هنر و تجربه، مریم شاه‌پوری: پل شریدر شخصیت بزرگ‌تر از معمول یک رییس مقتدر «سیگارجو»ی استودیویی، روح یک سینمادوست، و خصلت‌های یک فیلم‌ساز مستقل هزارساله – که خودش همه‌کاره است – را یک‌جا دارد. او کارنامه‌ای دارد که از دهه‌ها پیش آغاز شده است اما هرگز زندگی کردن در لحظه را فراموش نکرده است. او چهل سال پیش فیلم‌نامه‌ی «راننده تاکسی» را نوشت و همکاری با مارتین اسکورسیزی را آغاز کرد که با «گاو خشمگین»، «آخرین وسوسه‌ی مسیح» و «احیای مردگان» ادامه یافت. این منتقد سابق سینما، هم‌چنین راه خودش را به عنوان یک کارگردان هموار کرد و با ساختن فیلم‌هایی مانند «ژیگولوی آمریکایی»، «رنج» و «میشیما: یک زندگی در چهار فصل» هرگز وقفه‌ای در کارنامه‌اش ایجاد نشد و دست از تلاش و خلق آثار تأثیرگذار برنداشت.

جدیدترین فیلم او با عنوان «رقابت بی‌رحمانه» (Dog Eat Dog؛ یا با ترجمه‌ی تحت‌الفظی «سگ، سگ را می‌خورد») شاید مانند اثری از یک کارگردان کهنه‌کار به نظر نرسد. این اقتباس جنون‌آمیز و نامتعارف از رمان سال ۱۹۹۵ ادی بانکر (بر اساس فیلم‌نامه‌ای از متیو دیوید وایلدر)، عناصر فیلم‌های سرقتی سیاه را گرفته و آن‌ها را زیر و رو کرده است. نیکلاس کیج، ویلم دافو و کریستوفر متیو کوک، سه جانی متفاوت هستند که برای انجام آخرین کارشان دور هم جمع می‌شوند. اما درست همان زمانی که فکر می‌کنید با یک فیلم قراردادی دیگر در این ژانر طرف هستید، «رقابت بی‌رحمانه» کاملاً دگرگون می‌شود و انگار سیلی به تماشاگرانش می‌زند (خود شریدر در نقش یک وکیل فاسد ظاهر شده است).

مردی در اطراف شهر

پل شریدر در هفتادسالگی کمی خرخر در صدایش شنیده می‌شود و زیاد چشمانش را درهم می‌کشد و یک‌وری نگاه می‌کند، اما هنوز شخصیت منحصربه‌فردی است؛ یک خوره‌ی فیلم که به همان اندازه‌ای که فرم هنری برایش مهم است و به او انگیزه می‌دهد، خودش سهمی در ارتقای آن داشته است؛ و البته این آن چیزی نیست که برای او اعتباری در پی آورده باشد. لری کاراشوسکی که شریدر را برای فیلم زندگینامه‌ای باب کرین با نام «Auto Focus» در سال ۲۰۰۲ به کار گرفت درباره او می‌گوید: «پل که در دهه‌ی ۱۹۷۰ رشد کرد، واقعاً یکی از بهترین فیلم‌نامه‌نویسان این دهه است؛ و همین موضوع او را یکی از بهترین فیلم‌نامه‌نویسان تاریخ سینما کرده است.»

درست همان زمانی که فکر می‌کنید با یک فیلم قراردادی دیگر در این ژانر طرف هستید، «رقابت بی‌رحمانه» کاملاً دگرگون می‌شود و انگار سیلی به تماشاگرانش می‌زند

کاراشوسکی به‌خصوص مشتاق اولین تجربه‌ی کارگردانی شریدر در سال ۱۹۷۸ بود با عنوان «یقه آبی» که به اندازه‌ی کافی قدر ندید؛ فیلم جنایی دیگری در کارنامه‌ی شریدر که به اعتقاد خیلی‌ها، بهترین بازی ریچارد پرایر را در خود دارد: «این فیلم همان لحنی را دارد که گاه خیلی بامزه است و گاهی بسیار جدی، و همیشه پیامی همراه آن است.» همین توصیف درباره «ژیگولوی آمریکایی» هم صدق می‌کند که از هجو کارگری به‌راحتی به تریلری سهمگین بدل می‌شود.

اما شریدر احتمالاً هیچ جا بهتر از «میشیما» (۱۹۸۵) نبوده است که تصویری است از خودکشی آیینی و دراماتیک نویسنده‌ِی ژاپنی یوکو میشیما، در حالی که اقتباس‌های کوتاه باشکوهی از رمان‌های او یادآوری می‌شوند. تقریباً همه‌ی فیلم‌های شریدر بر این موضوع تمرکز دارند که مردان لگام‌گسیخته، دنیا را چه‌طور می‌بینند اما تجربه‌های او در زمینه‌ی فرم – صرفاً به خاطر محدوده‌ای که در بر می‌گیرند – حیرت‌انگیزند. با این حال او سال‌های سختی را پشت سر گذاشته است. کاراشوسکی در جایی دیگر گفته است: «پل آدم تندخو و بدقلقی است. هیچ کس در خلق شخصیت‌های زجرکشیده بهتر از او نیست.»

عملِ انتقام

شریدر که حتی از بدترین فیلم کارنامه‌اش، «دره‌های عمیق» (۲۰۱۳)، هم دفاع می‌کند و آن را «تجربه‌ای قانع‌کننده» می‌داند (و البته به این موضوع هم اشاره می‌کند که حتی همسر و فرزندانش هم درباره ساختن این فیلم به او اخطار داده بودند!) با درام پلیسی «مرگ نور» (۲۰۱۴) تجربه‌ی حتی مأیوس‌کننده‌تری را پشت سر گذاشت؛ فیلمی که در آن نیکلاس کیج نقش یک کارآگاه زجرکشیده را بازی کرده است که دچار اختلال ذهنی هم هست. سرمایه‌گذاران فیلم، آن را از کارگردانش گرفتند و نسخه‌ای را بدون تأیید او اکران کردند. شریدر که به صورت علنی نمی‌توانست درباره تولید فیلم حرفی بزند و منع قانونی داشت، در تنهایی با خودش سروکله می‌زد. از این رو او حالا با «رقابت بی‌رحمانه» به‌نوعی یک بازگشت را تجربه می‌کند. شریدر در این خصوص می‌گوید: «این فیلم یک اثر شخصی است چون ساختش به عنوان عملی برای رهایی و رستگاری آغاز شد، یا اگر بخواهم جسورانه بگویم: انتقام. مصمم بودم اجازه ندهم آخرین فیلم کارنامه‌ام نشان از همکاری و تسلط یک مشت لعنتی داشته باشد.»

شریدر دوباره نیکلاس کیج را به عنوان بازیگر اصلی فیلم جدیدش برگزید. او پیش از این همکاری به کیج چنین گفته بود: «اگر هر دو به اندازه‌ی کافی زنده بمانیم، باید همکاری دوباره‌ای داشته باشیم. باید به آن لعنتی‌ها ثابت کنیم که اشکال کار از آن‌ها بوده است. باید سرمایه‌ی لازم را به دست بیاوریم تا من این لکه‌ی ننگ را از کارنامه‌ام حذف کنم.»

«رقابت بی‌رحمانه»یک اثر شخصی است چون ساختش به عنوان عملی برای رهایی و رستگاری آغاز شد، یا اگر بخواهم جسورانه بگویم: انتقام. مصمم بودم اجازه ندهم آخرین فیلم کارنامه‌ام نشان از همکاری و تسلط یک مشت لعنتی داشته باشد

با وجود این‌که «رقابت بی‌رحمانه» نوستالژی هالیوود کلاسیک را در خود دارد (و با صحنه‌ی هذیانی از کیج به پایان می‌رسد که در آن به‌نوعی وامدار همفری بوگارت است)، شریدر بر این موضوع اصرار دارد که فیلمی کاملاً امروزی ساخته است: «فکر می‌کنم فیلمی است که به‌شدت این دورانی را که در آن به‌سر می‌بریم تداعی می‌کند. واقعاً فکر نمی‌کنم فیلم حال‌وهوای دهه‌ی هفتاد یا حتی دهه‌ی نود را داشته باشد. فیلم خیلی شالوده‌شکنانه است… و از کیفیتی رها و فارغ از قیدوبند برخوردار است که در جامعه‌ی امروزمان به‌خوبی دیده می‌شود.»

پل شریدر در هفتادمین جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز، سی اوت 2013

پل شریدر در هفتادمین جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز، سی اوت ۲۰۱۳

شریدر مجذوب بازیگرانی می‌شود که به اندازه‌ی خود او اهل ریسک‌های عجیب‌وغریب باشند. درباره کیج می‌توان گفت که او با بازی در نقش‌هایی که مدت‌هاست او را به یک شوخی طولانی و بی‌پایان بدل کرده‌اند، دوران چالش‌انگیزی را پشت سر می‌گذارد. شریدر در این باره می‌گوید: «او در برخورد با پول بسیار بد است و از سوی دیگر عاشق کار کردن است. بیش‌تر این بازیگران فکر می‌کنند ورشکسته شده‌اند چون بهانه‌ای برای کار کردن می‌خواهند. بازیگران مثل حیوانات مزرعه هستند. آن‌ها وقتی شادترین لحظه‌ها را تجربه می‌کنند که زمان برداشت و ثمره‌ی کارشان فرامی‌رسد.»

در جریان جشنواره فیلم کن، مدت کوتاهی پس از این‌که «رقابت بی‌رحمانه» اولین نمایش جهانی‌اش را در بخش «دوهفته‌ی کارگردانان» پشت سر گذاشت، کیج به من گفت که از فرصت بازی در نقش یک جانی بی‌اهمیت لذت برده است و «جنبه‌ی تراژیک این شخصیت این است که می‌کوشد کسی باشد که نیست.» او فیلم‌های قدیمی را دوست دارد و خودش را ستاره‌ی این فیلم‌ها می‌بیند.

  • اریک کوهن، ایندی‌وایر