هنروتجربه -عاطفه محرابی: محمدعلی سجادی که در حال حاضر با «تمرین برای اجرا» در گروه هنروتجربه حضور دارد، این فیلم را تجربه‌ای متفاوت می‌داند که قصد دارد به موازات قصه اصلی فیلم، داستان سیاوش را نیز روایت کند. او معتقد است کمتر کسی با جزئیات از داستان سیاوش در شاهنامه باخبر است و به همین دلیل سعی کرده است برای اولین بار در سینمای ایران، این اسطوره را با جزئیات به مخاطب نشان دهد. در بخش اول گفت‌و‌گو با محمدعلی سجادی درخصوص ویژگی‌های تئاتری «تمرین برای اجرا» صحبت کردیم و در این بخش بیشتر روی فیلم‌نامه و نوع روایت فیلم تمرکز می‌کنیم.

 

خرده داستان‌هایی به موازات داستان سیاوش در «تمرین برای اجرا» مطرح می‌شود که هیچ‌کدام کامل نشده و نصفه و نیمه رها می‌شود. مثل داستان کاراکتر کارگردان و رابطه تمام شده او با همسرش، یا مثل رابطه بازیگر سیاوش با بازیگر سودابه و… به چه دلیل فکر کردید هیچ کدام از این خرده داستان‌ها نباید به پایان مشخصی برسد؟
در نسخه اولیه‌ای که نوشته بودم همه این خرده داستان‌ها پرداخته می‌شد ولی در آن صورت باید فیلم را در ۱۷۰ دقیقه می‌ساختیم. ولی در مورد نسخه‌ای که در حال حاضر می‌بینید به نظرم همین که یک سرنخ به مخاطب ارائه شود کافی‌ست. رابطه علت و معلولی و سرانجام پیدا کردن خرده داستان‌ها را در ساختار روایت «تمرین برای اجرا» لازم نمی‌دانم. دوست داشتم در حدی به زندگی این آدم‌ها بپردازم که تصور نشود یکسری ربات در حال اجرای تئاتر هستند، برای همین کارگردانی را می‌بینیم که با وجود مشکلات خانوادگی سعی دارد نمایشی را روی صحنه ببرد و یا بازیگری که با وجود مخالفت خانواده‌اش نتوانسته است عشق به بازیگری را فراموش کند و… فکر کردم در همین حد توضیح درباره پیشینه کاراکترها کفایت می‌کند.
از طرفی به این نکته توجه کنید که حتی کل اجرای تئاتر در آخر فیلم ما روی هوا می‌ماند، بنابراین اگر به قول شما همه خرده داستان‌ها در نیمه راه رها می‌شود به این دلیل است که داستان اصلی هم به خاطر اتفاقاتی که رخ می‌دهد به پایان روشنی نمی‌رسد. ما به عنوان مخاطب نمی‌دانیم این نمایش در آخر به اجرا خواهد رسید یا خیر. بنابراین این نوع روایت متناسب با ساختار فیلم تعیین شده و موضوعی تماتیک برای «تمرین برای اجرا» است.در اسطوره همه شخصیت‌ها کمال یافته هستند ولی ما در جهان واقعی هیچ کمالی در کاراکترها نمی‌بینیم، چه کسی فکرش را می‌کرد بازیگر کیکاووس و یا بازیگر سودابه این‌گونه باعث شوند کار به زمین بخورد.

فیلم ما قهرمانی ندارد و صرفا تعدد پرسوناژ و خرده پیرنگ‌ها داستان را پیش می‌برد. «تمرین برای اجرا» راجع به یک قهرمان است ولی در خود فیلم قهرمانی وجود ندارد

کسی که از داستان سیاوش مطلع باشد و بداند قرار است چه اتفاقی برای او بیافتد شاید ترجیح بدهد در موازات پیگیری این داستان، یک داستان دیگر نیز برایش طرح شود که به آن بهانه فیلم را تا پایان دنبال کند، ولی چنین داستانی در کنار فیلم قرار ندارد و صرفا داستان سیاوش، «تمرین برای اجرا» را پیش می‌برد. حتی هیچ‌کدام از این آدم‌ها را در تنهایی‌شان هم نمی‌بینیم. شاید اگر برای کاراکتر کارگردان این مساله مطرح بود که باید به هر قیمتی شده است نمایش سیاوش را روی صحنه ببرد، برای ما هم به‌عنوان مخاطب پیگیری این داستان جذابیت بیشتری پیدا می‌کرد.
بعید می‌دانم کسی با این جزئیات که ما به داستان سیاوش پرداختیم از آن مطلع بوده باشد. البته موضوع اصلی فیلم چگونه اجرا شدن این نمایش است. مثل قضیه «قاتل کیست؟» می‌ماند؛ شما می‌دانید داستان سیاوش چیست اما اینکه چگونه قرار است اجرا شود موضوع کنجکاوی برانگیز قصه است و ما می‌بینیم که چقدر این اجرا دچار دردسر می‌شود.
کاراکتر کارگردان هم با تردید برای اجرا شدن یا نشدن این نمایش جلو می‌رود، برای همین گروهش یا در پارک یا در سالن و یا در کافه تمرین می‌کنند و این نشان می‌دهد خود کاراکتر کارگردان هم تصویر روشنی از نتیجه این تئاتر ندارد و برایش ناشناخته است. به همین دلیل نمی‌توان اجرای این نمایش را برای کاراکتر کارگردان یک هدف دانست، او هم می‌خواهد در این مسیر جست‌وجو کند و هنوز خیلی چیزها برای خودش هم در ابهام است. موضوعی که شما گفتید از یک قهرمان بر می‌آید، مثل فیلم «مرد پرنده‌ای»، ولی فیلم ما قهرمانی ندارد و صرفا تعدد پرسوناژ و خرده پیرنگ‌ها داستان را پیش می‌برد. «تمرین برای اجرا» راجع به یک قهرمان است ولی در خود فیلم قهرمانی وجود ندارد.

تمرین برای اجرا

در پایان و ابتدای فیلم از تابلوهای نقاشی خودتان استفاده کرده‌اید، چرا در طول فیلم و در روی صحنه‌های تئاتر از این تابلوها بهره نبردید و از طرفی به چه دلیل این تابلوها را در فیلم متعلق به همسر کارگردان دانستید که هیچ‌وقت مخاطب او را نمی‌بیند؟
این دغدغه کاراکتر کارگردان را نشان می‌دهد، برادرزاده‌اش هم در طول فیلم با او شوخی می‌کند و می‌گوید: «عموی ما در ظاهر جدا شده است ولی از زن عموی ما دل نمی‌کند»، بنابراین بخشی از این اشاره می‌تواند مربوط به زندگی خصوصی‌اش باشد و بخشی دیگر به دلیل ارتباطی است که آن تابلوها به لحاظ موضوعی با نمایشش دارند. در این حد که به دل‌مشغولی کاراکتر اشاره شود از تابلوها استفاده کردم. در نسخه دیگری از فیلم‌نامه «تمرین برای اجرا» که پیش از این نوشته بودم، همسر کاراکتر کارگردان هم در فیلم دیده می‌شد و به شکل همزمان داستان سیاوش را نقاشی می‌کرد، ولی با خودم فکر کردم بار داستان به همین شکل هم برای مخاطب سنگین است چه برسد به این‌که بخواهد با پیچ در پیچ بیشتری داستان را دنبال کند. ممکن است ما پلانی را برای فیلم طراحی کنیم که صرفا وظیفه بسترسازی داشته باشد، نقاشی‌های همسر کارگردان هم در این فیلم صرفا بسترسازی می‌کند. عاشق یکسری از کاراکترها هستم که در عین حال که آن‌ها را نمی‌بینیم ولی آنقدر ملموس هستند که حضورشان را حس می‌کنیم، کاراکتر زن کارگردان در «تمرین برای اجرا» هم همین خصوصیت را دارد.

قصه فیلم نقدی به گروه‌های تئاتری وارد می‌کند، اینکه کار را نصفه و نیمه رها می‌کنند. آیا خودتان با چنین مشکلی روبه‌رو شده‌اید؟
من که کلا به کارهای نصفه و نیمه عادت دارم، فیلم‌های ساخته نشده و متن‌های به سرانجام نرسیده… کافی‌ست دوروبرمان را نگاه کنیم، اینجا ایران است، آیا کار جمعی شکلی به جز چیزی که من ترسیم کردم، دارد؟ البته خیلی از کارها هم به سرانجام می‌رسد ولی اکثرا به دلیل اینکه ما همه چیزمان هیأتی جمع می‌شود، اگر همت حسی وجود نداشته باشد کاری به سرانجام نخواهد رسید، دقیقا مثل «تمرین برای اجرا»؛ اگر باور و همکاری دوستان نبود فیلم به نتیجه نمی‌رسید. چون نه پولی داشتیم و نه کسی پشت ما بود. همین الان هم فیلم خیلی یتیم و معصوم در هنروتجربه اکران می‌شود، در حالی که اگر به‌جای این فیلم، یک فیلم سفارشی توسط آدم‌ها خودی ساخته شده بود، حسابی آن را بالا می‌کشیدند و احتمالا در آن صورت پخش کننده داشتم، فیلمم زیرنویس شده و به ده‌ها کشور فرستاده شده بود، ولی واقعیت‌های تلخ تولید در ایران را نباید نادیده گرفت. در تئاتر هم همین‌طور است. حتی خیلی مواقع پول و امکانات وجود دارد ولی روحیه جمعی دیده نمی‌شود. مثل آن لطیفه‌ای که یکی به دیگری می‌گوید «برج دوقلو را دو ایرانی زدند» و پاسخ می‌شنود «تو دو ایرانی پیدا کن که بتوانند در یک ثانیه همزمان کاری را انجام دهند.» هماهنگی و روحیه جمعی در میان گروه‌های ایران خیلی اندک است و این یک فرهنگ شده است.

یکی از نکاتی که در همه فیلم‌های شما مشترک است، دغدغه پرداختن به خیانت، وفاداری و مثلث عشقی است، آیا آگاهانه این نکات را در فیلم‌هایتان قرار می‌دهید؟ این دغدغه از کجا می‌آید؟
وقتی شروع به نگارش فیلم‌نامه می‌کنم از یکسری از موتیف‌ها کاملا آگاهم ولی به بعضی‌ها آگاهی ندارم و خود‌به‌خود اتفاق می‌افتد. برایم جالب است که شما چنین موضوعی را کشف کردید. من تا به حال در ژانر معمایی و ملودرام کار کرده‌ام و طبیعتا چنین سبک‌هایی این نوع موضوعات را می‌طلبد. از طرفی این ویژگی‌ها از خصایص بشری است، «تمرین برای اجرا» نشان می‌دهد که اگر مثلا در داستان اسطوره‌ای شاهنامه حسادت در گرسیوز وجود داشته است، الان هم در آدم‌های معاصر وجود دارد. بنابراین این یک ویژگی بشری است. چند موتیف را به شکل آگاهانه در فیلم قرار می‌دهم؛ موضوع برادرکشی در همه فیلم‌های من وجود دارد، از فیلم «بازجویی» بگیرید تا به حالا… در این صورت طبیعتا موضوع جست‌وجو و رازوارگی نیز به داستان اضافه می‌شود. کسانی که با درام کار دارند، لاجرم به موضوع خیانت، عشق ورزی و حسادت می‌پردازند و این خصلت‌ها جزو مصادیق بارز یک اثر دراماتیک است. این موارد از تجربیات زیستی من، مطالعاتی که داشتم و مشاهداتم سرچشمه گرفته‌است.

من هم در همه آثارم محمد‌علی سجادی هستم، فارغ از خوب، بد، سود یا زیانش. همیشه برای خودم به دنبال تعریف‌های تازه‌ای هستم و اینکه هم نقاشی می‌کنم، هم می‌نویسم، هم شعر می‌گویم و هم فیلم می‌سازم، من را به توازن رسانده است

در کارنامه هنری‌تان به‌جز فیلم‌های معمایی و ملودرام اجتماعی، فیلم‌های کمدی و تجربی نیز دیده می‌شود، از طرفی شما نقاش و داستان‌نویس هم هستید، دلیل این پراکندگی در فعالیت‌های هنری چیست؟
نمی‌دانم چرا به نظرتان پراکنده می‌آید، چون جهان کوچک من درشان روشن است. خیلی فیلم‌سازان در ژانرهای مختلف کار کردند از بیلی وایلدر، وودی آلن و … ولی زبان‌شان یکی است. هرچند من اصراری به اینکه بگویند فیلم‌ساز مولف یا فیلم‌ساز فلان ژانر هستم ندارم و فکر می‌کنم آبشخور همه فعالیت‌هایی که تاکنون کرده‌ام یک چیز است. اگر سه رمان اخیرم که در چند ساله از من منتشر شده را بخوانید، نقاشی‌هایم را ببینید و فیلم‌هایم را تماشا کنید متوجه خواهید شد که اتمسفر غالب آن‌ها احتمالاً یک چیز است.
در نمایشگاه نقاشی آخرم «بوف کور» جوانی آمده بود و بعد از بازدید از تابلوها به من گفت این نقاشی‌ها بیشتر از اینکه بوف کور باشد برگرفته از رمان «حیرانی» خودت است. شنبه گذشته بعد از شش سال رمان جدیدم با عنوان «موش کور» منتشر شد، اگر آن رمان را بخوانید متوجه خواهید شد که ادامه فیلم‌های «رنگ شب»، «شیفته»، «بازجویی» و حال و هوای رمان «بانوشته کشتن» است. بنابراین تصور می‌کنم اتمسفر همه کارهایم یک چیز است.
فیلم کمدی هم کار کردم ولی همان دو تجربه به من ثابت کرد کمدی ساز نیستم و بهتر است هیچ‌وقت سراغش نروم، خیلی از کارگردان‌های جهان حتی هاوارد هاکس هم همین کار را کرده است و تنوع ژانر در کارهایش دیده می‌شود، ولی شما نسبت به کارهای او گیج نمی‌شوید، چون همه آثارش جهان مشترکی دارد. من هم در همه آثارم محمد‌علی سجادی هستم، فارغ از خوب، بد، سود یا زیانش. همیشه برای خودم به دنبال تعریف‌های تازه‌ای هستم و اینکه هم نقاشی می‌کنم، هم می‌نویسم، هم شعر می‌گویم و هم فیلم می‌سازم، من را به توازن رسانده است. من هم‌چون بیشتر کاراکترهایم آدم جست و جوگری هستم پس هم‌چنان جست‌و‌جو می‌کنم تا محبوس در جهان بسته‌ای که ساختم نباشد. زندگی جاری‌ست و من مستبد بودن را تحت هیچ عنوانی دوست نمی‌دارم. گرفتار تئوری و ایسم شدن تداوم ایدئولوژی زدگی است و در این مورد ترجیح می‌دهم جاهل باشم.