هنروتجربه-عاطفه محرابی: «جاودانگی» اولین فیلم بلند مهدی فردقادری در مقام کارگردان است. داستان این فیلم که یک پلان سکانس ۱۴۵ دقیقه‌ای است در یک قطار روایت می‌شود. فردقادری سینما را با ساخت فیلم کوتاه آغاز کرده است و علاقه‌اش به پلان سکانس در کارهای قبلی‌اش هم به خوبی دیده می‌شود. او با «جاودانگی» که در گروه هنروتجربه در حال اکران است، در جشنواره‌ فیلم رم، جشنواره «تک پلان» کرواسی و جشنواره جوگجا اندونزی شرکت کرده است. به بهانه نمایش این فیلم در گروه هنروتجربه با مهدی فردقادری و مارال فرجاد (یکی از بازیگران جاودانگی) گفت‌و‌گوی مفصلی داشتیم که در دو بخش منتشر می شود. در بخش اول این گفت‌و‌گو به ایده «جاودانگی» و ساختار این فیلم می‌پردازیم و در مورد پایان‌بندی فیلم صحبت خواهیم کرد.

 

در گفت‌وگویی از شما خواندم که انگیزه ساخت فیلم «جاودانگی» برایتان از آنجایی شروع شده است که فیلم کوتاه «تناوب» را ساختید و چون آن فیلم جایزه زیادی در جشنواره‌ها به همراه داشت، باعث شد به فکر ساخت فیلم بلندی با همان سبک بیافتید. به نظرتان چنین انگیزه‌ای برای ساخت اولین فیلم بلند کافی است؟
طبیعتاً این انگیزه به تنهایی کافی نیست، ولی این دلیل اصلی من برای شروع کار بود. اگر صرفا به خاطر جایزه گرفتنِ فیلم کوتاهم سراغ ساخت فیلم بلند رفته بودم، ۱۰ سال میان ساخت «تناوب» با «جاودانگی» فاصله نمی‌افتاد. معتقدم فیلمی که می‌سازم حتما باید موفق شود و اصلاً تصورم درباره فیلم سازی این گونه نیست که فیلمی بسازم و صرفا خودم از آن لذت ببرم ولی فیلم هیچ موفقیتی برایم به همراه نداشته باشد. در ۱۸ سالگی هنرجوی سینمای جوان بودم، فیلمی ساختم که در جشنواره فیلم کوتاه تهران جایزه بهترین فیلم را گرفت و نامزد سیمرغ فجر شد. مهم‌تر از آن این که در خارج از کشور هم فیلمم بازخوردهای خیلی خوبی گرفت و با موفقیت زیادی روبه رو شد. این موفقیت برایم نقطه شروعی بود که باعث شد به ساختن فیلمی بلند در همین سبک و فرم فکر کنم. هم جوایز و هم فرم جذابی که فیلم داشت برایم انگیزه بود که آن طرح را در قالب فیلم بلند پرورش بدهم. تا قبل از ساخت «تناوب» نه فیلمی ساخته بودم و نه تجربه‌ای داشتم. بنابراین خودم از ساخت چنین فیلمی هیجان‌زده شده بودم. در طول این سال‌ها فیلم‌های دیگری هم ساختم که دوتا از آن‌ها پلان – سکانس بودند؛ مثل فیلم «دایره‌های معکوس» که کل فیلم از بالا فیلم برداری شده است، آن فیلم هم حدود ۱۶ جایزه از جشنواره‌های خارجی گرفت و در جشنواره‌هایی مثل آلاسکا و جشنواره سن پدرو لس‌آنجلس با موفقیت روبه رو شد. بنابراین در طول سال‌ها  این فضا را تجربه کردم و تصمیم گرفتم برای فیلم بلندم هم سراغ همین سبک بروم. نگارش فیلمنامه «جاودانگی» چهار سال طول کشید و در طول این مدت به صورت مداوم در حال نوشتن بودم. در ابتدا قصه با ۱۴ واگن پیش می‌رفت و بعد با مشورت‌هایی که با فرزاد مؤتمن کردم تعداد واگن‌ها کمتر شد.

پس خدا به تماشاگرتان رحم کرد. چون همین الان هم که قصه فیلم در شش واگن روایت می‌شود، زمان فیلم‌تان دو ساعت و بیست دقیقه است. (با خنده)
(می‌خندد) بله واقعا. چون در آن موقع اصلا به زمان فکر نمی‌کردم و تصورم این بود که قصه‌ها باید در ۱۴ مرحله از زندگی یک نفر روایت شوند. برای این که دوره سنی آدم‌های این شش واگن را بهتر درک کنم، شروع به تحقیق کردم. سعی کردم با آدم‌هایی در آن سن و سال وقت بگذرانم تا راحت‌تر بتوانم بخش‌های مربوط به آن‌ها را بنویسم.

مارال فرجاد در این فیلم نقش زنی را بازی می‌کند که به لحاظ سنی خیلی از او بزرگ تر است. به چه دلیل فکر کردید او فرد مناسبی برای بازی در این نقش است؟

برای فیلم «جاودانگی» ۸۰۰ بازیگر دیدم. در فیلم‌های کوتاهم این را تجربه کرده بودم که می‌گفتند کارگردانیِ خوبی داری ولی بازی‌های فیلمت خیلی بد است، من هم این گونه توجیه می‌کردم که چون فیلمم پلان – سکانس است بازی‌ها بد شده‌اند. در آن زمان فکر می‌کردم، توجیه درستی می‌کنم ولی بعدتر متوجه شدم که باید در انتخاب بازیگرانم وسواس بیشتری داشته باشم. برای همین سعی کردم سراغ انتخاب بازیگرانی بروم که کارشان را بلد هستند، البته ممکن است در یک جاهایی هم اشتباه کرده باشم ولی از کلیت آن راضی هستم. نقش مادر که مارال فرجاد آن را بازی کرده است، نقش بسیار سختی بود، چون نمی‌خواستم این کاراکتر یک مادر پیر باشد، از طرفی هم نمی‌خواستم خیلی جوان باشد. می‌خواستم مثل خانم‌هایی باشد که جوان هستند ولی سبک زندگی‌شان آن‌ها را پیر کرده است. برای همین دوست داشتم صدای جوان و چهره‌ای شکسته داشته باشد. برای این نقش چند بازیگر دیدم و حتی با تعدادی از آن ها تمرین کردم، ولی از تمرینات راضی نبودم. تا اینکه یک روز خانم فرجاد به خاطر یک فیلم دیگر به دفتر آقای نوروزبیگی آمد. دستیار من که او را دیده بود سراغم آمد و گفت «خانمی اینجا هست که به نظرم برای بازی در نقش مادر بد نیست.» دستیار من در آن زمان مارال را نمی‌شناخت. بعد که اسمش را به من گفت به او گفتم مارال فرجاد بازیگر شناخته شده‌ای است. البته من هم چون تلویزیون نمی‌بینم، بازیگران را زیاد نمی‌شناسم، برای هممین اسم مارال را جست وجو کردم و کارهایی که کرده بود را دیدم. بعد مارال به دفتر آمد و درباره کاراکتر مادر با هم صحبت کردیم. نمی‌دانستم از عهده نقش بر می‌آید یا نه، چون بازیگران قبلی‌ که برای این نقش آمده بودند، همه سن بیشتری از مارال داشتند و مطمئن نبودم مارال بتواند از پسش بربیاید. ولی بعد از یکی دو جلسه تمرین متوجه شدم او به خوبی می‌تواند این نقش را ایفا کند. به نظرم قصه‌ای که مربوط به خانواده‌ مارال است جزو قصه‌های خوب فیلم است و این خانواده به خوبی از آب در آمده است. حتی علی ابدالی که نقش مقابل مارال بود هم نقشش را خیلی خوب بازی کرده است و این دو به خوبی با هم هماهنگ شده‌اند.

مهدی فردقادری:طبیعی است که وقتی فیلم‌های کوتاهم اینگونه بوده‌اند، فیلم‌های بلندم هم به همین شیوه کار کنم. تا به حال هفت فیلم کوتاه ساختم که همه آن‌ها قصه غیرخطی داشتند و مسلما در فیلم بلندم هم سراغ قصه خطی نمی‌روم، چون اصلا آن نوع فیلم سازی را تجربه نکردم و بلد هم نیستم

بگذارید خانم فرجاد را هم وارد بحث‌مان کنیم. بازیگر در پلان -سکانس استرس زیادی را متحمل می‌شود، چون می‌داند اگر یک تپق بزند این همه آدم مجبور می‌شوند، همه چیز را از اول شروع کنند. آقای فردقادری برای این که از استرس شما به عنوان بازیگر کم شود، چه کار می‌کرد؟
روزهای اول که دورخوانی را شروع کردیم، ایشان خیلی حساس بودند که دیالوگ‌ها را دقیقا مو به مو  حفظ کنیم. من می‌گفتم اول اجازه بدهید مفهوم دیالوگ را بگوییم بعدا حفظ می‌کنیم، ولی می‌گفتند: «نه، باید مو به مو حفظ کنید و حتی یک واو جا نیاندازید.» با خودم ‌می گفتم یعنی چه که واو نباید جا بیافتد؟ مگر چه اهمیتی دارد؟ ولی بعد از دو ماه تمرین به جایی رسیدیم که حتی یک واو هم جا نمی‌انداختیم. برای همین چون به متن و حس‌مان مسلط شده بودیم، استرس برایمان کم شده بود و وقتی داشتیم میزانسن‌هایمان را اجرا می‌کردیم، دیگر دغدغه دیالوگ نداشتیم. البته روزهای اولی که تمرین در قطار را شروع کردیم، استرس زیادی داشتم، ولی کم‌کم این حس برطرف شد. نکته مهمی که وجود داشت این بود که فردقادری اجازه نمی‌داد، بفهمیم چه کسی تپق زده و باعث کات دادن شده است. وقتی از او می‌پرسیدیم چه کسی خراب کرد؟ می‌گفت: «یک مشکل فنی پیش آمد، دوباره می‌گیریم.» ما متوجه نمی‌شدیم کدام بازیگر باعث کات دادن شده است که بخواهیم به او خرده بگیریم. بنابراین این استرس را نداشتیم که اگر اشتباهی از ما رخ بدهد، همه متوجه خواهند شد و می‌دانستیم اگر هم این اتفاق بیافتد فردقادری نمی‌گذارد بقیه بفهمند. خود این موضوع باعث می‌شد که احساس آرامش بیشتری داشته باشیم. ولی در کل این استرس که نکند کار را خراب کنیم را داشتیم ولی سخت‌گیری‌هایی که ایشان در تمرین داشت، باعث کاهش نگرانی ما شد.

گفتید تأکید داشتند دیالوگ‌‌‌ها تغییر نکند و دقیقا همان که ایشان نوشته است گفته شود، یعنی اصلا پیشنهادات شما را نمی‌پذیرفتند؟
اوایل واقعا نمی‌پذیرفتند، ولی بعضی مواقع می‌شد با او صحبت کنیم و بگوییم به نظرم فلان جمله اگر این گونه گفته شود بهتر است و او می‌پذیرفت. ولی اوایل چون می‌خواست ما را با چهارچوب کلی داستان آشنا کند اجازه تغییر نمی‌داد. حق هم داشت، چون فرم کار سکانس پلان بود و باید در هر واگن یک زمان مشخص می‌گذشت، ما نمی‌توانستیم دیالوگ را کلی بگوییم و مفهومش را برسانیم، باید هر کس دقیقاً می‌دانست قرار است چه بگوید.

جاودانگی

آیا نوع سخت‌گیری‌ها، برای شما در آن زمان عادی بود؟
در مورد بازی به او حق می‌دادم، ولی یکبار به نوع پوشش من ایراد گرفت. قبل از این فیلم شنیده بودم که برخی از کارگردان‌‌ها برای این که بازیگر نقشش را بهتر درک کند در مرحله تمرین هم از او می‌خواهند لباس پوشیدنش را مثل کاراکتر فیلم تغییر دهد. البته من در «راه شب» داریوش فرهنگ هم به نوعی این تجربه را داشتم. در طول آن دو ماه فیلم برداری با پوششی شبیه شخصیتم در فیلم، به دفتر آقای نوروزبیگی می‌رفتم و صدها نفر من را با آن ظاهر می‌دیدند.ابتدا این موضوع کمی اذیت می‌کرد و احساس خوشایندی نداشتم، ولی در نهایت دیدم چقدر این سخت‌گیری خوب بود، چون حس افسردگی و رخوت این کاراکتر که همسرش به او زور می‌گوید را بهتر می‌توانستم درک کنم و احساس سنگینی روی شانه‌‌هایم به من دست می‌داد.

بالا بودن سن این کاراکتر به نسبت سن خودتان حس بدی برایتان ایجاد نکرده بود؟
روزهای اول واقعا این طور بود. مثلا وقتی بازیگر نقش پسرم به من می‌گفت «مامان»، واقعا از او بدم می‌آمد، اول فکر می‌کردم قرار است یک بچه ده ساله داشته باشم ولی وقتی متوجه شدم باید بیست و دو – سه سالش باشد، حالم گرفته شد. بنابراین وقتی می‌گفت مامان حس بدی برایم ایجاد می‌شد، ولی بعد از یک مدت آنقدر برایم باورپذیر شده بود که خیلی پسرم را دوست داشتم و مثل مادرهایی که می‌گویند پسرمان را بیشتر از دخترمان دوست داریم، پسرم را بیشتر از دخترم دوست داشتم و علی ابدالی که نقش شوهرم را بازی می‌کرد دخترمان را بیشتر از پسرمان دوست داشت. بنابراین همه چیز خیلی باورپذیر شده بود.

علی ابدالی در بخش‌هایی بازی اغراق شده‌ای دارد و بی‌دلیل صدایش را بالا می‌برد. آیا این موضوع شما را به عنوان بازیگر نقش مقابلش اذیت نمی‌کرد؟
پدرم (جلیل فرجاد) همیشه می‌گوید درباره نقش خودت فکر کن و سعی کن با هر چیزی که هست خودت را سازگار کنی. علی ابدالی در حالت عادی بسیار شوخ طبع، مهربان و گرم است. درست برعکس من که در مورد نقش‌هایم بسیار جدی هستم. در این فیلم باید نقش زن ضعیفی را بازی می‌کردم و ابدالی باید آدمی سلطه‌گر و زورگو می‌بود. بنابراین خیلی فاصله میان شخصیت اصلی ما با نقش‌هایی که باید ایفا می‌کردیم، وجود داشت. در روزهای اول حتی اگر آقای ابدالی سر صحنه شوخی می‌کرد، به خاطر اینکه بهتر بتوانیم به نقش نزدیک شویم، توجهی نمی کردم. بعد از آن خود او هم شوخی کردن را کنار گذاشت و سعی کرد تبدیل به همان آدم دیکتاتوری که مدنظر کارگردان بود بشود. به خاطر سخت گیری که در مقابل شوخی‌های او داشتم، بچه‌های‌مان در کوپه از من بیشتر از پدرشان می‌ترسیدند و حساب می‌بردند. ولی در روزهای آخر ضبط ایشان هم خیلی جدی شده بود، نمی‌دانم، شاید هم به دلیل رفتاری که داشتمف از من بدشان آمده بود( با لبخند) همه این‌ها باعث شده بود که بعد از تمرینات به حسی برسم که باید در صحنه داشته باشم  و به همین لحاظ او پارتنر خوبی برایم شده بود.

مارال فرجاد:روزهای اول نسبت به سختگیری ها  احساس خوشایندی نداشتم، ولی در نهایت دیدم چقدر این سخت‌گیری خوب بود، چون حس افسردگی و رخوت این کاراکتر که همسرش به او زور می‌گوید را بهتر می‌توانستم درک کنم و احساس سنگینی روی شانه‌‌هایم به من دست می‌داد

آقای فردقادری؛ چه ویژگی‌ای در فیلم نامه «جاودانگی» بود که احساس کردید بی برو و برگرد باید پلان – سکانس گرفته شود؟
خیلی برایم مهم بود که فیلم متکی به فرم پلان – سکانس نباشد و قصه هم این نوع روایت را بطلبد. کل فیلم در رویای پیرمرد اتفاق می‌افتد و او انتخاب نمی‌کند که کدام قسمت از دوره زندگی‌اش را ببیند، بلکه این رویا بینی خود به خود اتفاق می‌افتد، به همین دلیل اینطور نیست که فیلم منظم و خطی داستانش را پیش ببرد. وقتی ما در ذهنیت‌مان زندگی می‌کنیم، فضای سیالی برای ما شکل می‌گیرد و می‌شود بدون اینکه از جا تکان بخوریم و حتی بدون اینکه مردمک چشم‌مان را تکان دهیم، به بچگی‌، نوجوانی‌ و بخش‌های مختلف زندگی‌مان فکر کنیم. خصوصیت رویابینی، سیال بودن آن است و اینکه هیچ قطع و مکثی در آن اتفاق نمی‌افتد. کات برای زندگی واقعی است، چون ما آگاه هستیم که داریم به چه چیزی فکر می‌کنیم. این ممتد بودن باید در تمام عناصر فیلم وجود می‌داشت. مثل باران که در کل فیلم می‌بارد و هیچ مکثی در آن اتفاق نمی‌افتد. پلان – سکانس بودن فیلم هم از همین‌جا نشأت گرفت. البته بخشی هم به علاقه من به این مدل سینما برمی‌گردد و طبیعی است که وقتی فیلم‌های کوتاهم اینگونه بوده‌اند، فیلم‌های بلندم هم به همین شیوه کار کنم. تا به حال هفت فیلم کوتاه ساختم که همه آن‌ها قصه غیرخطی داشتند و مسلما در فیلم بلندم هم سراغ قصه خطی نمی‌روم، چون اصلا آن نوع فیلم سازی را تجربه نکردم و بلد هم نیستم.

البته من اصلاً متوجه این موضوع نشده بودم که کل فیلم شما رویایی در ذهن پیرمرد است.
در زمان فیلم برداری هم بازیگران، تهیه کننده و عوامل پشت صحنه خیلی این موضوع را به من می‌گفتند که کسی متوجه این موضوع نمی‌شود و در فضای مجازی‌ هم خیلی از مخاطبان که فیلم را دیده‌اند این موضوع را به من می‌گویند. ولی راستش را بخواهید از این ناراحت نیستم که چرا بیشتر بیان نکردم تا همه متوجه بشوند. چون فکر می‌کنم تماشاگری که متوجه این ایده می‌شود، اگر بیشتر از این بخواهم برایش توضیح دهم داستان برایش لُوث می‌شد. در فیلم یک سری نشانه‌ها وجود دارد که مخاطب متوجه آن می‌شود. «جاودانگی» فیلمی نیست که بشود وسطش بخوابی و یا با موبایل صحبت کنی. آخر فیلم تمام نشانه‌ها را برای مخاطب باز کرده‌ایم و برایم عجیب است وقتی همه می‌گویند متوجه نمی‌شویم! چون در خارج از کشور تا به حال این اتفاق نیفتاده است و به خوبی با فیلم ارتباط برقرار کرده‌ و متوجه آن شده‌اند. بعضی از تماشاگران در جشنواره‌های خارجی به من گفتند که ما با سال‌های زندگی این پیرمرد گریه کردیم. در فیلم یک سری اسم وجود دارد مثل لیلا، پادرا و…، یک سری آهنگ هست که همه ثابت آن را زمزمه می‌کنند و این در هر کدام از قصه‌ها تکرار می‌شود. انتظار دارم تماشاگر متوجه این‌ها بشود. انتظار ندارم تماشاگرعادی متوجه بشود که سیگار و فندک همه مردها یکی است و همه دستشان را به یک شکل تکان می‌دهند. ولی کلی نشانه‌های آشکار دیگر وجود دارد که نشان می‌دهد این فیلم داستان زندگی پیرمرد را در دوره‌های زمانی مختلف نشان می‌دهد.

اتفاقا من که تماشاگر عادی‌ای هم نیستم همه این مواردی که گفتید را متوجه شدم، ولی به همان اندازه که شما می‌توانید دلیل بیاورید برای اینکه این روایت زندگی یک نفر است، می‌توانم دلایلی بیاورم که این ادعا را نقض می‌کند. نقاط مشترک در قصه‌های مختلف را متوجه شدم ولی تصورم این بود که شما از تشابه زندگی چند آدم برای پیشبردن روایت‌تان استفاده کردید.
به نظرم زندگی آدم‌ها تا این اندازه نمی‌تواند به هم شبیه باشد. پادرا می‌گوید خاله نگار دارد از اصفهان می‌آید و ما از اینجا می‌توانیم متوجه شویم که دختر به او جواب مثبت داده است و احتمالاً بعد از ازدواج‌شان به اصفهان رفته‌اند. در بخش دیگری پیرمرد می‌گوید ما هر اتفاقی برایمان می‌افتاد، نذر شیرینی می‌کردیم و ما در داستانی دیگر می‌بینیم که آنا نعمتی و شوهرش در قطار شیرینی پخش می‌کنند. یا مثلاً می‌گویدخدا من را ببخشد که باعث شدم زنم فلج شود و خودش را بکشد و می‌بینیم که کاراکتر فقیه سلطانی در داستان دیگری فلج شده است و احتمالا در آینده‌اش هم خودکشی می‌کند.  بنابراین همه این‌ها نشان می‌دهد که با داستان زندگی یک نفر سر و کار داریم.

این در صورتی درست بود که سعی می‌کردید بازیگران‌تان هم یک سری شباهت به هم داشته باشند و یا در ظاهر آن‌ها یک عامل تکرار شونده وجود داشته باشد، نه اینکه یک دوره از زندگی کاراکتر دختر را آنا نعمتی بازی کند و دوره دیگر را فقیه سلطانی!
نمی‌خواستم این شباهت وجود داشته باشد. ما شش قصه داریم، یک پسری عاشق دختری می‌شود، همراه با خانواده‌اش به خواستگاری می‌رود و از آن زن یک بچه به دنیا می‌آورد، آن زن فلج می‌شود و خودش را می‌کشد، بعد از آن در یک قصه دیگر او را می‌بینم که با خواهرش در قطار است و این بار مادرش را از دست داده است و در آخر او را در زمان پیری‌اش می‌بینیم. مسیحی بودن کاراکتر زن یک نشانه خیلی مشخص است که در همه داستان‌ها تکرار شده است. حتی در یک دیالوگ پیرمرد به ما می‌گوید که من تا عقب قطار رفتم و برگشتم؛ یعنی زندگی پیرمرد در طول حرکتش در قطار به تماشاگر نشان داده می‌شود. مطمئنا اگر می‌خواستم بیشتر از این توضیح بدهم، برایم کار ساده‌ای بود، اتفاقا اینکه بتوانی با توضیح ندادن منظور را برسانی کارت سخت‌تر است.

بحثِ بیشتر توضیح دادن نیست، موضوع اینجاست که احساس می‌کنم شما از عمد دوست داشتید که مخاطب را گیج کنید. حتی شعری که روی پوستر فیلم‌تان نوشته‌اید هم می‌تواند شاهد این گفته من باشد.
سعی نکردم درهم و پیچیده فیلم بسازم. خیلی‌ها می‌گفتند احتمالا این داستان‌ها از هم جدا بوده است و بعد تو این‌ها را به هم ربط دادی، ولی واقعیت این است که من از همان ابتدا فیلم نامه را به همین شکل نوشتم. اتفاقا ما خیلی از صحنه‌های فیلم را حذف کرده‌ایم. در آن صحنه‌ها بازیگران شعرهای خیام را می‌خواندند و این طور نبود که صرفا بخواهم روی پوستر و برای شعار تبلیغاتی از شعر خیام استفاده کنم. حتی موزیک فیلم هم براساس شعرهای خیام ساخته شده و فلسفه فیلم ما بر مبنای فلسفه‌ای که خیام به آن معتقد بوده شکل گرفته است. فکر می‌کنم اگر تماشاگر گیج شده یا همه چیز برایش نامفهوم است و یا اگر باید دقت زیادی داشته باشد تا متوجه روند فیلم شود، به مدل این فیلم بر می‌گردد و چیزی نیست که من با عمد سراغش رفته باشم تا مخاطب را گیج کنم. اگر می‌خواستم برای نشان دادن دوره‌های مختلف زندگی این پیرمرد از بازیگران شبیه به هم استفاده کنم، تلویزیونی‌ترین کار ممکن را انجام داده‌ بودم. در واقعیت هم  قیافه ما در دوره‌های مختلف زندگی متفاوت است ولی نشانه‌هایمان شبیه به هم است. اگر عکس‌های خودم را از بچگی تا به حال به شما نشان دهم، می‌بینید که در دوره‌های مختلف قیافه متفاوتی داشته‌ام. تنها چیزی که از ما در خودمان باقی می‌ماند، شباهت در چیزهای جزئی است؛ مثل انگشتری که تمام زن‌های فیلم به دست دارند، یا سیگاری که همه مردهای فیلم می‌کشند. چون این نشانه‌ها خیلی جزئی بودند به سراغ نشانه‌های بزرگ تری هم رفتم. مثلا طراحی‌هایی که در دست این آدم‌ها از کاراکتر لیلا است، اگر می‌خواستم واضح‌تر از این فیلم را توضیح بدهم تا تماشاگر بفهمد یعنی دارم مشکل تماشاگر را حل می‌کنم و این واقعا مشکل من نیست. به این خاطر که عده‌ای از تماشاگران به خوبی متوجه نشانه‌ها شده‌اند. اینطور نیست که فیلمی بسازم و فقط خودم آن را بفهمم و بعد بگویم خیلی آدم پیچیده‌ای هستم، این فایده‌ای ندارد. ولی موضوع اینجاست که تعداد زیادی از آدم‌ها متوجه فیلم شده‌اند و این یعنی کارم را غلط انجام نداده‌ام.

خانم فرجاد؛ شما به عنوان بازیگر فیلم چقدر حرف ایشان را قبول دارید؟ به نظرتان به اندازه کافی مشخص است که این فیلم دوره‌های مختلف زندگی پیرمرد را نشان می‌دهد؟ یا ممکن است چون خودتان فیلم نامه را خوانده‌اید و آقای فردقادری هم قصه را برایتان توضیح دادند، به راحتی می‌توانید متوجه این موضوع شوید؟

البته یک سری از تماشاگران به خاطر زمان طولانی فیلم خسته می‌شوند و دیگر به آخرش توجه نمی‌کنند، به همین دلیل هم متوجه نمی‌شوند که فیلم به داستان زندگی پیرمرد در دوره‌های مختلف پرداخته است. ولی دو- سه تا از دوستان من که سینمایی هم نبودند چون خیلی خوب گوش داده بودند متوجه این موضوع شده بودند. در مورد فیلم نامه هم ایشان نسخه کامل را به ما نداده بود و هر کوپه فقط قصه مربوط به خودش را می‌دانست. حتی ما نمی‌توانستیم سر تمرین‌های همدیگر برویم. فکر می‌کنم قصد ایشان از این کار این بود که هرکسی تمرکزش روی کار خودش باشد و درگیر قصه دیگری و ارتباط این قصه‌ها با هم نشود. خود من فیلم را برای اولین بار در رم دیدم و اصلا نمی‌دانستم ماجرا چیست، فکر می‌کنم اگر تماشاچی صبوری کند و بتواند دقتش را در تمام مدت فیلم حفظ کند، متوجه این بشود که همه کوپه‌ها داستان یک نفر را روایت می‌کنند.

بخش دوم گفت‌وگو

 عکس:یاسمن ظهور طلب