبت‌های صادقی درباره خودش را دربر داشت، به علاوه چند عکس مهم از او که توضیحاتی درباره آن‌ها زیر عکس‌ها وجود داشت، بسیار ملموس‌تر و تاثیرگذارتر توانست صادقی را برایم معرفی کند. زیر عکس‌ها توضیح داده شده بود که مثلا این مرد و خانواده‌اش در این شکاف کوه هستند، چون از حلبچه فرار کرده‌اند تا شیمیایی نشوند. یا این بچه مرده را پدرش سعی کرد نجات دهد، اما نتوانست. به این شکل خود صادقی هم می‌آید وسط. تکان‌دهنده است که ببینی او این داستان‌ها را دیده و پشت عکس‌های بسیار او این همه داستان وجود دارد که حالا ۳۰ سال است در ذهن او زندگی می‌کنند. کاش فیلم می‌توانست به صادقی نزدیک شود.
حتما مواجهه با ابعاد مختلف ابزاری که واقعیت در اختیار مستندساز قرار می‌دهد، در فیلم‌های بعدی‌ سازندگان این فیلم قوی‌تر خواهد بود. به همراه توجه بیشتر به حجم زیاد موسیقی متن فیلم که هم به لحاظ جنس و هم به لحاظ کمیتش همراه مناسبی برای اندیشیدن و خلوت کردن با موضوع نبود.
و می‌ماند موضوع تکراری مطالبم؛ این‌که بعضی فیلم‌های مستند با وجود موفق نبودن در انتقال جان موضوعشان، به‌خاطر اهمیت موضوعشان دیدنی‌اند.

پی‌دی ‌اف ماهنامه سی هنروتجربه